غزل · شهریار
غزل شماره ۵۹ - جلوه جانانه
1
شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه تو بود
2
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود
3
پیرخرد که منع جوانان کند ز می
تابود خود سبو کش میخانه تو بود
4
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه تو بود
5
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه جانانه تو بود
6
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه تو بود
7
هدهد گرفت رشته صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه تو بود
8
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه تو بود
9
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه تو بود
10
همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
تا بانک صبح ناله مستانه تو بود