کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد

1

بدان گاهی که شاهنشاه موبد

برون رفت از نگارین کاخ و گنبد

2

دل از شاهی و شهر خوثش برداشت

بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت

3

بدان زاری و بد روزی همی گشت

چو ماهی پنج و شش بگذشت بر گشت

4

ز ری رامین به مادر نامه ای کرد

ز شادی جان او را جامه ای کرد

5

کجا رامین و شه گر دو برادر

به هم بودند ازین پاکیزه مادر

6

وزیشان زرد را مادر دگر بود

شنیدستم که او هندو گهر بود

7

فرستاده به مرو آمد نهانی

شتابان تر ز باد مهرگانی

8

همی تا شاه رفته بود و رامین

همیشه اشک مادر بود خونین

9

گهی بر روی خون دیده راندی

گهی از درد دل فریاد خواندی

10

کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند

ازو یکباره بگسستند پیوند

11

زنی را از دو گیتی بر گزیدند

هم از مادر هم از شاهی بریدند

12

چو آگه شد ز رامین شادمان شد

تنش را آن خبر همتای جان شد

13

به نامه گفته بود ای نیک مادر

مرا ببرید از گیتی برادر

14

کجا او را به جان من ستیزست

به من بر سال و مه چون تیغ تیزست

15

هم از ویس است آزرده هم از من

همی جوید به ما بع کام دشمن

16

مرا یک موی ویس ماه پیکر

گرامی تر از چون او صد برادر

17

مرا از ویس باری جز خوشی نیست

ازو جز بع تری و سر کشی نیست

18

هر آن گاهی که از وی دور مانم

بجز خوشی و کام دل نرانم

19

هر آن گاهی که بر در گاه باشم

ز بیمش گویی اندر چاه باشم

20

نه چرخست او نه ماه و آفتابست

کجا بامن هم از یک مام و بابست

21

به هر نامی که خواهی زو نکاهم

به میدان در چنو پنجا خواهم

22

همی تا رفته ام از مرو گنده

نیاسودم ز بازی و ز خنده

23

به مرو اندر چنان بودم شب وروز

که گفتی آهوم در پنجهء یوز

24

نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام

که آتش نیز بایستش به فرجام

25

به آتش مان چه سوزد نه خدایست

که دوزخ دار و پادافره نمایست

26

کنون اینجا که هستم تندرستم

ز ویسه شادم و از باده مستم

27

فرستادم به تونامه نهانی

بدان تا حال و کار من بدانی

28

نگر تا هیچ گونه غم نداری

که تیمار جهان باشد گذاری

29

ننودم حال خویشم و روز و جایم

وزین پس هر چه باشد هم نمایم

30

همی گردم به گیهان تا بدان گاه

که گردد جایگاه شاه بی شاه

31

چو تخت موبد از وی باز ماند

مرا خود بخت بر تختن نشاند

32

نه او را جان به کوهی باز بستند

و یا در چشمهء حیوان بشستست

33

و گر زین بماند چند گاهی

به جان من که گرد آرم سپاهی

34

فرود آرم مرو را از سرتخت

نشینم با دلارامم بر تخت

35

نباشد دیر، باشد زود این کام

تو گفتار مرا در دل نگه دار

36

چو گفتارم پدید آید تو گو زه

نباشد هیچ دانایی ز تو به

37

درود ویس جان افزای بپذیر

بسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر

38

چو مادر نامهء فرزند بر خواند

ز شادی دل بر آن نامه برافشاند

39

چو از ره ندر آمد نامه آن روز

شهنشه نیز باز آمد دگر روز

40

دل مادر برست از رنج دیدن

تو گفتی خواست از شادی پریدن

41

جهان را کارها چونین شگفتست

خنک آن کس کزو عبرت گرفتست

42

نماید چند بازی بلعجب وار

پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار

43

نگر تا از بلای او ننالی

که گر نالی ز ناله بر محالی

44

نگر تا از هوای او ننازی

که گر نازی ز نازش بر مجازی

45

چو شاهنشه یکی هفته بیاسود

ز تنهایی همیشه تنگدل بود

46

چو دستورش ز پیش او برفتی

مرو را دیو اندیشه گرفتی

47

شبی مادر بدو گفت ای نیازی

چرا از رنج و انده می گدازی

48

چنین غمگین و در مانده چرایی

نه بر ایران و توران پادشایی؟

49

نه شاهان جهان باژت گزارند

دل و دیده بفرمان تو دارند

50

جهان از قیروان تا چین داری

به هر کامی که خواهی کامگاری

51

چرا هنواره چونین مستمندی

جرا این سست جانت را پسندی

52

به پیری هر کسی نیکی فزایند

کجا از خواب برنایی در آیند

53

دگر بر راه ناخوبی نپیوند

ز پیری کام برنایی نجویند

54

کجا پیریش باشد سخترین بند

همن موی سپیدش بهترین پند

55

ترا تا پیر گشتی آز بیش است

دلم زین آز تو بسیار ریش است

56

شهنشه گفت ای مادر چنین است

دلم گویی که هم با من به کین است

57

زنی را بر گزیدم از جهانی

همی از وی نیارامم زمانی

58

نه فر پندش دهم پندم پذیرد

نه با شادی و ناز آرام گیرد

59

مرا شش ماه در گیتی دوانید

چه مایه رنج زی جانم رسانید

60

کنون غمگین و آشفته بدان است

که او بی یار زنده در جهان است

61

همی تا باشد این دل در تن من

نپردازم به جنگ هیچ دشمن

62

اگر جانم ز ویس آگاه گشتی

دراز اندوه من کوتاه گشتی

63

پذیرفتم که گر رویش ببینم

به دست او دهم تاج و نگینم

64

ز فرمانش دگر بیرون نیایم

چنان دارم که فرمان خدایم

65

گناه رفته را اندر گذارم

دگر هر گز به روی او نیارم

66

به رامین نیز جز نیکی نخواهم

برادر باشد و پشت و پناهم

67

چو این گفتار ازو بشنید مادر

تو گویی در دلش افتاد آذر

68

ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت

تو گفتی ناردان بر زعفران ریخت

69

گرفتش دست آن پر مایه فرزند

بخور گفتار برین گفتار سوگند

70

که خون ویس و رامینم نریزی

نه هر گز نیز با ایشان ستیزی

71

به جا آری سختنهایی که گفتی

چنان کاندر وفا نایدت زفتی

72

کجا من دارم آگاهی ازیشان

بگویم چون بیابم راست پیمان

73

چو مادر با شهنشه این سخن گفت

ز شادی روی او چون لاله بشکفت

74

به دست او پای مادر اندر افتاد

هزاران بوسه بر دستش همی داد

75

همی گفت ای مرا با جان برابر

مرا از دوزخ سوزان بر آور

76

به نیکویی بکن یک کار دیگر

روانم باز ده یک بار دیگر

77

که فرمان ترا بر دل نگارم

سر از فرمانت هر گز بر ندارم

78

بخورد آنگاه با مادرش سوگند

به دین روشن و جان خردمند

79

به یزدان جهان و دین پاکان

به روشن جان نیکان و نیکان

80

به آب پاک و خاک و آتش و باد

به فرهنگ و وفا و دانش و داد

81

که بر رامین ازین پس بد نجویم

دل از آزار و کردارش بضویم

82

نخواهم بر تن و جانش زیانی

ز دل ننمایش جز مهربانی

83

شبستان مرا بانو بود ویس

دل و جان مرا دارو بود ویس

84

گناه رفته را زو در گذارم

دگر هر گز به رویش باز نارم

85

چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند

به کار ویس دل را کرد خرسند

86

همان گه مادرش نامه فرستاد

به نامه کرد رفته یک به یک یاد

87

سخنها گفت نیکوتر ز گوهر

به گاه طعب شیرین تر ز شکر

88

به نامه گفته بود ای جان مادر

بهشت و دوزخت فرمان مادر

89

ز فرمانم نگر تا سر نتابی

که از دادار جز دوزخ نیابی

90

چو این نامه بخوانی زود بشتاب

مرا یک بار دیگر زنده دریاب

91

که چشمم کور شد از بس گرستن

تنم خواهد همی از جان گسستن

92

چراغ جانم اندر تن فرو مرد

بهار کامم اندر دل بپژمرد

93

همی تا روی تو بینم چنینم

به پیش دادگر رخ بر زمانم

94

ترا خواهم که بینم در جهان بس

که بر من نیست فرخ تر ز تو کس

95

شهنشه نیز همچون من نوانست

تنش گویی ز یادت بی روانست

96

چو بی تو گشت او قدرت بدانست

به گیتی گشت چندان کاوتوانست

97

چه مایه در جهان رنج و بلا دید

نگر چه روزگار ناسزاد دید

98

کنون بر گشت و باز آمد پشیمان

بجز دیدارت او را نیست درمان

99

بخورد از راستی پاکیزه سوگند

که هر گز نشکند در مهر پیوند

100

گرامی داردت چون جان و دیده

وزین دیگر برادر بر گزیده

101

ترا باشد ز بیرون داد و فرمان

چنان چون ویسه را اندر شبستان

102

هم او بانو بود هم تو سپهبد

شما را چون پدر آزاده موبد

103

نباشد نیز هر گز خشم و آزار

دلت جوید به گفتار و به کردار

104

تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز

مکن تندی و چونین سخت مستیز

105

که از بیگانگی سودی نیاری

وگرچه مایهء بسیار داری

106

چو داری در خراسان مرزبانی

چرا جویی دگر جا ایرمانی

107

حراسانی که چون خرم بهشتست

ترا ایزد ز حاک او سرشتست

108

ترا دادست بر وی پادشایی

چرا جویی همی ازوی جدایی

109

درین بیگانگی و رنج بی مر

چه خواهی جستن از شاهی فزونتر

110

به طبع اندر چه داری به ز امید

به چرخ اندر چه یابی به ز خورشید

111

چو در پیشت بود کانی ز گوهر

چرا جویی به سختی کان دیگر

112

چو آمد پاسخ نامه به پایان

ببردندش به پشت بادپایان

113

دل رامین از آن نامه بتفسید

ز حال مادر و موبد بپرسید

114

چو از پیمان و سوگند آگهی یافت

عنان از ری به سوی مرو برتافت

115

نشانده دلبرش را در عماری

چه اندر تاخ در شاهواری

116

ز بوی زلف و رنگ روی آن ماه

چه مشک و لاله شد خاک همه راه

117

اهر چه بود در پرده نهفته

همی تابید چون ماه دو هفته

118

و گرچه بود در ره کاروانی

چه سروی بود رسته حسروانی

119

هوا او را به آب مهر شسته

هزاران رشته در پروین گسسته

120

به کام خود نشسته پنج شش ماه

برو ناتافته نور خور و ماه

121

شده از ناز کی چون قطرهء آب

ز تری همچو سروی سبز و شاداب

122

یکی خوبیش را سد برفزوده

نه کس دیده چو او نه خود شنوده

123

چو چشم شاه موبد بر وی افتاد

همه شغل جهان او را شد از یاد

124

چنان کان خوبی ویسه فزون بود

مرو را نیز مهر دل بیفزود

125

فراموش کرد آزار گذشته

تو گفتی دیو موبد شد فرشته

126

دگر باره به رامش دست بردند

جهان را بازی و سخره شمردند

127

به کام دل همی بودند خرم

ز می دادند کشت کام را نم

متن شعر کپی شد.