غزل · مولوی
غزل شماره ۸۵ - از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا...
1
از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
2
چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
3
ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
4
زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
5
گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
6
چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
7
شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا