غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۳۴۰ - بازآن سوار مست به نخجیر می رود...
1
بازآن سوار مست به نخجیر می رود
دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود
2
من بیهشم که می دهد از سرو من نشان
این باد مشک بو که به شبگیر می رود
3
هر ساعتی که می گذرد قامتش به دل
گویا که در درونه من تیر می رود
4
دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفت
مسکین به پای خویش به زنجیر می رود
5
عشقست نه سرسریست که با عشق آدمی
یا جان برآید آنگه و یا شیر میرود
6
گشتم در آب دیده چنان غرق کاین زمان
کاین باد پای عمر به شتاب میرود
7
ما را زطاق ابروی جانان گزیر نیست
زاهد اگر به گوشه محراب می رود