غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۳۶۴ - ندانم تا چه بادست این که ازگلزار می آید؟...
1
ندانم تا چه بادست این که ازگلزار می آید؟
کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می آید
2
بیا ساقی و پیش از مردنم می ده که جان در تن
باستقبال خواهد شد که بوی یار می آید
3
مگر بیدار شد بختم که آن روی که درخوابم
نبود امید پیش دیده بیدار می آید