غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۱۶ - ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش...
1
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
به خامه راست نیاید شکایت ستمش
2
اگر ز دست اجل چند که امان یابم
به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش
3
هزار نامه نوشتم به خون دیده ولی
به این دیار نیامد کبوتر حرمش
4
مباشری که به کنج فراق می نوشد
سفال باده نماید به چشم جام جمش