غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۳۶۶ - دل خود چه متاعی است که از ما طلبد دوست...
1
دل خود چه متاعی است که از ما طلبد دوست
حقا که اگر جان طلبد زود برآید
2
زنهار که آن بند قباچست نبندی
کز نازکیش بخیه براندام برآید
3
او کرده ترش گوشه ابرو ز سر خشم
من منتظر لب که چه دشنام برآید
4
ای ساقی بدمست مزن تیغ که در تن
خون آن قدرم نیست که در جام برآید
5
آن را که بهشتی صفتی داغ نکردست
گر از نه دوزخ کشیش خام برآید