غزل · مولوی
غزل شماره ۶۶۵ - خنک جانی که او یاری پسندد...
1
خنک جانی که او یاری پسندد
کز او دوریش خود صورت نبندد
2
تو باشی خنده و یار تو شادی
که بی شادی دهان کس نخندد
3
تو باشی سجده و یار تو تعظیم
که بی تعظیم هرگز سر نخنبد
4
تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
5
تو آدینه بوی او وقت خطبه
نه ز آدینه جدا چون روز شنبد
6
نگر آخر دمی در نحن اقرب
نظر را تا نجنباند نجنبد
7
خیالی خوش دهد دل زان بنازد
خیالی زشت آرد دل بتندد
8
بر او مسخره آمد دل و جان
گه از صله گه از سیلیش رندد
9
مزن سیلی چنانک گیج گردم
ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند
10
خمش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشش صد مهند
11
اگر گویی تو نی را هی خمش کن
بگوید با لبش گو ای موید