غزل · مولوی
غزل شماره ۸۴ - چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها...
1
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
2
ای مشعله آورده دل را به سحر برده
جان را برسان در دل دل را مستان تنها
3
از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل
آن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها
4
شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن
تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها
5
چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها