سایر · عطار
(۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند
1
ببریدند دزدی را مگر دست
نزد دم دست خود بگرفت و برجست
2
بدو گفتند ای محنت رسیده
چه خواهی کرد این دست بریده
3
چنین گفت او که نام دوستی خاص
بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص
4
کنون تا زنده ام اینم تمامست
که بی این زندگی بر من حرامست
5
ز دستم گر چه قسمی جز الم نیست
چو بر دستست نام دوست غم نیست
6
چو ابلیس لعین اسرار دان بود
اگر سجده نمی کرد او ازان بود
7
ز خلق خود دریغش آمد آن راز
نکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز
8
که تا هم او وهم خلق جهان هم
نه بینند آن در و آن آستان هم
9
که تا نوری ازان در پرده عز
نگردد در نظر آلوده هرگز