کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می داد

1

بزرگی گفت پر شوقست جانم

که شد عمری که من دربند آنم

2

که از من صدقه برسد بدرویش

که آن صدقه نبیند کس کم و بیش

3

چو رفتست این دقیقه بر زبانش

چنین گفتست هاتف آن زمانش

4

که تو باید اگر صاحب یقینی

که آن صدقه که بخشیدی نه بینی

5

تو همچون مرده بد می نمائی

که خود را مرده و زنده بلائی

6

نخواهی زندگانی گر بدانی

که مردن بهترت زین زندگانی

7

اگر تو پیش دان و پیش بینی

همه کم کاستی خویش بینی

متن شعر کپی شد.