غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۶۰۵ - بیکار دلی باشد کو را نبود دردی...
1
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
کاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی
2
دردی که بود از عشق جانم به فدای آن
خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
3
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست
گه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی
4
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی
یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی
5
زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد
دارم همه شب چشمی چون دست جوان مردی
6
گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو
خندید که عاشق را به زین نبود خوردی