سایر · سعدی
شماره ۱۹۴ - طبیبی را حکایت کرد پیری...
1
طبیبی را حکایت کرد پیری
که می گردد سرم چون آسیایی
2
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
3
نه دیدن می توانم بی تامل
نه رفتن می توانم بی عصایی
4
روان دردمندم را ببندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
5
وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
6
ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
7
گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
8
حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
9
طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
10
بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمی بینم دوایی