غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۰۸ - گر مرا با بخت کاری نیست گو هرگز مباش...
1
گر مرا با بخت کاری نیست گو هرگز مباش
ور به سامان روزگاری نیست گو هرگز مباش
2
هر خسی را از گلستان جهان گلها شگفت
گر مرا بوی بهاری نیست گو هرگز مباش
3
چهره زرین و سیمین سینه ترکان بستم
بازور سیمم شماری نیست گو هرگز مباش
4
آسمان وا راست دامان مراد ناکسان
گر مرا پیوند واری نیست هرگز گو مباش
5
غم خود ازعشقست گو در جان من جاوید باد
گر غم را غم گساری نیست هرگز گو مباش
6
عشق بازی با خیال یار هم شبها خوشست
باری ار بوس و کناری نیست گو هرگز مباش
7
مجلس عیشست و جز خسرو همه مستند اگر
ناکسی و نابکاری نیست گو هرگز مباش