کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس

1

چو بر رمین بیدل کار شد سخت

به عشق اندر مرورا خوار شد بخت

2

همچنین جای بیانبوه جستی

که بنشستی به تنهایی گرستی

3

به شب پهلو سوی بستر نبودی

همه شب تا به روز اختر شمردی

4

به روز از هیچ گونه نارمیدی

چو گور و آهن از مردم رمیدی

5

ز بس کاو قد دجبر کردی

کجا سروی بدیدی سجده بردی

6

به باغ اندر گل صد برگ جستی

به یادروی او بر گل گرستی

7

بنفشه برچدی هر بامدادی

به یاد زلف او بر دل نهادی

8

ز بیم ناشکیبی می نخوردی

که یکباره قرارش می ببردی

9

همیشه مونسش طنبور بودی

ندیمش عاشق مهجور بودی

10

صبههر راهی سرودی زار گفتی

سراسر بر فراق یادر گفتیص

11

چو باد حسرت از دل بر کشیدی

به نیسان باد دی ماهی دمیدی

12

به ناله دل چنان از تن بکندی

که بلبل را ز شاخ اندر فگندی

13

به گونه اشک خون چندان براندی

که از خون پای او در گل بماندی

14

به چشمش روز روش تار بودی

به زیرش خز و دیبا خار بودی

15

بدین زاری و بیماری همی زیست

نگفتی کس که بیماریت از چیست

16

چو شمعی بود سوزان و گدازان

سپرده دل به مهر دلنوازان

17

به چشمش خوار گشته زندگانی

دلش پدرود گرده شادمانی

18

ز گریه جامه خون آلود گشته

ز ناله روی زراندود گشته

19

ز رنج عشق جان بر لب رسیده

امید از جان و از جانسان بریده

20

خیال دوست در دیده بمانده

ز چشمش خواب نوشین را برانده

21

به دریای جدایی غرقه گشته

جهان بر چشم او چون حلقه گشته

22

ز بس اندیشه همچون مست بیهوش

جهان از یاد او گشته فراموش

23

گهی قرعه زدی بر نام یارش

که با او چون بود فرجام کارش

24

گهی در باغ شاهنشاه رفتی

ز هر سروی گرا بر خود گرفتی

25

همی گفتی گوا باشید بر من

ببینیدم چنین بر کام دشمن

26

چو ویس ایدر بود با وی بگویید

دلش را از ستمگاری بضویید

27

گهی با بلبلان پیگار کردی

بدیشان سرزنش بسیار کردی

28

همی گفتی چرا خوانید فریاد

شما را از جهان باری چه افتاد

29

شما با جفت خود بر شاخسارید

نه چون من مستمند و کوارید

30

شما را ار هزاران گونه باغست

مرا بر دل هزاران گونه داغست

31

شما را بخت جفت و باغ دادست

مرا در عشق درد و داغ دادست

32

شما را ناله پیش یار باشد

چرا بساید که ناله زار باشد

33

مرا زیباست ناله گاه و بیگاه

که یارم نیست از درد من آگاه

34

چنین گویان همی گشت اندران باغ

دو دیده پر زخون و دلپر از داغ

35

قصا را دایه پیش آمد یکی روز

چنو گردان در آن باغ دل فروز

36

چو رامین دایه را دید اندر آن جای

چو چان اندر خور و چون دیده دورای

37

ز شادی خون ز رخسارش بجوشید

رخش گفتی ز لاله جامه پوشید

38

ز شرم دایه رویش گشت پر خوی

بسان در فشانده بر سر می

39

گل ار چه سخت نیکو بود و بربار

رخ رامین نکوتر بود صد بار

40

هنوزش بود سیمین دو بناگوش

نگشته سیمش از سنبل سیه پوش

41

هنوزش بود کافروی زنخدان

دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان

42

هنوزش بود پشت لب چو ملحم

لبش چون انگبین و بارده درهم

43

هنوزش بود خنده همچو شکر

وزان شکر فروبارنده گوهر

44

بهبالا همچو شمشاد روان بود

ولیکن بار شمشاد ارغوان بود

45

به پیکر همچو ماه جانور بود

ولیکن با کلاه و با کمر بود

46

قبا بروی نکوتر بود صد بار

که نقش چینیان بر بت فرخار

47

کلاه او را نکوتر بود بر سرا

که شاهان جهان را بر سر افسر

48

به گوهر تا به آدم نامور شاه

به پیکر در زمانه سیمبر ماه

49

به دیدار آفت جان خردمند

به آفت جان هر کس آرزومند

50

هم از خوبی هم از کضور خدایی

سزا بروی دو گونه پادشایی

51

برادر بود موبد را و فرزند

ولیکن ماه را شاه و خداوند

52

چو چشمش دید جادو گشت خستو

که بهتر زین نباشد هیچ جادو

53

چو رویش دید رزوان داد اقرار

که بر حوران جزین کس نیست سالار

54

چنین رویی بدین زیب و بدین نام

ز مهر ویس بی دل بود و بی کام

55

چو تنها دایه را در بوستان دید

تو گفتی روی بخت جاودان دید

56

نمازش برد و بسیار آفرین کرد

مرد را نیز دایه همچنین کرد

57

پرسیدند چون دو مهربان یار

بخوشی یکدگر را مهربانوار

58

پس آنگه دست یکدیگر گرفتند

به مرز سوسی آزاد رفتند

59

ز هر گونه سخن گفتند با هم

سخنشان ریش دل را گشت مرهم

60

بدو گفت ای مرا از جان فزونتر

منم پیش تو از برده زبون تر

61

تو شیرینی و گفتار تو شیرین

تو نوشینی و دیدار تو نوشین

62

ترا از بخت خواهم روشنایی

مرا با بخت نیکت آشنایی

63

مرا تو مادری ویسه خداوند

به جان وی خورم هنواره سوگند

64

چنو خورشید چهر و ماه پیکر

چنو بانوژاد و شاهگوهر

65

نبود اندر جهان و هم نباشد

کرا او جفت باشد غم نباشد

66

بدان زادست پنداری ز مادر

که آتش بر کشد از گفت کضور

67

به خاصه زین دل بدبخت رامین

که آتشگاه خرداد است و برزین

68

اگر چه من همی سوزم ز بیدار

دل او بر چنین آتش مسوزاد

69

وگر چه بخت با من خورد زنهار

مرو را بخت فرخ باد و بیدار

70

همی گویم چو از عشقش بنالم

مبادا حال او هر گز چو حالم

71

همی گویم چو از مهرش بسوزم

مبادا روز او هرگز چو روزم

72

به هر دردی که من بنیم ز مهرش

کنم صد آفرین بر خوب چهرش

73

چنین خواهم که باشد جاودانی

مرا زو رنج و او را شادمانی

74

خوش آمد دایه را گفتار رامین

ز بیجاده پدید آورد پروین

75

به خنده گفت راما جاودان زی

به کام دوستان دور از بدان زی

76

درود و تن درستی مر ترا باد

مباد از بخت بر جان تو بیداد

77

به فرت من درست و شادکامم

به کامت نیک بخت و نیکنامم

78

همیدون دخترم روشن حور و ماه

که بسته باد بر وی چشم بدخواه

79

چو رویش باد نیکو ماه و سالش

چو مویش باد پیچان بدسگالش

80

همه گفتار تو دیدم بی آهو

چو دیدار تو جان افزای و نیکو

81

جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست

که بربیداد تو دل سخت کردست

82

ندارم از تو این گفتار باور

که او بر تو نه شاهست و نه داور

83

دگرباره جوابش داد رامین

که چون عاشق نباشد هیچ مسکین

84

دل او را دشمنی باشد ز خانه

بر او جویانده هر روزی بهانه

85

گهی نالد به درد و حسرت دوست

گهی گرید به داغ فرقت دوست

86

به دست عشق گر چه زار گردد

ز بهر او ز جان بیزار گردد

87

صو گر چه زاو بلا بسیار بیند

ز دیگر کامها او را گزیندص

88

دو چشم مرد را از کام نایاب

گاهی بی خواب دارد گاه با آب

89

همی آن چیز جوید کش نیابد

وزآن چیزی که یابد سر بتابد

90

بلای عشق را بر تن گمارد

پس آنگه درد را شادی شمارد

91

اگر با عشق بودی مرد را خواب

چه عشق دوست بودی چه می ناب

92

کجا خویشی با تلخیش یارست

چنانکش خرمی جفت خمارست

93

چه عاشق باشد اندر عشق مست

کجا بر چشم او نیکو بود گست

94

به عشق اندر چو مست آشفته باشد

ز ناخفتش بسان خفته باشد

95

خرد باشد که زشت از خوب داند

چو مهر آید خرد در دل نماند

96

ستنبه دیو بر وی زود دارد

همیشه چشم او را کور دارد

97

خرد با مهر هرگز چون بسازد

که آن چون می همی این را بتازد

98

نفرماید خرد آن را گزیدن

کزو آید همی پرده دریدن

99

مرا از عشق شد پرده دریده

شکیب از دل خرد از تن بریده

100

بر آمد ناگهان یک روز بادی

مرا بننود روی حور زادی

101

چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر

چو ماهم کرد دور از خواب واز خور

102

دو چشمم تا بهشتی دید خرم

دلم چون دوزخی افتاد در غم

103

نه بادی بود گفتی آفتی بود

مرا ناگاه روی فتنه بننود

104

مرا در کودکی تو پروریدی

وزان پس مرمرا بسیار دیدی

105

ندیدی حال من هرگز بدین سان

ز درد دل نه باجان و نه بی جان

106

تو گویی شیر من روباه گشست

از این سخنی و کوهم کاه گشست

107

تنم دیگر شدست و گونه دیگر

یکی مویست پنداری یکی زر

108

مژه بر چشم من گشست مسمار

همیدون موی بر اندام من مار

109

اگر روزی کنم با دوستان بزم

تو گویی می کنم با دشمان رزم

110

گه رامش چنان دلتنگ و زارم

که گویی با بلا در کارزارم

111

اگر گردم به رامش در گلستان

به گمره گشته مانم در بیابان

112

به شب در بستر و بالین دیبا

تو گویی غرقه ام در ژرف دریا

113

به روز اندر میان غمگساران

چو گویم پیش چوگان سواران

114

به شبگیران چنان نالم به زاری

که بلبل بر گلان نوبهاری

115

سحرگاهان چنان گریم به تیمار

که ابر دی مهی بر شخ کهسار

116

بیاریدست از آن دو چشم دلگیر

مرا بر دل هزاران ناوکی تیر

117

بیفتادست از دو زلف دلبند

مرا بر دل هزاران گونه گون بند

118

به گور خسته مانم در بیابان

به دل بر خرده زهر آلوده پیکان

119

به شیر تند مانم پوی پویان

خورشان بچهء گمگشته چویان

120

به طفل خرد مانم دل شکسته

هم از مادر هم از دایه گسته

121

به شاخ مردم مانم نغز رسته

قصای آسمان او راشکسته

122

کنون از تو همی زنهار خواهم

جوانمردیت را من یار خواهم

123

صمرا زین آتش سوزنده برهان

ز جنگ شیر مردم خوار بستانص

124

جوانمردی چنان کت هست بنمای

بر این فرزند بیچاره ببخشای

125

ببژشاید دلتء بیگانگان را

همان رحمآورد دیوانگان را

126

تو چونان دان که من بیگانه ای ام

ویا از بیهشی دیوانه ای ام

127

به هر حالی به بخشایش سزایم

که چونین در دم سرخ اژدهایم

128

تو نیز از مردمی بر من ببخشای

به نیکی در دلت مهرم بیفزای

129

پیام من بگو سرو روان را

بت گویا و ماه باروان را

130

صپری دیدار خورشید زمین را

شکر گفتار حور راستین راص

131

سیه زلفین بت یاقوت لب را

بهار خرمی باغ طرب را

132

بگو ای از نگویی آفریده

به ناز و شادکامی پروریده

133

ترا حوبان به خوبی مهر داده

بتان پیش تو سر بر خط نهاده

134

سپاه جادوان از تو رمیده

نگار چینیان از تو شمیده

135

دو هفته ماه پیشت سجده برده

فروغ خویش رویت را سپرده

136

رخانت خسروان را بنده کرده

لبانت مردگان را زنده کرده

137

بت بربر ز رویات خوار گشته

همان بتگر ز بت بیزار گشته

138

گدازان شد تنم از بیم و امید

چو برف کوهسار از تاب خورشید

139

دلم افتاد در مهرت به ناکام

شنابان همچو گوری مانده در دلم

140

خرد آواره گشته هوش رفته

دل اندر تن نه بیدار و نه خفته

141

نه زاسایش دارم نه از رنج

ناز رامش به دل شادم نه از گنج

142

نه با یاران به میدان اسپ تازم

نه چوگان گیرم و نه گوی بازم

143

نه یوزان را سوی گوران دوانم

نه بازان را سوی کبگان پرانم

144

نه می گیرم نه با خوبان نشینم

نه جز وی در جهان کس را گزینم

145

نه یک ساعت ز درد آزاد باشم

نه یک روزی به چیزی شاد باشم

146

به خانء خویش در چونین اسیرم

نبینم دوستدار و دستگیرم

147

به شب تا روز پیچان و نوانم

چو ماری چوب خورده در میانم

148

تنم درمان ز گفتار تو یابد

دلم دارو ز دیدار تو یابد

149

من آنگه باز یابم صبر و هوشم

که خوش گفتار تو آید به گوشم

150

اگر چه سال و مه از تو به دردم

چنین با اشک سرخ و روی زردم

151

مرا عشق تو در جان خوشتر از جان

وگرچه جان من زوگشت رنجان

152

نخواهم بی هوایت زندگانی

نجویم بی وفایت شادمانی

153

اگر جانم ز مهرت سیر گردد

به سر بر موی من شمشیر گردد

154

همی دانم که تا من زنده باشم

به پیش بندگانت بنده باشم

155

سپیدی روزم از روی تو باشد

سیاهی شب هم از موی تو باشد

156

رخ رنگینت باشد نوبهارم

لب نوشیند باشد غمگسارم

157

ز رخسار تو تابد آفتابم

ز گیسوی تو بوید مشک نابم

158

ز اندام تو باشد یاسمینم

ز گفتار تو باشد آفرینم

159

بهشت جاودان آن روز بینم

که آن رخسار جان افروز بینم

160

ز دولت کام خود آنگه یابم

که با پیوند رویت راه یابم

161

ز یزدان این خواهم شب و روز

که گردد بختم از روی تو فیروز

162

دلت بر من نماید مهربانی

نجوید سر کشی و بد گمانی

163

صاگر کین وروز و با من ستیزد

به جان من که خون من بریزدص

164

چه باید ریختن خون جوانی

که هر گز بر تو نامد زو زیانی

165

زبس کاو بر تو دارد مهربانی

تو او را خویشتری از زندگانی

166

ببرد دل ز جان وز تو نبود

به دیده خاک پایت را بخرد

167

ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار

ازیرا کش تو بردی دل به آزار

168

اگر خوبی کنی تن پیش دارد

وگرنه بر سر دل جان سپارد

169

چو بشنید این سخنها دایه پیر

تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع

170

نهانی دلش بر رامین ببخضود

ولیکن آشکارا هیچ نننود

171

مرو را گفت راما نیکناما

نگردد همچو نامت ویس راما

172

نگر تا تو نداری هر گز امید

که تابد بر تو آن تابنده خورشید

173

نگر تا تو نپنداری که دستان

بکار آیدت با آن سرو بستان

174

نگر تا در دلت ناید که نیرو

توانی کرد با فرزندی شهرو

175

ترا آن به که دل وی نبندی

کزین دلبندی آید مستمندی

176

نپیمایی به دل راه تباهی

کزو رسته نیامدء هیچ راهی

177

خردمندی و شرم و دانش و رای

به کار آید روان را در چنین جای

178

که زشت از خوب و نیک از بدبدانی

به دل کاری سگالی کش توانی

179

کاگر تو آسمان را در نوردی

و گر دریا بینباری به مردی

180

میان بادیه جیهون برانی

ز روی سنگ لاله بشکفانی

181

جهانی دیگر از گوهر بر آری

زمینش بر سر مویی بداری

182

ابا این جادوی و نیک دانی

به کار ویس هم خیره بمانی

183

به مهرت ویسه آنگه سر در آرد

که شاخ ارغوان خرما برآرد

184

سزد گردل ز پیوندش بتابی

که او ماهست پیوندش نیابی

185

که یارد گفتن این گفتار با وی

که یارد جستن این آزاد با وی

186

مدانی کاو چگونه خویش کامست

ز خوی خود چگونه دیر رامست

187

اگر من زهرهء صد شیر دارم

پیامت پیش او گفتن نیارم

188

هر آیینه تو نپسندی که در من

به زشتی راه یابد گفت دشمن

189

تو خود دانی که ویس امروز چونست

به خوبی از همه خوبان فزونست

190

هر آن گه کاین سژن با وی بگویم

به رسوایی بریزد آب رویم

191

چنانست او میان ویس دختان

که خسرو در میان نیک بختان

192

منش بر آسمان دارد به گشی

و با مردم نیامیزد به خوشی

193

همش در تخمه پرمایه ست گوهر

همش در گنج شهوارست جوهر

194

بدان گوهر ز شاهان سر فرازست

بدین جوهر ز مردم بی نیازست

195

نه از کار بزرگ آید نهیبش

نه از گنج گران آید فریبش

196

کنون ژود دلش لشتی مستمندست

نه تنهایی و بی شهری نژندست

197

ز خان و مان و شهر خویش دورست

هم از رامست هم از مردم نفورست

198

گهی آب از مژه بارد گهی خون

گهی از بخت نالد گه ز گردون

199

چو یاد آرد ز مادر وز برادر

بجوشد همچو عود تر بر آذر

200

کند نفرین بر آن سال و مه شوم

که دوری دادش از آرام و از بوم

201

بدین سان بانوی جمشید گوهر

به خوبی نامدار هفت کضور

202

بهلاله خواسته مادر ز یازدانش

بپرورده میان ناز و فرمانش

203

کنون پر درد و پر تیمار و نالان

ز همزادان بریده وز همالان

204

به پیش وی که یارد برد نامت

که یارد گفتن این یافه پیمان

205

مرا این کار بیهوده مفرمای

که سر گز نداند رفت چون پای

206

سبانم گر فزون از قطر میغست

زبانی این سخن گفتن دریغست

207

چو بشنید این سخن رامین بیدل

ز آب دیده کردش خاک را گل

208

ز سختی گریه اندر برش بشکست

شکنج گریه گفتارش فرو بستت

209

هم از گریه بماند و هم از گفتار

بران بخشان کاو باشد چنین زار

210

به مغزش بر شد از دل آتش مهر

دمیدش زعفران از لاله گون چهر

211

چو یک ساعت زبانش بود بسته

دل اندر بر شکسته دم گسسته

212

دگر باره سخنها گفت زیبا

ز دردی سخن و حالی ناشکیبا

213

بسی زاری و لابه کرد و خواهش

نیامد در ستیز دایه کاهش

214

چو رامین بیش کردی زارواری

ازو بیش آمدی نومیدواری

215

به فرجام اندرو آویخت رامین

برو ریزان ز دیده اشک خونین

216

همی گفت ای انوشین دایه زنهار

مکن جان مرا یکباره آوار

217

مبر امیدم از جان و جوانی

مکن چون زهر بر من زندگانی

218

توی از دوستان پشت و پناهم

توی فریادجوی و چاره خواهم

219

چه بشاد گر کنی مردم ستانی

مرا از چنگ بدبختی رهانی

220

در بسته ز پیشم بر گشایی

به روی ویسه ام راهی نمایی

221

گر اکنون از تو نومیدی پذیرم

به مرگ ناگهان پیشت بمیرم

222

مکن بی چرم را در چاه مفگن

نمک بر سوخته کمتر پراگن

223

ترا بنده شدستم بنده بپذیر

وزین سختی یکی ره دست من گیر

224

توی در مان دردم در جهان بس

درین بیچارگی فریاد من رس

225

بجز تو در جهان کس را ندانم

که با او راز خود گفتن توانم

226

پیام من بگو با آن سمنبر

بهانه بیش ازین پیشم میاور

227

بچاره آسیا سازند بر باد

بر آرند از میان رود بنیاد

228

به زیر آرند مرغان را زگردون

ز دریا ماهیان آرند بیرون

229

به دام آرند شیران ژیان را

به بند آرند پیلان دمان را

230

برون آرند ماران را ز سوراخ

به افسونها کنندش رام گستاخ

231

تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی

همیدون چاره ها کردن توانی

232

سژن دانی بسی هنگام گفتار

هنر داری بسی در وقت کردار

233

سخن را با هنر نیکو بپیوند

وزیشان هر دو برنه ویس را بند

234

اگر نه بخت من بودی نکورای

ترا پیشم نیاوردی دراین جای

235

چنان چون تو مرا یاری درین کار

خدا بادا به هر کاری ترا یار

236

بگفت این و پس او را تنگ در بر

کشید و داد بوسی چند بر سر

237

وزان پس داد بوسش برلب و روی

بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت

238

چو بر زن کام دل راندی یکی بار

چنان دان کش نهادی بر سر اپسار

239

چو رامین از کنار دایه بر خاست

دل دایه به تیمارش بیارست

240

دریده شد همنانگه پردهء شرم

شد آن گفتار سردش درزمان گرم

241

بدو گفت ای فریبنده سخن گوی

ببردی از همه کس در سخن گوی

242

دلت از هر کسی جویای کامست

ترا هر زن که بینی ویس نامست

243

مرا تو دوست بودی دل افروز

ولیکن دوستر گشتم از امروز

244

گسسته شد میان ما بهانه

که شد تیر هوا سوی نشانه

245

ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای

که از فرمانت بیرون ناورم پای

246

کنم بخت ترا بر ویس پیروز

ستانم داد مهرت زان دل افروز

247

چو بشنید این سخن دلخسته رامین

بدو گفت ای مرا رویش جهان بین

248

ترا زین پس نگر تا چون پرستم

به پیشت جان به خدمت چون فرستم

249

همی بینی که پیچان همچو مارم

چگونه صعب و آشفته ست کارم

250

به شب گویم نماند زنده تا بام

جو بام آید ندارم طمع تا شام

251

بدان مانم که در دریا نشنید

ز دریا باد و موج سخت بیند

252

نگر تا او زمانه چون گذارد

که یک ساعت امید جان ندارد

253

من از تیمار ویسه همچنانم

شبان از روز و از شب ندانم

254

کنون امید در کار تو بستم

مگر گیری درین آسیب دستم

255

چو از تو این نوازشها شنیدم

تو دادی بند شادی را کلیدم

256

جوانمردی بکار آرد به کردار

که بی کردار ناخوبست گفتار

257

بگو تا روی فرخ کی نمایی

بدیدارم دگر باره کی آیی

258

کجا من روز و ساعت می شمارم

همیشه دیدنت را چشم دارم

259

همی تا شادمانت باز بینم

بر آتش خسپم و بر وی نشینم

260

به دیدارت چنان باشد شتابم

که یک ساعت قرار تن نیابم

261

چو آشفته نمانم بر یکی رای

چو دیوانه نپایم بر یکی جای

262

بخنده گفت جادو کیش دایه

تو هستی در سخن بسیار مایه

263

بدین گفتار نغز و لابه چون نوش

به مغز بیهشان باز آوری هوش

264

دلم را تو بدین گفتار خستی

چو جانم را بدین زنهار بستی

265

ز جان خویش بندی بر گشادی

بیاوردی و بر جانم نهادی

266

نگر تا هیچ گونه غم نداری

کزین اندوهت آید رستگاری

267

تو خود بینی که کامت چون بر آرم

به نیکی روی کارت چون نگارم

268

ترا بر اسپ تازی چون نشانم

به چشم دشمنان بر چون دوانم

متن شعر کپی شد.