غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۷۴ - عاشق شدم و محرم اینکار ندارم...
1
عاشق شدم و محرم اینکار ندارم
فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم
2
آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم
وان بخت که پرسش کندم یار ندارم
3
بسیار شدم عاشق و دیوانه ازین پیش
آن صبر که هر بار بد این بار ندارم
4
یک سینه پر از قصه هجر است ولیکن
از تنگ دلی طاقت گفتار ندارم
5
چون راز برون نفتدم از پرده که هر چند
گویند مرا گر به نگهدار ندارم
6
جانا چودل خسته به سودای تو دارم
او داند و سودای تو من کار ندارم
7
خون ریز شگرفست لبت سهل نگیرم
مهمان عزیز است غمت خوار ندارم
8
مرگم زتو دور افگند اندیشه ام اینست
اندیشه این جان گرفتار ندارم
9
خون شد دل خسرو ز نگهداشتن راز
چون هیچ کسی محرم اسرار ندارم