کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۴۵ - بی تو به سر می نشود با دگری می نشود...

1

بی تو به سر می نشود با دگری می نشود

هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود

2

اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری

هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود

3

یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من

آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود

4

ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان

تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود

5

میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست

بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود

6

چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر

مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود

7

بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من

تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود

8

دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی

تا به بهارت نرسد او شجری می نشود

9

در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر

زانک از این بحث بجز شور و شری می نشود

متن شعر کپی شد.