غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۲۹ - سالها خون خورده ام ازبخت بی سامان خویش...
1
سالها خون خورده ام ازبخت بی سامان خویش
تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش
2
از خیال او چه نالم رفت کارم زدست
من به خون خویش پروردم بلای جان خویش
3
ای جفا آموخته از غمزه بدخوی خویش
نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
4
روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد
روی خود در روی من بین روی من در روی خویش
5
یک دم ای آیینه جان رونما تا جا کنم
برسردست خودت یا بر سر زانوی خویش
6
گر خیال قامتت اندر شر و شور اوفتد
سرنگون همچون خیال خود فتد در جوی خویش
7
گوش هندو پاره باشد ور منم هندوی تو
پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش