کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

رسیدن ویس و رامین به هم

1

چو خواهد بد درختی راست بالا

چو بر روید بود ز آغاز پیدا

2

همیدون چون بود سالی دل افروز

پدید آیدش خوشی هم ز نوروز

3

چنان چون بود کار ویس و رامین

که هست آغازش آینده به آیین

4

اگر چه درد دل بسیار بردند

به وصل اندر خوشی بسیار کردند

5

چو ویس از مهر بر رامین ببخضود

زمانه زنگ کین از دلش بزدود

6

در آن هفته به یکدیگر رسیدند

چنان کز هیچ کس رنجی ندیدند

7

شهنشه بار بر بست از خراسان

سرا پرده بزد بر راه گرگان

8

وز آنجا سوی کوهستان سفر کرد

چو بهمد بر ری و ساوه گذر کرد

9

بماند بهسوده رامین در خراسان

کجا او خویشتن را ساحت نالان

10

برادر تخت و جای خود بدو داد

بفرمودش که مردم را دهد داد

11

شهنشه رفته از مرو نو آیین

به مرو اندر بمانده ویس و رامین

12

نخستین روز بنشست آن پری روی

پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوی

13

میان گنبدی سر بر دو پیکر

نگاریده به زرین نفش بتگر

14

نهادش همچو مهر رام محکم

نگارش همچو روی ویس خرم

15

ازو سه در گشاده در گلستان

سه دیگر در به ایوان و شبستان

16

نشسته ویس چون خورشید بر تخت

هم از خوبی به آزادی هم از بخت

17

میان گوهر و زیور سراپای

بتان را زشت کرده زیب و آرای

18

هزاران گل شکفته بر رخانش

نهفته سی ستاره در دهانش

19

دمان بوی بهشت از ویس بت روی

چنان چون بوی خوش از باغ خوشبوی

20

نسیم باغ و بوی ویس در هم

روان خسته را بودند مرهم

21

شکفته گل به خوبی چون رخ ویس

به بوی مشک همچون پاسخ ویس

22

چو ابری بسته دود مشک و عنبر

که دید ابری بر آینده ز مجمر

23

ز روی دلبران او را بهاران

وز آب گل مرو را قطر باران

24

بهشتی بود گفتی کاخ و ایوان

مرو را حور ویس و دایه رصوان

25

گهی آراست ویس دلستان را

گهی ایوان و خوم بوستان را

26

چو گنبد را ز بیگانه تهی کرد

ز راه بام رامین را در آورد

27

چو رامین آمد اندر گنبد شاه

نه گنبد دید گردون دید با ماه

28

اگر چه دید روی ویس دلبر

نیامد دلش را دیدار باور

29

دل بیمارش از شادی چنان شد

که گفتی پیر بود از سر جوان شد

30

تن نالانش از شادی دگر شد

تو گفتی مرده بود او جانور شد

31

روانش همچو کشت پژمریده

امید از آب و از باران بریده

32

ز بوی ویس آب زندگانی

بخورد و ماند نامش جاودانی

33

چو با ماه جهان افروز بنشست

ز جانش دود آتش سوز بنشست

34

بدو گفت ای بهشت کام و شادی

به تو یزدان ننوده اوستادی

35

به گوهر بانوان را بانوی تو

به غمزه جادوان را جادوی تو

36

گل کافور رنگ مشک بویی

بت شمشاد قد لاله رویی

37

تو از خوبی کنون چون آفتابی

خنک آن کس که تو بروی بتابی

38

به بالای تو ماند سرو و شمشاد

اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد

39

تو در زیبایی آن رخشنده ماهی

کجا تاریکی و تیمار کاهی

40

ترا دادست بخت آن روشنایی

که زنگ از جان بدبختان زدایی

41

اگر باشم ترا از پیشکاران

خداوندی کنم بر کامگاران

42

و گر پیشت پرستش را بشایم

بجز با مشتری پهلو نسایم

43

چو بشنید این سخن ویس پری زاد

به شرم و ناز و گشی پاسخش داد

44

بدو گفت ای جوانمرد جوانبخت

بسی تیمار دیدم در جهان سخت

45

ندیدم هیچ تیماری بدین سان

که شد بر چشم من سوایی آسان

46

تن پاکیزه را آلوده کردم

وفا و شرم را نابوده کردم

47

ز دو کس یافتم این زشت مایه

یکی از بخت بد دیگر ز دایه

48

مرا دایه درین رسوایی افگند

به نیرنگ و به دستان و به سوگند

49

بکرد او هر چه بتوانست کردن

ز خواهش کردن و تیمار خوردن

50

بگو تا تو چه خواهی کرد با من

ز کام دوستان وز کام دشمان

51

به مهر اندر چو گل یک روزه باشی

نه چون یاقوت و چون فیروزه باشی

52

بگردد سال و ماه و تو بگردی

پشیمانیت باشد زین که کردی

53

اگر پیمان چنین خواهدت بودن

چه باید این همه زاری ننودن

54

به یکروزه مرادی کش برانی

چه باید برد ننگ جاودانی

55

نیرزد کام صد ساله یکی ننگ

کزو بر جان بماند جاودان زنگ

56

پس آن کامی که او یکروزه باشد

سزد گر جان ازو با روزه باشد

57

دگر باره زبان بگشاد رامین

بدو گفت ایرونده سرو سیمین

58

ندانم کضوری چون کضور ماه

که دروی رست چون تو سرو با ماه

59

ندانم مادری چون پاک شهرو

که بودش دخت ویس و پور ویرو

60

هزاران آفرین بر کضورت باد

همیدون بر خجسته گوهرت باد

61

هزاران آفرین بر مادر تو

کزو زاد این بهشتی پیکر تو

62

خنک آن را که هستت نیک مادر

مر آن را نیز کاو هستت برادر

63

دگر آن را که روزی با تو بودست

ترا دیدست یا نامت شنودست

64

دگر آن را که کردت دایگانی

ویا ورزید با تو دوستگانی

65

بسست این خر مرو شاهجان را

که آرامست چون تو دلستان را

66

بسست این نام و این اورنگ شه را

که دارد در شبستان چون تو مه را

67

مرا این خرمی بس تا به جاوید

که نامی گشتم از پیوند خورشید

68

بدین گوشی که آوازت شنیدم

بدین چشمی که دیدارت بدیدم

69

ازین پس نشنوم جز نیکنامی

نبینم جز مراد و شادکامی

70

پس آنگه ویس و رامین هر دو با هم

ببستند از وفا پیمان محکم

71

نخست آزاده رامین خورد سوگند

به یزدان کاوست گیتی را خداوند

72

به ماه روشن و تابنده خورشید

نه فرخ مشتری و پاک ناهید

73

به نان و با نمک با دین یزدان

به روشن آتش و جان سخن دان

74

که تا بادی وزد بر کوهساران

ویا آبی رود بر رودباران

75

بماند با شب تیره سیاهی

بپوسد در درون جوی ماهی

76

روش دارد ستاره آسمان بر

همیدون مهر دارد تن به جان بر

77

نگردد بر وفا رامین پشیمان

نه هرگز بشکند با دوست پیمان

78

نه جز بر روی ویسه مهر بندد

نه کس را دوست گیرد نه پسندد

79

چو رامین بر وفا سوگندها خورد

به مهر و دوستی پیمانها کرد

80

پس آنگه ویس با وی خورد سوگند

که هرگز نشکند با دوست پیوند

81

به رامین داد یک دسته بنفشه

به یادم دار گفتا این همیشه

82

کجا بینی بنفشه تازه بر بار

ازین پیمان و این سوگند یاد آر

83

چنین بادا کبود و کوژ بالا

هر آن کاو بشکند پیمانش از ما

84

که من چون گل ببینم در گلستان

به یاد ارم ازین سوگند و پیمان

85

چو گل یک روزه بادا جان آن کس

که از ما بشکند پیمان ازین پس

86

چو زین سان هر دوان سوگند خوردند

به مهر و دوستی پیمان بکردند

87

گوا کردند یزدان جهان را

همیدون اختران آسمان را

88

وزان پس هر دوان با هم بخفتند

گذشته حالها با هم بگفتند

89

به شادی ویس را بد شاه در بر

چو رامین را دو هفته ماه در بر

90

در آورده به ویسه دست رامین

چو زرین طوق گرد سرو سیمین

91

گر ایشان را بدیدی چشم رصوان

ندانستی که نیکوتر ازیشان

92

همه بستر پر از گل بود و گوهر

همه بالین پر از مشک و ز عنبر

93

شکرشان در سخن همراز گشته

گهرشان در خوشی انراز گشته

94

لب اندر لب نهاده روی بر روی

در افگنده به میدان از خوشی گوی

95

ز تنگی دوست را در بر گرفتن

دو تن بودند در بستر چو یک تن

96

اگر باران بر آن هر دو سمن بر

بباریدی نگشتی سینه شان تر

97

دل رامین سراسر خسته از غم

نهاده ویس دل بر وی چو مرهم

98

ز نرگس گر زیان بودی فراوان

زیانی را ز شکر خواست تاوان

99

به هر تیری که ویسه بر دلش زد

گزاران بوسه رامین بر گلش زد

100

چو در میدان شادی سر کشی کرد

کلید کام در قفل خوشی کرد

101

بدان دلبر فزونتر شد پسندش

کجا با مهر یزدان دید بندش

102

بسفت آن نغز در پر بهارا

بکرد آن پارسا نا پارسارا

103

چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون

نشانه بود و تیرش هر دو پر خون

104

به تیرش خسته شد ویس دلارام

بر آمد دلش را زان خستگی کام

105

چو کام دل بر آمد این و آن را

فزون شد مهربانی هردوان را

106

وزان پس همچنان دو مه بماندند

بجز خوشی و کام دل نراندند

107

چو آگه گشت شاهنشاه ز رامین

که سر برداشت نالنده ز بالین

108

همانگاه نامه زی رامین فرستاد

که ما بی تو دل آزاریم و باشاد

109

همه بی روی تو بدرام و دلگیر

چه می خوردن چه چوگان و چه نخچیر

110

بیا تا چند گه نخچیر جوییم

بیاساییم و زنگ از دل بضوییم

111

که سبزست از بهاران کضور ماه

همی تابد ز خاکش زهره و ماه

112

قصب پوشیده رومی کوه اروند

کلاه قاقم از تارک بیفگند

113

کنون غرمش میان لاله خفتست

همان رنگش تن اندر گل نهفتست

114

ز بس بر دشت غرقاب بهاری

نگیرد یوز آهو بی سماری

115

چو این نامه بخوانی زود بشتاب

بهاران را به کام خویش دریاب

116

همیدون ویس را با خود بیاور

که می ژواهد ما دیدار مادر

117

چو آمد نامهء موبد به رامین

به درگاهش دمان سد نای رویین

118

به راه افتاد رامین با دلارام

به روی دوست راهش خوش بد ورام

119

چو آمد شادمان در کضور ماه

پذیره رفت شاه و لشکر شاه

120

هم از ره ویس شد تا پیش مادر

شده شرمنده از روی برادر

121

به دیدار یکایک شادمان شد

پس آن شادیش یکسر اندهان شد

122

کجا از روی رامین شد گسسته

برو دیدار رامین گشت بسته

123

به هفتم روی او یک راه دیدی

به نزد شاه یا در راه دیدی

124

بر آن دیدار خرسندی نبودش

فزونی جست اندوهان ننودش

125

هوا او را چنان یکباره بفریفت

که یک ساعت همی از رام نشکیفت

126

ز جانش خوشتر آمد مهر رامین

چه خوش باشد به دل یار نخستین

متن شعر کپی شد.