غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۶۴ - بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم...
1
بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم
فرو ریخت همه گل که برچیده بودم
2
بدیدم رخش را و دیوانه گشتم
من این روز را پیش ازین دیده بودم
3
بخندید بر حال من خلق عالم
که داند که من بر که خندیده بودم ؟