غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۹۰ - به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف...
1
به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف
به باد شد چو پریشان بیوفتاد دلم
2
هزار عهد بکردم که ننگرم رویش
چو پیش چشم من آمد نایستاد دلم
3
تمام عمر من اندرغم جوانان رفت
که هیچگاه از یشان نبود شاد دلم
4
دلت بناخوشی روزگار سوختگان
اگر خوش است همه عمر خوش مباد دلم