کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

نامه نوشتن موبد نزد شهر و و فریفتن به مال

1

شهنشه را خوش آمد پاسخ زرد

همانگه نزد شهرو نامه ای کرد

2

به نامه در سخنها گفت شیرین

به گوهر کرده وی را گوهر آگین

3

فراوان دانش و گفتار زیبا

ز شیرینی سخنهای فریبا

4

که شهرو راه مینو را مفرموش

سخنهایم به گوش دلت بنیوش

5

به یاد آور ز شرم جاودانت

کجا از دادگر بیند روانت

6

به یاد آور ز داور گاه دادار

ز هول دوزخ و فرجام کردار

7

تو دانی کاین جهان روزی سر آید

وزو رفته جهانی دیگر آید

8

بدین یک روزه کام این جهانی

مخر تیمار و درد جاودانی

9

بدین سان پشت بر یزدان مکن پاک

مگو بر کام اهریمن سخن پاک

10

مباش از جملهء زنهار خواران

که یزدان است با زنهار داران

11

تو خود دانی که چون کردیم پیوند

بران پیوند چون خوردیم سوگند

12

نه دشمن کامم اکنون دوست کامم

نه ننگم من ترا بر سر که نامم

13

چرا از من چنین بیزار گشتی

به دل با دشمنانم یار گشتی

14

تو این دختر به فر من بزادی

چرا اکنون به دیگر جفت دادی

15

بدان کز بخت من بود اینکه داماد

نگشت از ویس و از پیوند اوشاد

16

به جفت من دگر کس چون رسیدی

ز داد کردگار این چون سزیدی

17

اگر نیکو بیندیشی بدانی

که این بودست کار آسمانی

18

چو نام بند من بر ویس افتاد

ازو شادی نبیند هیچ دامد

19

تو این پیوند نو را باد می دار

همیدون دل از آن پیوند بردار

20

به من ده ماه پیکر دخترت را

ز کین من رها کن کضورت را

21

به هر خونی که ما ریزیم ایدر

گرفتاری ترا باشد در آن سر

22

اگر یاور نه ای با دیو دژ خیم

ز یزدان هیچ هست ار در دلت بیم

23

همان بهتر که این کینه ببری

جهانی را به یک زن باز خری

24

و گر نه بوم ماه از کین شود پست

تو آنگه چون توانی زین گنه رست

25

به نادانی مدان این کینه را خرد

که کس کین چنین را خرد نشمرد

26

و گر زین کین به مهر من گرایی

کنم در دست ویرو پادشایی

27

سپارم پاک وی را دستگاهم

بود مهتر سپهبد بر سپاهم

28

تو باشی نیز بانو در کهستان

چو باشد ویس بانو در خراسان

29

اگر ماندست لختی زندگانی

گذاریمش به ناز و شادمانی

30

جهان از دست ما آسوده باشد

ز پرخاش و ستم پالوده باشد

31

چو گیتی را به آسانی توان خورد

چه باید باهمه کس دشمنی کرد

32

چو شاهنشه از این نامه بپرداخت

خزینه از گهر وز گنج پرداخت

33

به شهرو خواسته چندان فرستاد

که نتوان کرد آن در دفتری یاد

34

صد اشتر بود با مهر و عماری

دگر پانصد ستر بودند باری

35

همیدون پانصد اشتر بود پر بار

بر ایشان بارها از جامه شهوار

36

صد اسپ تازی و سیصد نخاره

ز گوهر همچو گردون پر ستاره

37

دو صد سرو روان از چین و خلخ

بنفشه زلف و سنبل جعد و گلرخ

38

به بالا هر یکی چون سرو سیمین

برو بارنده هفتورنگ و پروین

39

کمرها بر میان از گوهر ناب

به سر تاج زرو در خوشاب

40

بهاری بود ازان هر دلستانی

ز رخسارش بدو در گلستانی

41

همه با یار و با طوق زرین

سراسر چون دهن شان گوهر آگین

42

دو صد زرینه افسر بود دیگر

همان صد درج زرین پر ز گوهر

43

بلورین بود و زرین هفتصد جام

به سان ماه با زهره گه بام

44

دگر دیبای رومی بیست خروار

به گونه همچو نو بشکفته گلنار

45

جز این بسیار چیز گونه گون بود

کجا از وصف و اندازه برون بود

46

تو گفتی در جهان گوهر نماندست

که نه موبد به شهرو برفشاندست

47

چو شهرو دید چندین گونه گون بار

چه از گوهر چه از دیبا و دینار

48

ز بس نعمت چو مستان گشت بیهوش

پسر را کرد و دختر را فراموش

49

ز یزدان نیز آمد در دلش بیم

دلش زان نامه شد گفتی به دو نیم

50

چو گردون دیو شب را بند بگشاد

پس آنگه ماه تابان را بدو داد

51

برآن دز نیز شهر و همچنان کرد

بیامخت آنچه برج آسمان کرد

52

کجا در گاه دز بر شاه بگشاد

به دز در شد هم آنگه شاه دلشاد

53

شبی تاریک و آلوده به قطران

سیاه و سهمگین چون روز هجران

54

به روی چرخ بر چون تودهء نیل

به روی خاک بر چون رای بر پیل

55

سیه چون انده و نازان چو امید

فرو هشته چو پرده پیش خورشید

56

تو گفتی شب به مغرب کنده بد چاه

به چاه افتاده ماه از چراغ ناگاه

57

هوا بر سوک او جامه سیه کرد

سپهر از هر سوی جمع سپه کرد

58

سیه را سوی مغرب برد هنوار

که آنجا بود در چه مانده سالار

59

سپاه آسمان اندر روارو

شب آسوده به سان کام خسرو

60

به سان چرخ ازرق چترش از بر

نگاریده همه چترش به گوهر

61

درنگی گشته و ایمن نشسته

طناب خیمه را بر کوه بسته

62

مه و خورشید هر دو رخ نهفته

به سان عاشق و معشوق خفته

63

ستاره هریکی بر جای مانده

چو مروارید در مینا نشانده

64

فلک چون آهنین دیوار گشته

ستاره از روش بیزار گشته

65

حمل با ثور کرده روی درروی

ز شیر آسمانی یافته بوی

66

ز بیم شیر مانده هر دو برجای

برفته روشنان از دست و از پای

67

دو پیکر باز چون دو یار در خواب

به یکدیگر بپیچیده چو دولاب

68

به پای هردوان در خفته خرچنگ

تو گفتی بی روان گشسته و بی چنگ

69

اسد در پیش خرچنگ ایستاده

کمان کردار دم بر سر نهاده

70

چو عاشق کرده خونین هر دودیده

ز فر بگشاده چون نار کفیده

71

زن دوشیزه را دو خوشه در دست

ز سستی مانده بر یک جای چون مست

72

ترازو را همه رشته گسست

دو پله مانده و شاهین شکست

73

در آورده به هم کژدم سر و دم

ز سستی همچو سرما خورده مردم

74

کمان ور را کمان در چنگ مانده

دو پای آزرده دست از جنگ مانده

75

بزده از تیر او ایمن بخفته

میان سبزه و لاله نهفته

76

ز ناگه بر بزه تیری گشاده

بزه خسته ز تیرش اوفتاده

77

فتاده آب کش را دلو در چاه

بمانده آبکش خیره چو گمراه

78

بمانده ماهی از رفتن به ناکام

تو گفتی ماهی است افتاده در دام

79

فلک هر ساعتی سازی گرفتی

بر آوردی دگر گونه شگفتی

80

مشعبدوار چابک دست بودی

عجایبهای گوناگون نمودی

81

ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود

تو گفتی چراغ آن شب بوالعجب بود

82

نمود اندر شمال خویش تنین

به گرد قطب دنبالش چو پرچین

83

غنوده از پس او خرس مهتر

چو بچه پیش او از خرس کهتر

84

زنی دیگر به زنجیری ببسته

به پیشش مرد بر زانو نشسته

85

برابر کرگسی پر بر گشاده

دو پای خویش بر تیری نهاده

86

جوانمردی به سان پاسبانی

به دست اندرش زرین طشت و خوانی

87

دو ماهی راست چون دو خیک پرباد

یکی بط گردنش چون سرو آزاد

88

یکی بی اسپ همواره عنان دار

یکی دیگر چو مار افسای با مار

89

یکی بر کرسی سیمین نشسته

ستوری پیش او از بند رسته

90

یکی بر کف سر دیوی نهاده

کله داری به پیشش ایستاده

91

نمود اندر جنوبش تیره جویی

زبس پیچ و شکن چون جعدمویی

92

به نزد جوی خرگوشی گرازان

دو سگ در جستن خرگوش تازان

93

ز بند آن هر دو سگ را بر گشاده

کمرداری چو شاهی ایستاده

94

یکی کشتی پر از رخشنده گوهر

مرو را کرده از یاقوت لنگر

95

چو شاخ خیزران باریک ماری

کلاغی در میان مرغزاری

96

نهاده پیش او زرین پیاله

به جای می درو افگنده ژاله

97

پر از اخگر یکی سیمینه مجمر

پر از گوهر یکی شاهانه افسر

98

یکی پیکر به سان ماهی شیم

پشیزه بر تنش چون کوکب سیم

99

یکی استور مردم را خمانا

شکفته بر تنش فلهای زیبا

100

تو پنداری بیاشفتست چون مست

گرفته دست شیری را به دودست

101

یکی صورت چو مرغی بی پرو بال

چو طاووسی مرو را خوب دنبال

102

ز مشرق بر کشیده طالع بد

بدان تا بد بود پیوند موبد

103

به هم گرد امده خورشید با ماه

چو دستوری که گوید راز با شاه

104

رفیق هردو گشته تیر و کیوان

چهارم چرخ طالع جای ایشان

105

به هفتم خانه طالع را برابر

ذنب انباز بهرام ستمگر

106

میان هردوان درمانده ناهید

ز کردار همایون گشته نومید

107

نبود از داد جویان هیچ کس یار

که فرخ بود پیوندش بدن کار

108

بدین طالع شهنشه ویس را دید

ندید از جفت خود آن کش پسندید

109

چو در دز رفت شاهنشاه موبد

به ایدون وقت وایدون طالع بد

110

فراوان جست ویس دلستان را

ندید آن نو شکفت بوستان را

111

ولیکن نور پیشانی و رویش

همیدون بوی زلف مشکبویش

112

شهنشه را از آن دلبر خبر داد

که مشکین بود خاک و عنبرین باد

113

همی شد تا به پیش او شهنشاه

بلورین دست او بگرفت ناگاه

114

کشان از دز به لشکر گاه بردش

به نزدیکان و جانداران سپردش

115

نشاندنش همنگه در عماری

رماری گشت ازو باغ بهاری

116

به گردش خادمان و نامداران

گزیده ویزگان و جانسپاران

117

همانگه نای رویین در دمیدند

سر پیکر به دو پیکر کشیدند

118

همان ساعت به راه افتاد خسرو

برابر گشت با باد سبکرو

119

شتابان روز و شب در راه تازان

به روی دلبر خودگشته نازان

120

چنان شیری که بیند گور بسیار

و یا مفلس که یابد گنج شهوار

121

اگر خرم بد از دلبر سزا بود

که صیدش بهتر از ماه سما بود

122

روا بود ار کشید از بهر او رنج

که ناگه یافت از خوبی یکی گنج

123

درو یاقوت خندان و سخنگوی

چو سیم ناب رخشان وسمن بوی

متن شعر کپی شد.