غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۳۵۵ - آمدی باز و به نظاره برون آمد دل...
1
آمدی باز و به نظاره برون آمد دل
لحظه ای باش که جان نیز برون می آید
2
خوشم از گریه خود گرچه همه خون دلست
زانکه بوی تو زهر قطره خون می آید
3
مستی ورندی عاشق کشی و عشوه و ناز
هر چه گویند از آن تنگ دهن می آید
4
به وفاداری اوگشت تنم خاک و هنوز
نکهت دوستی از ز کفن می آید