غزل · شهریار
غزل شماره ۱۱۶ - بیاد مرحوم میرزاده عشقی
1
عشقی که درد عشق وطن بود درد او
او بود مرد عشق که کس نیست مرد او
2
چون دود شمع کشته که با وی دمیست گرم
بس شعله ها که بشکفد از آه سرد او
3
بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز
پروانه تخیل آفاق گرد او
4
او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت
از بزم خواجه سخت به جا بود طرد او
5
آن نردباز عشق که جان در نبرد باخت
بردی نمی کنند حریفان نرد او
6
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
عشقی نمرد و مرد حریف نبرد او
7
در عاشقی رسید بجائی که هرچه من
چون باد تاختم نرسیدم به گرد او
8
از جان گذشت عشقی و اجرت چه یافت مرگ
این کارمزد کشور و آن کارکرد او
9
آن را که دل به سیم خیانت نشد سیاه
با خون سرخ رنگ شود روی زرد او
10
درمان خود به دادن جان دید شهریار
عشقی که درد عشق وطن بود درد او