غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۵۵۱ - ای دل ز وعده کنج آن شوخ یاد کن...
1
ای دل ز وعده کنج آن شوخ یاد کن
خود را به عشوه گر چه دروغ است شاد کن
2
بنویس نامه ای و روان کن به دست اشک
لیک اول از سیاهی چشمم سواد کن
3
اینک سواره می رود و تا ببینمش
ای آب دیده یک نفسی ایستاد کن