کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

اندر باز آمدن دایه به نزدیک رامین به باغ

1

چو سر بر زد ز خاور روز دیگر

خور تابان چو روی دلبر

2

به جای و عده گه شد باز دایه

نشستند او و رامین زیر سایه

3

مرو را دید رامین سخت حرم

چو کشتی خشک گشته یافته نم

4

بدو گفت ای سزاوار فزونی

نگویی تا خود از دی باز چونی

5

تو شادی زانکه روی ویس دیدی

ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی

6

خنک چشمی که بیند روی آن ماه

خنک مغزی که یابد بوی آن ماه

7

خنک چشم و دلت را با چنان روی

خنک همسایگانت را در آن کوی

8

پس آنگه گفت چونست آن نگارین

که کهتر باد پیشش جان رامین

9

رسانیدی بدو پیغام زارم

مرو را یاد کردی حال و کارم

10

به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی

شکیبا باش در مهر و درنگی

11

که نتوان برد مستی را ز مستان

گشادن بند سرما از زمستان

12

زمین را از گلاب و گل بشستن

بدو بر باد و دریا را ببستن

13

دل ویسه به دام اندر کشیدن

ز مهر مادر و ویر بریدن

14

دلش زان بند دیرین بر گشادن

ز نو بند دگر بر وی نهادن

15

بدانم هر چه گفتی آن پیامم

بجوشید و به زشتی برد نامم

16

ندادش پاسخ و با من بر آشفت

چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت

17

چو رامین هر چه دایه گفت بشنید

به چشمش روز روشن تیره گردید

18

مر و را گفت مردان جهان پاک

نه یکسر بی وفا باشند و بی باک

19

نباشد هر کسی را تن پر آهو

نباشد هر کسی را دل به یک خو

20

نه هر خر را به چوبی راند باید

نه هر کس را به نامی خواند باید

21

گر او دیدست راه زشت کیشان

مرا نشمرد باید هم ز ایشان

22

گناهی را که من هرگز نکردم

به دل در زو گمانی هم نبردم

23

چه باید کرد بیهوده ملامت

نه خوب آید ملامت بر سلامت

24

پیام من نگو آن سیمتن را

شکسته زلفکان پر شکن را

25

بگو ماها نگارا حور چشما

پری رویا بهارا تیز خشما

26

به مهر اندر بپیوند آشنایی

مبر بر من گناه بی وفایی

27

که من با تو خورم صد گونه سوگند

کنم با تو بدان سوگند پیوند

28

که دارم تا زیم پیمان مهرت

نیاهنجم سر از فرمان مهرت

29

همی تا جان من باشد تن آرای

بدو با جان من مهر تو بر جای

30

نفر موشم ز دل یاد تو هرگز

نه روز رام نه روز هزاهز

31

بگفت این و ز نرگس اشک چون مل

فرو بارید بر دو خرمن گل

32

تو گفتی دیدگانش در فشان کرد

بدان مهری که اندر دل نهان کرد

33

دل دایه بدان بیدل ببخضود

کجا از بیدلی بخضودنی بود

34

بدو گفت ای مرا چون چشم روشن

به مهر اندر بپوش از صبر جوشن

35

ز گریه عشق را رسوایی آمد

ز رسوایی ترا شیدایی آمد

36

به جای ویس اگر خواهی روانم

ترا بخشم ز بخشش در نمایم

37

شوم با آن صنم بهتر بکوشم

ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم

38

مرا تا جان بود زو بر نگردم

که جان خویش در کار تو کردم

39

ندانم راست تر زین دل که ماراست

بر آید کام دل چون دل بود راست

40

دگر ره شد به نزد ویس مه روی

سخن در دل نگاریده ز ده روی

41

مرو را دید چون ماه دو هفته

میان عقدهء هجران گرفته

42

دلش بریان و آن دو دیده گریان

چو تنوری کزو بر خاست طوفان

43

به چشمش روز روشن چون شب تار

به زیرش خز و دیبا چون سیه مار

44

دگار باره زبان بگشاد دایه

که چون دریا ز گوهر داشت مایه

45

همی گفت از جهان گم باد و بی جان

کسی کاو مر ترا کردست پیچان

46

گران بادش به جان بر انده و درد

چنان کاندوه و درد تو گران کرد

47

رتا از خان و مان و خویش و پیوند

جدا کرد و به دام دوری افگند

48

ز نوشین مادر و فرخ برادر

یکی با جان یکی با دل برابر

49

درین گیهان توی بوده همانا

در انده ناتوان و ناشکیبا

50

نبرد جانت را از درد و آزار

نضوید دلت را از داغ و تیمار

51

چه باید این خرد کت داد یزدان

چو دردت را نخواهد بود درمان

52

بسوزم چون ترا سوزان ببینم

بپیچم چون ترا پیچان ببینم

53

خردمند از خرد جوید همه چار

به دست چاره بگذارد همه کار

54

ترا یزدان خرد دادست و دانش

وزین دانش ندادت هیچ رامش

55

به خر مانی که دارد بار شمشیر

ندارد سود وی را چون رسد شیر

56

کنون تا کی چنین تیمار داری

چنین بیجاده بر دینار باری

57

مکن بر روز بر نایی ببخشای

چنین اندوه بر انده میفزای

58

به بیگانه زمین مخروش چندین

مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین

59

ور و شب سال و مه اندر کنارست

به گفتارت همیشه گوش دارست

60

سروش و بخت را چندین میازار

به گفتاری که باشد نا سزاوار

61

توی بانوی ایران ماه توران

خداوند بتان خورشید حوران

62

جوانی را به دریا در مینداز

تن سیمین به تاب رنج مگداز

63

که کوتاهست ما را زندگانی

نپاید دیر عمر این جهانی

64

روان بس ارجمند و بس عزیزست

چرا نزدت کم از نیمی پشیزست

65

عزیزان را بدین آیین ندارند

همیشه خسته و غمگین ندارند

66

روانت با تو یاری مهربانست

رفیقی با تو وی را جاودانست

67

مگر تو سال و مه این کار داری

که یار مهربان را خوار داری

68

کجا رامین که با تو مهربان گشت

به چشمت خاک راه شایگان گشت

69

مکن با دوستان زین رام تر باش

جهان را چون درختی میوه بر باش

70

بدان برنای دلخسته ببخشای

هم او را هم تن خود را مفرسای

71

مکن بیگانگی با آن جوانمرد

بپرور مهر آن کاو مهر پرورد

72

چو از تو کس نیابد خوشی و کام

چه روی تو چه چشما روی بر بام

73

چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت

به تندی سخت گفتارش بسی گفت

74

بدو گفت ای بداندیش و بنفرین

مه تو بادی و مه ویس و مه رامین

75

مه خوزان باد وا رون جای و بومت

مه این گفتار و این دیدار شومت

76

ز شهر تو نیاید جز بد اختر

ز تخم تو نیاید جز فسونگر

77

اگر زایند از آن تخمه هزاران

همه دیوان بوند و بادساران

78

نه شان کردار بتوان آن

نه شان گفتارها بتوان شنودن

79

مبادا هیچ کس از نیک نامان

که فرزندش دهد بددایه زین سان

80

چو از دایه بگیرد شیر ناپاک

به آلوده نژاد و خوی بی باک

81

کند ویژه نژاد پاک گوهر

از آن گوهر که او دارد فروتر

82

اگر شیرش خورد فرزند خورشید

به نور او نباید داشت امید

83

از ایزد شرم بادا مادرم را

که کرد آلوده ویژه گوهرم را

84

مرا در دست چون تو جادوی داد

که با تو نیست شرم و دانش و داد

85

تو بد خواه منی نه دایهء من

بخواهی برد آب و سایهء من

86

مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز

مرا پاینده باش از بد شب و روز

87

تو چندان خویشتن را می ستودی

به نام نیک و خود بد نام بودی

88

بدان خوی سترگ و چشم بی شرم

بدین گفتار و کردار بی آزرم

89

همه نامت به خاک اندر فگندی

همه مهر خود از دلها بکندی

90

ندارد مر ترا مقدار و آزرم

جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم

91

چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ

همی ریزم ازو چون از خزان برگ

92

مرا گویی به کوته زندگانی

چرا خوشی و کام دل نزانی

93

اگر نیکو کنم تا زنده مانم

از آن بهتر که کام خویش رانم

94

بهشت روشن و دیدار یزدان

به کام این جهانی یافت نتوان

95

جهان در چشم دانا هست بازی

نباشد هیچ بازی را درازی

96

پس ای دایه تو جانت را مرنجان

ز بهر من مخور زنهار با جان

97

که من ننیوشم این گفتار خامت

نیفتم هرگز اندر پایدامت

98

نه من طفلم که بفریبم به رنگی

و یا مرغم که بر پرم به سنگی

99

سخن که شنیده ای از بی خدر رام

به گوش من فسونست آن نه پیغام

100

نگر تا نیز پیش من نگویی

ز من خشنودی دیوان نجویی

101

که من دل زین جهان نیزار کردم

خرد را بر روان سالار کردم

102

به هر سانی خدای دانش و دین

به از دیوان خوزانی و رامین

103

نیازارم خدای آسمان را

نه بفروشم بهشت جاودان را

104

ز بهر دایهء بی شرم و بی دین

بدابه هر دو گیتی را به رامین

105

چو دایه خشم ویس دلستان دید

سخنها از خدای آسمان دید

106

زمانی با دل اندیشه همی کرد

که درمان چون پدید آرد بدین درد

107

نیارامید دیو دژ برامش

همان می بود خوی خویش کامش

108

جز آن گاهی که کار ویس و رامین

بیامیزد به هم چون چرب و شیرین

109

چو افسونها به گرد آورد بی مر

ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در

110

دگر باره زبان از بند بگشاد

سخنها گفت همچون نقش نوشاد

111

بدو گفت ای گرامی تر ز جانم

به زیب و خوبی افزون از گمانم

112

همیشه دادجوی و راست گو باش

همیشه نیک نام و نیک خو باش

113

من اندر چه نیاز و چه نهیبم

که چون تو پاک زادی را فریبم

114

چرا گویم سخن با تو به دستان

که بر چیز کسانم نیست دستان

115

مرا رامین نه خویشست و نه پیوند

نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند

116

نگویی تا چه خوبی کرد با من

که با او دوست گردم با تو دشمن

117

مرا از دو جهان کام تو باید

وز آن کامم همی نام تو باید

118

بگویم با تو این راز آشکاره

کجا اکنون جزینم نیست چاره

119

هر آیینه تو از مردم بزادی

نه دیوی نه پری نه حور زادی

120

ز جفت پاک چون ویرو گسستی

به افسون نیز موبد را ببستی

121

ندیده هیچ مردی از تو شادی

که تا امروز تن کس را نداری

122

تو نیز از کس ندیدی شادکامی

نراندی کام با مردان تمامی

123

دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود

چه ایشان و چه پولی زان سوی رود

124

اگر خود دید خواهی در جهان مرد

نیابی همچو رامین یک جوانمرد

125

چه سود ار تو به چهره آفتابی

که کامی زین نکو رویی نیابی

126

تو این خوشی ندیدستی ندانی

که بی او خوش نباشد زندگانی

127

خدا از بهر نر کردست ماده

توی هم مادهء از نر بزاده

128

زنان مهتران و نامداران

بزرگان جهان و کامگاران

129

همه با شوهرند و با دل شاد

جوانانی چو سرو و مرد و شمشاد

130

اگر چه شوی نام بردار دارند

نهانی دیگری را یار دارند

131

گهی دارند شوی نغز در بر

به کام ژویش و گاهی یار دلبر

132

اگر گنج همه شاهان تو داری

نیابی کام چون بی شوی و یاری

133

چه زیورهای شاهانه چه دیبا

چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا

134

زنان را این ز بهر مرد باید

که مردان را نشاط دل فزاید

135

چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد

چرا باشی همی در سرخ و در زرد

136

اگر دانی که گفتم این سخن راست

ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست

137

من این گفتم ز روی مهربانی

ز مهر مادری و دایگانی

138

که رامین را به تو دیدم سزاوار

تو او را دوستگانی او ترا یار

139

تو خورشیدی و او ماه دو هفته

چو او سروست و تو شاخ شکفته

140

به مهر اندر چو شیر و می بسازید

بسازید و به یکدیگر بنازید

141

چو من بینم شما را هر دو باهم

نباشد در جهان زان پس مرا غم

142

چو دایه این سخنها گفت با ویس

به یاری آمدش با لشکر ابلیس

143

هزاران دام پیش ویس بنهاد

هزاران در ز پیش دلش بگشاد

144

بدو گفت این زنان نامداران

نشسته شاد با دلبند و یاران

145

همه کس را به شادی دستگاهست

ترا هنواره درد و وای و آهست

146

به پیری آیدت روز جوانی

تو نا دیده زمانی شادمانی

147

هر آیینه نه سنگینی نه رویین

در انده چون توانی بود چندین

148

ازین اندیشه مهرش گرم تر شد

دل سنگینش لختی نرم تر شد

149

نه دام آمد مهم تن جز زبانش

زبانش داشت پوشیده نهانش

150

به گفتاری چو شکر دایه را گفت

نباشد هیچ زن را چاره از جفت

151

سخنها هر چه گفتی راست گفتی

نکردی با من اندر مهر زفتی

152

زبان هر چند سست و نا توانند

دل آرای دلیران جهانند

153

هزاران ژوی بد باشد دریشان

سزد گر دل نبندد کس بریشان

154

مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست

که تندی کردن از طبع زنانست

155

مرا بود آن سخن در گوش چونان

که در دل رفته زهر آلوده پیکان

156

ازیرا لختکی تندی ننودم

که گفتار از در تندی شنودم

157

زبان خویش را بد گوی کردم

پشیمانی کنون بسیار خوردم

158

نبایستم ترا آن زشت گفتن

نهانت را ببایستم نهفتن

159

چو من کاری نخواهم کرد با کس

جواب من خود او را درد من بس

160

کنون آن خواهم از بخشنده دادار

که باشد مر مرا از بد نگهدار

161

نیالاید به آهوی زنانم

نگه دارد ز آهوشان زبانم

162

بدارد تا زیم روشن تن من

به کام دوستان و درد دشمن

163

مرا دوری دهد از تو بد آمروز

که شاگردان تو باشند بدروز

164

چو دیگر روز گیتی بوستان شد

فروغ مهر در وی گلستان شد

165

به جای وعده شد آزاده رامین

بیامد دایه پس با درد و غمگین

166

مرو را گفت راما چند گویی

در آتش آب روشن چند جویی

167

نشاید باد را در بر گرفتن

نه دریا را به مشتی بر گرفتن

168

نه ویس سنگ دل را مهر دادن

نه با او سر به یک بالین نهادن

169

ز خارا آب مهر آید وزو نه

به مهر اندر که خارا ازو به

170

چو برداری میان شورم آواز

مر آواز ترا پاسخ دهد باز

171

دل ویسه بسی سختر ز شورم

به خوی بد همی ماند به کژدم

172

ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد

بلی دشنام صد گونه به من داد

173

عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه

که در وی نیست افسون مرا راه

174

فریب و حیله و نیرنگ و دستان

بود پیشش چو حکمت نزد مستان

175

نه او خواهش پذیرد هر گز از من

نه آغارش پذیرد ز اب آهن

176

چو بشنید این سخن ازاده رامین

چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین

177

جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک

امیدش دور و نیم مرگ نزدیک

178

تنش ابر بلا را گشته منزل

نم اندر دیدگان و برق در دل

179

هم از خشم و هم از گفتار جانان

زده بر جان و دل دو گونه پیکان

180

به فریاب آمد از سختی دگر بار

مگر صد بار گفت ای دایه زنهار

181

مرا فریاد رس یک بار دیگر

که من چون تو ندارم یار دیگر

182

نگیرم باز دست از دامن تو

منم با خون خود در گردن تو

183

گر از امید تو نومید گردی

بساط زندگانی در نوردم

184

شوم بر راز خود پرده بدرم

هم از جان و هم از گیتی ببرم

185

اگر رنجه شوی یک بار دیگر

بگویی حال من با آن سمن بر

186

سپاس جاودان باشندت بر من

که آهر من نیابد راه در من

187

مگر سنگین دلش بر من بسوزد

چراغ مهربانی بر فروزد

188

مگر زین خوی بد گردد پشیمان

نریزد خون و نستاند ز من جان

189

درودش ده درود مهربانان

بگو ای کام پیران و جوانان

190

دل من داری و شاید که داری

که بر دل داشتن چابک سواری

191

توریزی خون من شاید که ریزی

که جان عاشقان را رستخیزی

192

تو بر جان و تن من پادشایی

به چونین پادشایی هم تو شایی

193

اگر جان مرا با من بمانی

گذارم در پرستش زندگانی

194

تو دانی من پرستش را بشایم

نه آن باشم که مردم را ربایم

195

اگر بسیار کس باشند یارت

یکی چون من نباشد دوستداری

196

اگر با من در آمیزی بدانی

که چون باشد وفا و مهربانی

197

تو خورشیدی و گر بر من بتابی

مرا یاقوت مهر خویش یابی

198

اگر شایم به مهر و دوستداری

ز من بردار بار گرم و خواری

199

مرا زنده بمان تا زندگانی

کنم در کار مهرت رایگانی

200

پس ار خواهی که جان من ستانی

هر آن روزی که خواهی خود توانی

201

و گر با خوی تو بیچار گردم

ز جان خویشتن بیزار گردم

202

فرو افتم ز کوه تند بالا

جهم در موج آب ژرف دریا

203

گرفتاری ترا باشد به جانم

بدان سر جان خویش از تو ستانم

204

به پیش داوری کاو داد خواهد

همه داد جهان او داد خواهد

205

بگفتم آنچه دانستم تو به دان

گوا بر ما دو تن بس باد یزدان

206

ز بس زاری و از بس اشک خونین

دل دایه به درد آورد رامین

207

بشد دایه ز پیشش با دل ریش

مرو را درد بر دل زان او بیش

208

چو پیش ویس شد بنشست خاموش

دل از تیمار و اندیشه پر از جوش

209

دگر باره سخنهای نگارین

چو در پیوسته کرد از بهر رامین

210

بگفت ای شاه خوبان ماه حوران

ترا مردند نزدیکان و دوران

211

بخواهم گفت با تو یک سخن راز

مرا شرمت فرو بستست آواز

212

همی ترسم ازین از شاه موبد

که ترسد هر کسی از مردم بد

213

ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم

کزیشان تیره گردد روزگار

214

ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام

که در دوزخ شوم بد روز و بدنام

215

و لیکن چون براندیشم ز رامین

وزآن رخسار زرد و اشک خونین

216

وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار

که شدجان و جهان بر چشم من خوار

217

خرد را در دو دیده او بدوزد

دگر باره دلم بر وی بسوزد

218

بدان مسکین چنان بخشایش آرم

که با زاریش جان را خوار دارم

219

بسی دیدم به گیتی عاشق زار

مژه پراشک خون و دل پر آزار

220

ندیدستم بدین بیچارگی کس

به صد عاشق یکی تیمار او بس

221

سخنهایش تو پنداری که تیغست

همان چشمش تو پنداری که میغست

222

بریده شد قرار من بدان تیغ

نگون شد خانهء صبرم بدان میغ

223

همی ترسم که او ناگه بمیرد

به مرگ او مرا یزدان بگیرد

224

مکن ماها بدان مسکین ببخشای

به خون او روانت را میالای

225

چه بفزایدت گر خونش بریزی

که باشد در خورت چون زو گریزی

226

نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال

جوان باشد بدان برز و بدان یال

227

جوان و چابک و راد و سخن دان

بدو پیدا نشان فر یزدان

228

ترا یزدان چو این روی نکو داد

به جان من که خود از بهر او داد

229

ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت

پس اندر مهر و در سایه همی داشت

230

بدان تا مهر تو بخشد به رامین

پس او خسرو بود مارا تو شیرین

231

به جان من که جز چونین نباشد

ترا سالار جز رامین نباشد

232

همی تا دایه سوگندان همی خورد

یکایک ویس را باور همی کرد

233

فزون شد در دلش بخشایش رام

گرفت از دوستی آرایش رام

234

ستیزش کم شد و مهرش بیفزود

پدید آمد از آتش لختکی دود

235

وفا چون صبح در جانش اثر کرد

وزان پس روز مهرش سر آورد

236

بشد در پاسخش چیره زبانی

که بودش خامشی همداستانی

237

همی پیچید سر را بر بهانه

گهی دیدی زمین گه آسمانه

238

رخش از شرم دو گونه برشتی

گهی میگون و گاهی زرد گشتی

239

تنش از شرم همچون چشمهء آب

چکان زو خوی چو مروارید خوشاب

240

چنین باشد روان مهرداران

که بخشایش کنند بر نیک یاران

241

دل اندر مهر می بر هنجد از تن

چنان چون سنگ مغناطیس زاهن

242

به یک دل مهر پیوستن نشاید

چو خر کش بار بر یک سو نفاید

243

همی دانست جادو دایهء پیر

کزین بار از کمانش راست شد تیر

244

رمیده گور در داهولش افتاد

وز افسونش به بند آمد سر باد

متن شعر کپی شد.