غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۹۳ - نمی داند مه نامهربانم...
1
نمی داند مه نامهربانم
که دور از روی خویش بر چسانم
2
چو زلف بی قرارش بی قرارم
چو چشم ناتوانش ناتوانم
3
برو باد و گدایی کن به کویش
بگو با آن مه نامهربانم
4
که گر چه می نهی بار فراقم
و گرچه می زنی تیغ زبانم
5
هنوزم دردت اندر سینه باشد
اگر در خاک ریزد استخوانم
6
بپوش از شمع حال سوز خسرو
که تا گوید که شبها بر چه سانم