کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آمدن زرد پیش شهرو به رسولی

1

چو بد فرجام خواهد بد یکی کار

هم از آغاز او آید پدیدار

2

چو خواهد بود سال بد به گیهان

پدید آیدش خشکی در زمستان

3

درختی کاو نباشد راست بالا

چو بر روید شود کژیش پیدا

4

چو خواهد بود بر شاخ اندکی بار

به نوروزان بود بر گلش دیدار

5

چو تیر از زه بخواهد تافتن سر

پدید آید در آهنگ کمانور

6

همیدون کار ماه دل افروز

پدید آورد ناخوبی همان روز

7

کجا چون آفرین بر خواند شهرو

نهادش دست او در دست ویرو

8

همی کردند ساز میهمانی

در آن ایوان و کاخ خسروانی

9

ز دریا دود رنگ ابری بر آمد

به روز پاک ناگه شب در آمد

10

نه ابرست آن تو هفتی تند بادست

کجا در کوه حاکستر فتادست

11

ز راه اندر پدید آمد سواری

چو کوه ویژه زیرش راهواری

12

سیا اسپ و کبودش جامه و زین

سوارش را همیدون جامه چونین

13

قبا و موزه و رانین و دستار

به رنگ نیل کرده بود هنوار

14

جلال و مطرف و مهد و عماری

به گونه چون بنفشهء جویباری

15

بدین سان اسپ و ساز و جامهء مرد

چو نیلوفر کبود و نام او زرد

16

رسول شاه و دستور و برادر

هم او و هم نوندش کوه پیکر

17

ز رنج راه کرده لعل گون چشم

گره بسته جبینش را بس خشم

18

چو شیری در بیابان گور جویان

و یا گرگی سوی نخچیر پویان

19

به دست اندر گرفته نامهء شاخ

ز بویش عنبرین گشته همه راه

20

کجا نامه حریری بد نبشته

به مشک و عنبر و می در سرشته

21

سخنها گفته اندر نامه شیرین

به عنوانش نهاده مهر زرین

22

چو زرد آمد سوی درگاه ویرو

به پشت اسپ شد تا پیش شهرو

23

نمازش برد و پوزش خواست بسیار

که پیشت آمدم بر پشت رهوار

24

کجا فرمان شاهنشه چنینست

مرا فرمان او همتای دینست

25

مرا فرمان چنان آمد ز خسرو

که روز و شب میاسای و همی رو

26

به راه اندر شتاب تو چنان باد

که گردت را نیابد در جهان باد

27

چنان باید که رانی باره بشتاب

به پشت باره جویی خوردن و خواب

28

همی تا باز مرو آیی ازین راه

نیاسای ز رفتن گاه و بیگاه

29

به راه اندر نه خسبی نه نشینی

ز پشت باره شهرو را ببینی

30

رسانی نامه چون پاسخ بیابی

عنان باره سوی مرو تابی

31

پس آنگه گفت با خورشید حوران

سلامت باد بسیار از خسوران

32

درودت باد شهرو از شهنشاه

ز داماد نکو بخت و نکوخواه

33

درودت با بسی پذرفتگاری

به شاخی و مهی و کامگاری

34

پذیرشهای او کردش همه یاد

پس آنگه نامهء خسرو بدو داد

35

چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند

چو پی کرده خری در گل فرو ماند

36

کجا در نامه بسیاری صشن یافت

همان نو کرده پیمان کهن یافت

37

سر نامه به نام دادگر بود

خدایی کاو همیشه داد فرمود

38

دو گیتی را نهاد از راستی کرد

به یک موی اندران کژی نیاورد

39

چنان کز راستی گیتی بیاراست

ز مردم نیز داد و راستی خواست

40

کسی کز راستی جوید فزونی

کند پیروزی او را رهننونی

41

به گیتی کیمیا جز راستی نیست

که عز راستی را کاستی نیست

42

من از تو راستی خواهم که جویی

همیشه راستی ورزی و گویی

43

تو خود دانی ما با هم چه گفتیم

به پیمان دست یکدیگر گرفتیم

44

به مهر و دوستی پیوند کردیم

وزان پس هردوان سوگند خوردیم

45

کنون سوگند و پیمان را بفرموش

بجا آور وفا در راستی کوش

46

به من تو ویس را آنگاه دادی

که تا سی سال دیگر دخت زادی

47

چو من بودم ترا شایسته داماد

به بخت من خدا این دخترت داد

48

به بخت من بزادی روز پیری

چو سروی بار او گلنار و خیری

49

بدین دختر که زادی سخت شادم

به درویشان فراوان چیز دادم

50

کجا یزدان امیدم را وفا کرد

بدین پیوند کامم را رواکرد

51

کنون کان ماه را یزدان به من داد

نخواهم کاو بود در ماه آباد

52

که آنجا پیر و بر ناشاد خوارند

همه کنغالگی را جان سپارند

53

جوانان بیشتر زن باره باشند

در آن زن بارگی پر چاره باشد

54

همیشه زن فریبی پیشه دارند

ز رعنایی همین اندیشه دارند

55

مباد آن زن که بیند روی ایشان

که گیرد ناستوده خوی ایشان

56

زنان نازک دلند و سست رایند

بهر خو چون بر آری شان بر آیند

57

زنان گفتار مردان راست دارند

به گفت خوش تن ایشان را سپارند

58

زن ارچه زیرک و هشیار باشد

زبون مرد خوش گفتار باشد

59

بلای زن دران باشد که گویی

تو چون مه روشنی چون خور نکویی

60

ز عشقت من نژند و بی قرارم

ز درد و زاری تو جان سپارم

61

به زاری روز و شب فریاد خوانم

چو دیوانه به دشت و که دوانم

62

اگر رحمت نیاری من بمیرم

بدان گیتی ترا دامن بگیرم

63

ز من مستان به بی مهری روانم

که چون تو مردمم چون تو جوانم

64

زن ارچه خسروست ار پادشایی

ز گر خود زاهدست ار پارسایی

65

بدین گفتار شیرین رام گردد

نیندیشد کزان بد نام گردد

66

اگر چه ویسه به آهو و پاکست

مرا زین روی دل اندیشناکست

67

مدار او را به بوم ماه آباد

سوی مروش گسی کن با دل شاد

68

مبر انده زبهر زر و گوهر

که ما را او همی باید نه زیور

69

مرا پیرایه و زیور بسی هست

سزاتر زو به گنج من کسی هست؟

70

من او را روز و شب در ناز دارم

کلید گنجها او را سپارم

71

دل اندر مهر آن بت روی بندم

هر آنچه او پسندد من پسندم

72

فرستم زی تو چندان زر و گوهر

که گر خواهی کنی شهری پراز زر

73

ترا دارم چو جان خویشتان شاد

زمین ماه را بی بیم و آزار

74

بدارم نیز ویرو را چو فرزند

کنم با وی ز تخم خویش پیوند

75

جنان نامی کنم آن خاندان را

که نامش یاد باشد جاودان را

76

چو شهرو خواند مشکین نامهء شاه

چنان شد کش نبود از گیتی آگاه

77

ز شرم شاه گشت آزردهء خویش

دلش پیچان شده از کردهء خویش

78

فرو افگنده سر چون شرمساران

همی پیچید چون زنهار خواران

79

هم از شاه و هم از دادار ترسان

که بشکست این همه سوگند و پیمان

80

بلی چونین بود زنهار خواری

گهی بیم آورد گه شرمساری

81

چنان چون بود شهرو دلشکسته

لب از گفتار بسته دم گسسته

82

مرو را دید ویس ماه پیکر

ز شرم و بیم گشته چون معصفر

83

برو زد بانگ و گفتا چه رسیدت

که هوش و گونه از تن برپریدت

84

ز هنجار خرد دور او فتادی

چو رفتی دخت نازاده بدادی

85

خرد کردار چونین کی پسندد

روا باشد که هر کس بر تو خندد

86

پس آنگه گفت با زرد پیمبر

چه نامی وز که داری تخم و گوهر

87

جوابش داد کز کسهای شاهم

به درگاهش ز پیشان سپاهم

88

چو با لشکر بچنبد نامور شاه

من او را پیشرو باشم به هر راه

89

هر آن کاری که باشد نام بردار

شهنشه مر مرا فرماید آن کار

90

چو رازی باشدش با من بگوید

ز من تدبیر خواهد رای جوید

91

به هر کاری بدو دمساز باشم

به هر سری بدو همراز باشم

92

همیشه سرخ روی و خویش کامم

سیه اسپم چنین و زرد نامم

93

چو بشنود آن نگارین پاسخ زرد

به گرمی و به خنده پاسخش کرد

94

که زردا زرد باد آن کت فرساد

بدین فرزانگی و دانش و داد

95

به مرو اندر شما را باشد آیین

چنین ناخوب و رسوا و بنفرین

96

که زن خواهد از آنجا کش بود شو

ز پاکی شو و زن هر دو بی آهو

97

نبینی این همه آسوب مهمان

رسیده بانگ خنیاگر به کیوان

98

به بت رویان شهر و نامداران

سرا آراسته چون نوبهاران

99

به زیورها و گوهرهای شهوار

طرایفها و دیباهای زرکار

100

مهان نامی از هر شهر و کضور

یلان جنگی از هر مرز و گوهر

101

بتان ماهرویاز هر شبستان

گلان مشک موی از هر گلستان

102

به رنگ و روی جامه دلفروزان

ز بوی اسپر غم و از عود سوزان

103

به فریاد آمده دل زیر هر بر

ستوهی یافته هر مغز در سر

104

نشط هر کسی با همنشینی

زبان هر کسی با آفرینی

105

که جاوید این سرا آراسته باد

پر از شادی و ناز و خواسته باد

106

درو خرم ویوکان و خسوران

عروسان دختران داماد پوران

107

کنون کاین بزم دامادی بدیدی

سرود و آفرین هر دو شنیدی

108

عنان بارهء شبرنگ برتاب

شتابان رو به ره چون تیر پرتاب

109

بدین امید مسپر دیگر این راه

که باشد دست امید تو کوتاه

110

به نامه بیش از این ما را مترسان

که داریم این سخن با باد یکسان

111

مکن ایدر درنگ و راه بر گیر

که ویرو هم کنون آید ز نخچیر

112

ز من آزرده گردد وز تو کیندار

برو تا خود نه کین باشد نه آزار

113

ولیکن بر پیام من به موبد

بگو چون تو نباشد هیچ بخرد

114

بسی گاهست خیلی روزگارست

که نادانیت بر ما آشکارست

115

ز پیری مغزت آهومند گشتست

ز گیتی روزگارت در گذشتست

116

ترا گر هیچ دانش یار بودی

زبانت را نه این گفتار بودی

117

نجستی زین جهان جفت جوان را

ولیکن توشه جستی آن جهان را

118

مرا جفت و برادر هر دو ویروست

همیدون مادرم شایسته شهروست

119

دلم زین خرم و زان شاد باشد

ز مرو و موبدم کی یاد باشد

120

مرا تا هست ویرو در شبستان

نباشد سوی مروم هیچ دستان

121

چو دارم سرو گوهر بار در بر

چرا جویم چنان خشک و بی بر

122

کسی را در غریبی دل شکیباست

که اندر خانه کار او نه زیباست

123

مرا چون دیده شایستست مادر

چو جان پاک بایسته برادر

124

بسازم با برادر چون می و شیر

نخواهم در غریبی موبد پیر

125

جوانی را به پیری چون کنم باز

ملا گویم ندارم در دل این راز

126

چو زرد از ویس این گفتار بشنید

عنان بارهء شبگون بپیچید

127

همی رفت و نبود او هیچ آگاه

که در پیشش همی راهست یا چاه

128

چنان بی سایه شد چونان بی آزرم

که بر چشمش جهان تاری شد از شرم

129

همی تا او ز مرو آمد سوی ماه

نیاسودی ز اندیشه دل شاه

130

همی گفتی که زرد اکنون کجا شد

چنین دیر آمدنش از مه چرا شد

131

به بوم ماه وی را نیست دشمن

که یارد دشمنانی کرد بامن

132

نه قارن کرد یارد شوی شهرو

نه آن مهتر پسر کش نام ویرو

133

چه کار افتاد گویی زرد ما را

که افزون کرد راهش درد ما را

134

مگر دژخیم ویسه دژ پسندست

که ما را اینچنین در غم فگندست

135

دل سنگین به بوم ماه بنهاد

همی ناید به بوم مرو آباد

136

همی گفتی چنین با خویشتن شاه

دو چشمش دیدبان گشته سوی راه

137

که ناگاهی پدید آمد یکی گرد

به گرد اندر گرازان نامور زرد

138

بسان پیل مست از بند جسته

ز خشم پیلبانان دلش خسته

139

ز بس کینه نداند به ز بتر

بود هامون و کوهش هر دو یکسر

140

ز کین جویی شده چونان بی آزرم

که در چشمش جهان تاری بد از شرم

141

چو زرد آمد چنین آشفته از راه

ز گرد راه شد پیش شهنشاه

142

هنوز از رنج رویش بد پر آژنگ

نگردانیده پای از پشت شبرنگ

143

شهنشه گفت زردا شاد بادی

به نیکی دوستان را یاد بادی

144

بگو چون آمدی از ماه آباد

نه شادی از پیام خویش یا شاد

145

رواکام آمدی یا نرواکام

ازین هر دو کدامین بر نهم نام

146

جوابش داد زرد از پشت باره

به بخت شاه شادم هامواره

147

ازین راه آمدستم نرواکام

پس او داند که چونم بر نهد نام

148

پس آنگه از تگاور شد پیاده

میان بسته زبان و لب گشاده

149

نهاد آن روی گرد آلود بر خاک

ابر شاه آفرین کرد از دل پاک

150

بگفتش جاودان پیروزگر باش

همیشه نام جوی و نامور باش

151

به پیروزی مهی و مهر ورزی

جهان را هم مهی کن تو که ارزی

152

چنانست باد در دولت بلندی

که چون جمشید دیوان را ببندی

153

صچنانت باد اورنگ کیانی

که تاج فخر بر کیوان رسانیص

154

ترا بادا ز شاهی نیکبختی

زمین ماه را تنگی و سختی

155

زمین ماه یکسر باد ویران

شده ماواگه گرگان و شیران

156

زمین ماه بادا تا یکی ماه

شده شمشیر و آتش را چراگاه

157

صهمه بادش پر آتش ابر بی آب

ز دردش آفتاب از مرگ مهتابص

158

زمین ماه را دیدم چو فرخار

پر از پیرایه و دیبای شهوار

159

به شهر اندر سراسر بسته آیین

ز بس پیرایه چون بتخانهء چین

160

زن و مردش نشسته در خورگاه

خورگاه از بتان پر اختر و ماه

161

زمین از رنگ چون باغ بهاری

فروزان همچو لالهء رودباری

162

بسی ساز عروسی کرده شهرو

عروسش ویسه و داماد ویرو

163

ز دامادیش با شه نیست جز نام

کس دیگر همی یابد ازو کام

164

ازین شد روی من هم گونهء برد

تو کندی جوی آبش دیگری برد

165

به تو داده زن از تو چون ستانند

مگر ایشان که ارز تو ندانند

166

که و مه راست باشد نزد نادان

چو روز و شب به چشم کور یکسان

167

نه با آن کرده اند این ناسزا کار

که پاداشی نداری شان سزاوار

168

ولیکن تا بدیشان بد رسیدن

همی باید به چشم این روز دیدن

169

کجا ویروست آنجا مهتر رزم

ز نادانی به زور خویش در بزم

170

لقب کردست روحا خویشتن را

به دل در راه داده اهرمن را

171

به نام او را همه کس شاه خوانند

جز او شاه دگر باشد ندانند

172

ترا نز شهریاران می شمارند

گوهری خود به مردت می ندارند

173

گوهری موبدت خوانند و دستور

چو خوانندت گوهری موبد درو

174

صکنون گفتم هر آنچه دیده ام من

سخنهایی که آن بشنیده ام منص

175

صترا بادا بزرگی بر شهانی

که بر شاهان گیتی کامرانیص

متن شعر کپی شد.