کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

گزیده غزل ۴۲۹ - سالها خون خورده ام ازبخت بی سامان خویش...

1

سالها خون خورده ام ازبخت بی سامان خویش

تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش

2

از خیال او چه نالم رفت کارم زدست

من به خون خویش پروردم بلای جان خویش

3

ای جفا آموخته از غمزه بدخوی خویش

نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش

4

روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد

روی خود در روی من بین روی من در روی خویش

5

یک دم ای آیینه جان رونما تا جا کنم

برسردست خودت یا بر سر زانوی خویش

6

گر خیال قامتت اندر شر و شور اوفتد

سرنگون همچون خیال خود فتد در جوی خویش

7

گوش هندو پاره باشد ور منم هندوی تو

پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش

متن شعر کپی شد.