رباعی · مولوی
رباعی شماره ۱۰۴۶ - گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش...
1
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش
2
گفتم که تنم گفت در این روزی چند
رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش
رباعی · مولوی
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش
گفتم که تنم گفت در این روزی چند
رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش