کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۴۱ - سیه چشمان شیرازی

1

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی

به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی

2

من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم

تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی

3

بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم

که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی

4

ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید

بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی

5

غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمه طبعی

که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی

6

به ملک ری که فرساید روان فخررازیها

چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی

7

عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد

تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی

8

هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل

که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی

9

گر از من زشتئی بینی به زیبائی خود بگذر

تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی

10

به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند

طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی

متن شعر کپی شد.