غزل · مولوی
غزل شماره ۵۸۵ - مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد...
1
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
2
یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد
دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد
3
خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
4
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد
5
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد