غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۳۱ - سخت دشوار ست تنها ماندن از دلدار خویش...
1
سخت دشوار ست تنها ماندن از دلدار خویش
با که گویم حال تنها ماندن دشوار خویش
2
مرده را حسرت زمردن نیست هست از بهر آنکه
باز می گیرند زوهم صحبتان دیدار خویش
3
هر که روزی ناوکی خوردست او داند که چیست
درد مجروحی که نالد از دل افگار خویش
4
راز با دیوار هم گفتن نمی آرم ازانک
گوشها می بینم از هر سو پس دیوار خویش
5
گفته ای گه گه که خواهم کرد کارت را به هجر
کار من کردی و کردی ، عاقبت آن کار خویش
6
خسروا پهلوی من شین ساعتی دل ده مرا
زانکه دل می افتدم از گریه های زار خویش