کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

اندر صفت جنگ موبد و ویرو

1

چو از خاور بر آمد اختران شاه

شهی کش مه وزیرست آسمان گاه

2

دو کوس کین بغرید از دو درگاه

به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه

3

نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود

که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود

4

عدیل صور شد نای دمنده

تبیره مرده را می کرد زنده

5

چنان کز بانگ رعد نوبهاران

برون آید بهار از شاخساران

6

به بنگ کوس کین آمد همیدون

ز لشکر گه بهار جنگ بیرون

7

به قلب اندر دهل فریاد خوانان

که بشتابید هیچ ای جان ستانان

8

در آن فریاد صنج او را عدیلی

چو قوالان سرایان با سپیلی

9

هم آن شیپور بر صد راه نالان

بسان بلبل اندر آبسالان

10

خروشان گاو دم با او به یک جا

چو با هم دو سراینده به همتا

11

ز پیش آنکه بی جان گشت یک تن

همی کرد از شگفتی بوق شیون

12

به جنگ جنگجویان تیغ رخشان

همی خندید هم بر جان ایشان

13

صف جوشن وران بر روی صحرا

چو کوه اندر میان موج دریا

14

به موج اندر دلیران چون نهنگان

به کوه اندر سواران چون پلنگان

15

همان مردم کجا فرزانه بودند

به دشت جنگ چون دیوانه بو

16

کجا دیوانه ای باشد به هر باب

که نز آتش بپرهیزد نه از آب

17

نه از نیزه بترسد نی ز شمشیر

نه از پیلان بیندیشد نه از شیر

18

در آن صحرا یلان بودند چونین

فدای نام کرده جان شیرین

19

نترسیدند از مردن گه جنگ

ز نام بد بترسیدند و از ننگ

20

هوا چون بیشهء دد بود یکسر

ز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر

21

چو سر و ستان شده دشت از درفشان

ز دیبای درفشان مه درفشان

22

فراز هر یکی زرین یکی مرغ

عقاب و باز با طاووس و سیمرغ

23

به زیر باز در شیر نکو رنگ

تو گفتی شیر دارد باز در جنگ

24

پی پیلان و سم باد پایان

شده آتش فشانان سنگ سایان

25

زمین از زیر ایشان شد بر افراز

به گردون رفت و پس آمد از او باز

26

نبودش جای بنشستن به گیهان

همی شد در دهان و چشم ایشان

27

بسا اسپ سیاه و مرد برنا

که گشت از گرد خنگ و پیر سیما

28

دلاور آمد از بد دل پدیدار

که این با خرمی بد آن به تیمار

29

یکی را گونه شد همرنگ دینار

یکی را چهره شد مانند هلنار

30

چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم

ز کین بردند گردان حمله برهم

31

تو گفتی ناگهان دو کوه پولاد

در آن صحرا به یکدیگر در افتاد

32

پیمبر شد میان هر دو لشکر

خدنگ چار پرو خشک سه پر

33

رسولانی که از دل راه جستند

همی در چشم یا در دل نشستند

34

به هر خانه که منزلگاه کردند

ز خانه کدخدایش را ببردند

35

مصاف جنگ و بیم جان چنان شد

که رستاخیز مردم را عیان شد

36

برادر از برادر گشت بیزار

بجز کردار خود کس را نبد یار

37

بجس بازو ندیدند ایچ یاور

بجز خنجر ندیدند ایچ داور

38

هر آن کس را که بازو یاوری کرد

به کام خویش خنجر داوری کرد

39

تو گفتی جنگیان کارنده گشتند

همه در چشم و دل پولاد کشتند

40

سخن گویان همه خاموش بودند

چو هشیاران همه بیهوش بودند

41

کسی نشنید آوازی در آن جای

مگر آواز کوس و نالهء نای

42

گهی اندر زره شد تیغ چون آب

گهی در دیدگان شد تیر چون خواب

43

گهی رفتی سنان چون عشق در بر

گهی رفتی تبر چون هوش در سر

44

همی دانست گفتی تیغ خونخوار

که جان در تن کجا بنهاد دادار

45

بدان راهی کجا تیغ اندرون شد

ز مردم هم بدان ره جان برون شد

46

چو میغی بود تیغ هندوانی

ازو بارنده سیل ارغوانی

47

چو شاخ مرد بر وی برگ گلنر

چو برگ نار بر وی دانهء نار

48

به رزم اندر چو درزی بود ژوپین

همی جنگ آوران را دوخت برزین

49

چو بر جان دلیران شد قصا چیر

یکی گور دمنده شد یکی شیر

50

چو بر رزم دلیران تنگ شد روز

یکی غرم دونده شد یکی یوز

51

در آن انبوه گردان و سواران

وز آن شمشیر زخم و تیرباران

52

گرامی باب ویسه گرد قارن

به زاری کشته شد بر دست دشمن

53

به گرد قارن از گردان ویرو

صد و سی گرد کشته گشت با او

54

ز کشته پشته ای شد زعفرانی

ز خون رودی به گردش ارغوانی

55

تو گفتی چرخ زرین ژاله بارید

به گرد ژاله برگ لاله بارید

56

چو ویرو دید گردان چنان زار

به گرد قارن اندر کشته بسیار

57

همه جان بر سر جانش نهاده

به زاری کشته با خواری فتاده

58

بگفت آزادگانش را به تندی

که از جنگ آوران زشتست کندی

59

شما را شرم باد از کردهء خویش

وزین کشته یلان افتاده در پیش

60

نبیند این همه یاران و خویشان

که دشمن شاد گشت از مرگ ایشان

61

ز قارن تان نیفزاید همی کین

که ریش پیر او گشتست خونین

62

بدین زاری بکشتستند شاهی

ز لشکر نیست او را کینه خواهی

63

فرو شد آفتاب نیک نامی

سیه شد روزگار شادکامی

64

بترسم کافتاب آسمانی

کنون در باختر گردد نهانی

65

من از بد خواه او ناخواسته کین

نکرده دشمنانش را بنفرین

66

همی بینید کامد شب به نزدیک

جهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک

67

شما از بامدادان تا به اکنون

بسی جنگ آوری کردید و افسون

68

هنوز این پیکر وارون به پایست

هنوز این موبد جادو به جایست

69

کنون با من زمانی یار باشید

به تندی اژدها کردار باشید

70

که من زنگ از گهر خواهم زدودن

به کینه رستخیز او را ننودن

71

جهان را از بدش آزاد کردن

روان قارن از وی شاد کردن

72

چو ویرو با دلیران این سخن گفت

ز مردی پر دلی را هیچ ننهفت

73

پس آنگه با پسندیده سواران

ستوده خاصگان و نامداران

74

ز صف خویش بیرون تاخت چون باد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد

75

ز تندی بود همچون سیل طوفان

کجا او را به مردی بست نتوان

76

سخن آنجا به شمشیر و تبر بود

همیدون بازی گردان به سر بود

77

نکرد از بن پدر آزرم فرزند

نه مرد جنگ روی خویش و پیوند

78

برادر با برادر کینه ور بود

ز کینه دوست از دشمن بتر بود

79

یکی تریکی از گیتی بر آمد

که پیش از شب رسیدن شب در آمد

80

در آن دم گشت مردم پاک شبکور

به گرد انبشته شد چشمهء هور

81

چو اندر گرد شد دیدار بسته

برادر را برادر کرد خسته

82

پدر فرزند خود را باز نشناخت

به تیغش سر همی از تن بینداخت

83

سنان نیزه گفتی بابزهن بود

برو بر مرغ مرد تیغ زن بود

84

خدنگ چار پر همچون درختان

برسته از دو چشم شوربختان

85

درخت زندگانی رسته از تن

به پیشش ده گشته خود و جوشن

86

چو خنجر پرده را تن بدرید

درخت زندگانی را ببرید

87

هوا از نیزه گشته چون نیستان

زمین از خون مردم چون میستان

88

ز بس گرزو ز بس شمشیر خونبار

جهان پر دود و آتش بود هنوار

89

تو گفتی همچو باد تند شد مرگ

سر جنگاوران می ریخت چون برگ

90

سر جنگاوران چون گوی میدان

چو دست پای ایشان بود چو گان

91

یلان را مرگ بر گل خوابنیده

چو سروستان سغد از بن بریده

92

چو خورشید فلک در باختر شد

چو روی عاشقان همرنگ زر شد

93

تو گفتی بخت موبد بود خورشید

جهان از فر او ببرید امید

94

ز شب آن را ستوهی بد به گردون

ز دشمن بود موبد را همیدون

95

هم آن بینندگان را شد ز دیدار

جهان بر خیل او زیر و زیر گشت

96

یکی بدبخت و خسته شد به زاری

یکی بدروز و کشته شد به خواری

97

میانجی گر نه شب بودی در آن جنگ

نرستی جان شاهنشه از آن ننگ

98

ننودش تیره شب راه رهایی

ز تریکی بد او را روشنایی

99

عنان بر تافت از راه خراسان

کشید از دینور سوی سپاهان

100

نه ویرو خود مرو را آمد از پس

نه از گردان و سالاران او کس

101

گمان بودش که شاهنشاه بگریشت

به دام تنگ و رسوایی در آویخت

102

دگر لشکر به کوهستان نیارد

دگر آزار او جستن نیارد

103

دگر گون بود ویرو را گمانی

دگر گون بود حکم آسمانی

104

چو ویرو چیره شد بر شاه شاهان

بدید از بخت کام نیکخواهان

105

در آمد لشکری از کوه دیلم

گرفته از سپاهش دشت تارام

106

سپهداری که آنجا بود بگریخت

ابا دیلم به کوشش در نیاویخت

107

کجا دشمنش پر مایه کسی بود

مرو را زان زمین لشکر بسی بود

108

چو آگه شد از آن بدخواه ویرو

شگفت آمدش کار چرخ بدخو

109

که باشد کام و نازش جفت تیمار

چو روز روشنست جفت شب تار

110

نه بی رنج است او را شادمانی

نه بی مرگست او را زندگانی

111

بدو در انده از شادی فزونست

دل دانا به دست او زبونست

112

چو از موبد یکی شادیش بننود

به بدخواه دگر شادیش بربود

113

سپاهی شد ازو پویان به راهی

ز دیگر سو فراز آمد سپاهی

114

هنوزش بود خون آلود خنجر

هنوزش بود گرد آلود پیکر

115

دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت

دگر ره پیکر کینه بر افراخت

116

دگر ره خنجر پر خون بر آهیخت

به جنگ شاه دیلم جشکر انگیخت

117

چو ویرو رفت با لشکر بدان راه

ز کارش آگهی آمد بر شاه

118

شهنشه در زمان از راه برگشت

به راه اندر تو گفتی پرور گشت

119

چنان بشتاب لشکر را همی رانگ

که باد اندر هوا زو باز پس پیکر

متن شعر کپی شد.