غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۵۳۸ - روی ای صبا و سلامم به دلنواز رسان...
1
روی ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
نیاز بنده به آن شوخ عشوه ساز رسان
2
من آنچه می کشم اندر درازی شبها
به روزگار سر زلف او فراز رسان
3
دلم ببردی و ترسم که دردان رسدت
دلم به زلف نگهدار و درد باز رسان
4
چو نیم خورده خود باده بر زمین فگنی
بگو به روح ستم کشتگان ناز رسان