کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت

1

در افتادند در شهری سپاهی

گریزان شد نهان زان شهر شاهی

2

بشهری شد بگردانید جامه

نه خاصه باز دانستش نه عامه

3

بجای آورد او را آشنائی

بدو گفتا چرائی چون گدائی

4

بگو آخر که من شاهم بایشان

چرا بنشسته خوار و پریشان

5

شهش گفتا مگو آی در نظاره

که گر گویم کنندم پاره پاره

6

کسی کو دیده سلطان ندارد

به سلطان رفتنش امکان ندارد

7

اگر بی دیده جوئی قربت شاه

شوی درخون جان خویش آنگاه

متن شعر کپی شد.