غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۳۰ - چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش...
1
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
نوری ندادیم شبی از ماههتاب خویش
2
رویی چنان مپوش زعشاق کاهل دل
از تشنگان دریغ ندارند آب خویش
3
گر نه کباب کردن دلها شدش حلال
آن مست را بحل نکنم من کباب خویش