غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۱۴ - آنکه از جان دو ستر میدارمش...
1
آنکه از جان دو ستر میدارمش
گر مرا بگذاشت من نگذارمش
2
آنکه در خون دل من تشنه است
من دو چشم خویش می پندارمش
3
گر چه هست او یار من من یار او
من کجا یارم که گویم یارمش
4
هیچ رحمی نیست بر بیمار خوش
آن طبیبی را که من بیمار مش
5
با دل خود گفتم او را چیستی ؟
گفت خسرو او گل و من خارمش