کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود

1

چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم

دگر باره شدند از مهر بی غم

2

گناه رفته را پوزش ننودند

به پوزش کینه را از دل زدودند

3

شه شاهان به پیروزی یکی روز

نشسته شاد با ویس دل افروز

4

بلورین جام را بر کف نهاده

چه روی ویس در وی لعل باده

5

بخواند آزاده رامین را و بنشاند

به روی هر دو کام دل همی راند

6

نصیب گوش بودش چنگ رامین

نصیب چشم رخسار نگارین

7

چو رامین گه گهی بنواختی چنگ

ز شادی بر سر آب آمدی سنگ

8

به حال خود سرود خوش بگفتی

که روی ویس مثل گل شکفتی

9

مدار ای خسته دل اندیشه چندین

که نه یکباره سنگینی نه رویین

10

مکن با دوست چندین ناپسندی

ز دل منمای چندین مستمندی

11

زمانی دل به رود و باده خوش دار

به جام باده بنشان گرد تامار

12

اگر مانداست لختی زندگانی

سر آید رنجهای این جهانی

13

همان گردون که بر تو کرد بیداد

به عذر آید ترا روزی دهد داد

14

بسا روزا که تو دلشاد باشی

وزین راندیشها آزاد باشی

15

اگر حال تو دیگر کرد گیهان

مرو را هم نماند حال یکسان

16

چو شاهنشاه را می در سر آویخت

خرد را مغز او با می بر آمیخت

17

ز رامین خوش سرودی خواست دیگر

به حال عشق از آن پیشین نکوتر

18

دگر باره سرودی گفت رامین

که از دل بر گرفت اندوه دیرین

19

رونده سرو دیدم بوستانی

سختور ماه دیدم آسمانی

20

شکفته باغ دیدم نوبهاری

سزای آنکه در وی مهر کاری

21

گلای دیدم درو اردیبهشتی

نسیم و رنگ او هر دو بهشتی

22

به گه غم سزای غمگساری

گه شادی سزای شاد خواری

23

سپردم دل به مهرش جاودانی

ز هر کاری گزیدم باغبانی

24

همی گردم میان لاله زارش

مهمی بینم شکفته نو بهارش

25

من اندر باگ روز و شاب مجاور

بد اندیسم چو حلقه مانده بر در

26

حسودان را حسد بردن چه باید

به هر کسی آن دهد یزدان که شاید

27

سزاوارست با مه چرخ گردان

ازیرا مه بدو دادست یسدان

28

چو بشنید این سرود آزاده خسرو

ز شادی گشت عشق اندر دلش نو

29

دریغ هجر ویس از دلش بر خاست

ز ویس ماه پیکر جام می خواست

30

بدان کز می کند یکباره مستی

فرو شوید ز دل زنگار هستی

31

سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان

به شادی زی به کام نیکخواهان

32

همه روزت به پیروزی چنین باد

همه کارت سزای آفرین باد

33

خوشست امروز ما را باده خوردن

به نیکی آفرین بر شاه کردن

34

سزد گر دایه روز ما ببیند

به شادی ساعتی با ما نشیند

35

اگر فرمان دهد پیروز گر شاه

کنیم او را ز حال خویش آگاه

36

به بزم شاه خوانیمش زمانی

که چون او نیست شه را مهربانی

37

پس آنگه دایه را زی شاه خواندند

به پیش ویس بر کرسی نشاندند

38

شهنشه گفت رامین را تو می ده

که می خوردن ز دست دوستان به

39

جهان افروز رامین همچنان کرد

به شادی می همی داد و همی خورد

40

می اندر مغز او بننود گوهر

دل پر مهر او را گشت یاور

41

چو ویس لاله رخ را می همی داد

نهان از شاه گفتش ای پری

42

به شادی و به رامش خور می ناب

که کشت عشق را از می دهیم آب

43

دل ویس این سخن نیکو پسندید

نهان از شاه با رامین بخندید

44

مرو را گفت بختت راهبر باد

به بوم مهر کشتت نیک بر باد

45

همی تا جان ما بر جای باشد

دل ما هر دو مهر افروز باشد

46

به دل مگزین تو بر من دیگران را

کجا من بر تو نگزینم روان را

47

تو از من شاد باشی من از تو شاد

مرا تو یاد باشی من ترا یاد

48

دل ما هر دوان کان خوشی باد

دل موبد ز تیمار آتشی باد

49

شهنشه را به گوش آمد ازیشان

سخنهایی که می گفتند پنهان

50

شنیده کرد بر خود ناشنیده

به مردی داشت دل را آرمیده

51

به دایه گفت دایه می تو بگسار

به رامین گفت رامینچنگ بردار

52

سرود عشقانه بر چنگ بسرای

سخن کم گوی و شادی مان بیفزای

53

وزان پس داد دایه می بدیشان

شده رامین ز مهر دل خروشان

54

سرودی گفت بس شیرین و دلگیر

تو نیز ار می همی گیری چنان گیر

55

مرا از داغ همجران زرد شد روی

به می زردی ز روی من فروشوی

56

می باشد رنگ رویم ارغوانی

نداند دشمنم درد نهانی

57

به هر چاره که بتوانم بکوشم

مگر درد دل از دشمن بپوشم

58

از آن رو روسوشب مست و خرابم

که جز مستی دگر چاره نیابم

59

چه خوشی باشد آن میخوارگی را

کزو درمان کنی بیچارگی را

60

همیسه مست باشم می گسارم

بدان تا از غم آگاهی ندارم

61

خبر دارد تو گویی ماه رویم

که من چونین به داغ مهر اویم

62

اگر چه من ز شیران جان ستانم

همی بستاند از من عشق جانم

63

خدایا چارهء بیچار گانی

مرا و جز مرا چاره تو دانی

64

چنان کز شب بر آری روز روشن

ازین محنت بر آری شادی من

65

چو رامین چند گه نالید بر چنگ

همی از نالهء او نرم شد سنگ

66

اگر چه داشت مهر دل نهانی

پدید آمد نهانی را نشانی

67

دلی در تف آتش مانده ناکام

چگونه یافتی در آتش آرام

68

چو مستی جفت شد با مهربانی

دو آتش را فروزنده جوانی

69

دل رامین صبوری چون ننودی

به چونان جای چون بر جای بودی

70

جوان و مست و عاشق چنگ در بر

نشسته یار پیش یار دیگر

71

نباشد بس عجب گر زو نشانی

پدید آید ز حال مهربانی

72

چنان آبی که گردد سخت بسیار

بسنبد زیر بند خویش ناچار

73

همیدون مهر چون بسیار گردد

به پیشش پند و دانش خوار گردد

74

چو از می مست شد پیروزگر شاه

به شادی در شبستان رفت با ماه

75

به جای خویش شد آزاده رامین

مرو را خار بستر سنگ بالین

76

دل موبد ز ویسه بود پر درد

در آن مستی مرو را سرزنش کرد

77

بدو گفت ای دریغ این خوبرویی

که با او نیست لختی مهرجویی

78

تو چون زیبا درختی آبداری

شکفته تغز در باغ بهاری

79

گل و برگت نکو باشد ز دیدن

و لیکن تلخ باشد در چشیدن

80

به شکر ماندت گفتار و دیدار

به حنظل ماندت آیین و کردار

81

بسی شوخان بی شرمان بدیدم

یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم

82

بسی دیدم به گیتی مهربانان

گرفته گونه گونه دوستگانان

83

ندیدم چون یو رسوا مهربانی

نه همچون دوستگانت دوستگانی

84

نشسته راستی پیش من چنانید

که پندارید تنها هردوانید

85

همیشه بخت عاشق شور باشد

ز بخت شور چشمش کور باشد

86

بود پیدا و پندارد نه پیداست

ابا صد یار پندارد که تنهاست

87

کلوخی را که او در پس نشیند

مرو را چون که البرز بیند

88

شما هر دو به عشق اندر چندین

خوشی بیند و رسوایی نبینید

89

مابش ای بت چنین گستاخ بر من

که گستاخی کند از دوست دشمن

90

اگر گرددت روزی پادشا خر

مکن گستاشخی و منشین برو بر

91

مثال پادشا چون آتش آمد

به طبع آتش همیشه سر کش آمد

92

اگر با زور پیل و طبع شیری

مکن با آتش سوزان دلیری

93

بدان منگر که دریا رام باشد

بدان گه بین که بی آرام باشد

94

اگر چه آب او را رام یابی

چو بر چوشد تو با جوشش نتابی

95

مکن با من چنین گستاخ واری

که تو با خشم من طاقت نداری

96

مکن بنیاد این بر رفته دیوار

کجا بر تو فرود آید به یک بار

97

من از مهرت بسی سختی بدیدم

ز هجرانت بسی تلخی چشیدم

98

مرا تا کی بدین سان بسته داری

به تیغ کین دلم را خسته داری

99

مکن با من چنین نا مهربانی

کجا زین هم ترا دارد زیانی

100

اگر روزی ز بندم گشایی

ستیزه بفگنی مهرم نمایی

101

وفا و مهر تو بر جان نگارم

ترا بخشم ز شادی هر چه داری

102

ترا بخشم خراسان و کهستان

تو باشی آفتابم در شبستان

103

جهان را جز به چشم تو نبینم

تو باشی مایهء تخت و گینم

104

ترا باشد همه شاهی و فرمان

مرا یک دست جامه یک شکم نان

105

چو بشنید این سخانها ویس دلکش

فندا اندر دلش سوزنده آتش

106

دلش آن شاه بیدل را ببخضود

جوابش را به شیرینی بیالود

107

بدو گفت ای گرانمایه خداوند

مبراد از توم یک روز پیوند

108

مرا پیوند تو خوشتر ز کامست

دگر پیوندها بر من حرامست

109

نهم بر خاک پای تو جحان بین

که خاک پای تو بهتر ز رامین

110

نگر تا تو نپنداری که هر گز

به من خرم بود رامین گر بز

111

مرا در پیش چون تو آفتابی

چرا جویم فروغ ماهتابی

112

توی دریا و شاهان جویبارند

تو خورشیدی و شاهان گل ببارند

113

اگر من پرستاری را سزایم

ازین پس تو مرایی من ترایم

114

نگر تا در دل اندیشه نداری

که تو بینی ز من زنهار خواری

115

مرا مهر تو با جان هست یکسان

تو خود دانی که بی جان زیست نتوان

116

یکی تا موی اندام تو بر من

گرامیتر ز هر دو چشم روشن

117

گذشته رفت شاها بودنی بود

ازین پس دارمت خود کام و خشنود

118

شهنشه را شکفت آمد ز دلبر

ز گفتار چنان زیبا و در خور

119

یکی بادش به دل بر جست چونان

که خوشتر زان نباشد باد نیسان

120

امیدش تازه شد چون شاخ نسرین

ز مستی در ربودش خواب شیرین

121

شهنشه خفته بود و ویس بیدار

ز رامین و ز موبد بر دلش باد

122

گهی زان فرد اندیشه گهی زین

نبودش هیچ کس همتای رامین

123

در آن اندیسه جنبش آمد از بام

مگر بر بامش آمد خسته دل رام

124

هوا او را ز بستر بر جهانده

ز دل صبر و دیده خواب رانده

125

شبی تاریک همچون جان مهجور

ز مشکین ابر او بارنده کافور

126

سراپرده کشیده ابر دی ماه

چو روی ویس گشته پردگی ماه

127

هوا چون چشم رامین گشته گریان

به درد آنکه زو شد ماه پنهان

128

نهفته ماه در ابر زمستان

چو روی ویس بانو در شبستان

129

نشسته بر کنار بام رامین

امید اندر دلش مانده چو ژوپین

130

ز مهر ویس برف او را گل افشان

شب تاریک او را روز رخشان

131

کنار بام وی را کاخ و طارم

زمین پر گل او را جز و ملحم

132

اگرچه دور بود از روی دلبر

هنی آمد به مغزش بوی دلبر

133

چو با دلبر نبودش روی پیوند

به بوی جانفزایش بود خرسند

134

چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان

که باشد عاسق از بدخواره ترسان

135

ازان ترسد که روزی بد سگالش

بداند ناگهان با دوست حالش

136

پس آنگه دوست را آید ملامت

ورا آن روز بر خیزد قیامت

137

چو رامین چند هگ بر بام بنشست

شب تاریک با سرما بپیوست

138

نبود او را زیان از برف و باران

که اندر جانش آتش بود سوزان

139

اگر هر قطره ای صد رود گشتی

از آن آرش یکی اخگر نکشتی

140

جهان را بود آن شب بیم طوفان

که اشک چشم او شد جفت باران

141

دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت

غریوان با دل نالان همی گفت

142

نگارینا روا داری بدین سان

تو در حانه من اندر برف و باران

143

تو دیگر دوست را در بر گرفته

میان قاقم و سنجاب خفته

144

من اینجا بی کس و بی یار مانده

دو پای اندر گل تیمار مانده

145

تو در خوابی و آگاهی نداری

که عاشق چون همی گرید بزاری

146

ببار ای برف برف بر جان من آتش

که بی دل را همه رنجی بود خوش

147

گر آهی بر زنم ابرت بسوزد

جهان هنواره ز آتش بر فروزد

148

الا ای باد تندی کن زمانی

در آن تندی بهم بر زن جهانی

149

بجنبان گیسوانش را ز بالین

ز چشمش زاستر کن خواب نوشین

150

به گوششدر فگن آواز زارم

بگو با وی که چون دل فگارم

151

به تنهایی نشسته بر چه حالم

به برف اندر آ کام بد سگالم

152

مگر لختی دلش بر من بسوزد

که بر من خود دل دشمن بسوزد

153

اگر زین ابر بیرون آید اختر

به درد من ز من گرید فزونتر

154

چو ویس آگاه شد از جنبش بام

به گوش آمد مرو را زاری رام

155

شناب دوستی در جانش افتاد

همان دم دایه را پیشش فرستاد

156

همی تا دایه باز آمد چنان بود

که گفتی بی شکیب و بی روان بود

157

فرود آمد به زودی دایه از بام

ز رامین داشت نزد ویس پیغام

158

نگارا ماهرویا زود سیرا

به خون عاشقان خوردن دلیرا

159

جرا یکباره بر من چیر گشتی

چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی

160

من آنم در وفا و مهربانی

که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی

161

من اندر برف و تو در خز و دیبا

من از تو ناشکیبا تو شکیبا

162

تو در شادی و من در رنج و تیمار

یو با خوشی و من با درد و آزار

163

مگر دادارمان قسمت جنین کرد

ترا آسودگی داد و مرا درد

164

اگر یزدان همه کامی ترا داد

مرا شاید، همیشه همچنین باد

165

ازو خواهم که هر کامی بیابی

که به تو نازک دلی غم برنتابی

166

مرا باید همیشه بندگی کرد

مرا باید همیشه اندهان خورد

167

تو شادی کن که شادی را سزایی

بران کامت که بر من پادشایی

168

همی دانی که من چون مستمندم

به دل در بند آن مشکین کمندم

169

شب تاریک و من بی صبر و بی کام

ز دیده خواب رفته وز دل آرام

170

چو دیوانه دوان بر بام و دیوار

شده جمله جهان بر چشم من تار

171

به دیدارت همی امید دارم

مسوزان این دل امیدوارم

172

شب تاریک بر من روز گردان

کنار تو مرا جان بوز گردان

173

به سرمای جنین سخت جهان سوز

نشاید جز کنار دوست جان بوز

174

مرا بنمای روی جان فزایت

بهمن برسای زلف مشک سایت

175

بر سیمینت بر زرین برم نه

کجا خود سیم و زر هر دو بهم به

176

دلم در مهر تو گمراه گشتست

براهم بر فراقت چاه گشتست

177

به درد من مضو یکباره خرسند

مرا در چاه رنج افتاده مپسند

178

گر امید ز دیدارت ببری

هم اکنون پردهء صبرمبدری

179

مزن بر جان من تیغ جفایت

مبر امیدم از مهر و وفاینت

180

که من تا در زمانه زنده باشم

به پیش بندگانت بنده باشم

181

چو ویس دلبر این پیغام بشنید

دلش چون شیره بی آتش بجوشید

182

به دایه گفت چار من تو دانی

مرا از دست موبد چون رهانی

183

که او جفتست اگر بیدار گردد

سراسر کار ما دشخوار گردد

184

اگر تنها درین خانه بماند

شود بیدار و حال من بداند

185

ترا با وی بباید جفت ناجار

بر آیینی که خسپد یار با یار

186

بدو کن پشت و رو از وی بگردان

که او مستست و باشد مست تادان

187

تن تو بر تن من نیک ماند

اگر نبپایدت کی باز داند

188

بدان مستی و بیهوشی همی کاوست

چگونه باز داند پوست از پوست

189

بگفت این و چراغ از خانه برداشت

به چاره دایه را با شوی بگذاشت

190

به پیش دوست شد سرمست و خرم

به بوسه ریش او را ساخت مرهم

191

بر آهخت از بر سیمینش سنجاب

بگستردش میان آن گل و آب

192

سیه روباهی از بالا برافگند

ز تن جامه ز دل اندوه بر کند

193

گل و نرگس به هم دیدی به نوروز

چنان بودند آن هر دو دل افروز

194

بسان مشتری پیوسته با ماه

ویا چون دانشی پیواسته با جاه

195

زمین پر لاله بود از روی ایشان

هوا پر مشک بود از بوی ایشان

196

برف ابر و پدید مآمد ستاره

همانا شد به بازی شان نظاره

197

هوا چون آن دو گوهر دید شهوار

ببرد از شرمشان ابر گهر بار

198

دو عاشق در خوشی همراز گشته

به خوشی هر دوان انباز گشته

199

گهی بودی ز دست ویسه بالین

گهی از دست مهرافزای رامین

200

تو گفتی شیر و می بودند در هم

ویا بر هم فگنده خز و ملحم

201

بپیچیده بهم چون مار بر مار

چه خوش باشد که پیچیده یار با یار

202

لب اندر لب نهاده روی بر روی

نگنجیدی میان هر دوان موی

203

همه شب هر دوان در راز بودند

گهی در راز و گه در ناز بودند

204

هم از بوسه شکر بسیار خوردند

هم از بازی خوشی بسیار کردند

205

چو از مستی در آمد شاه شاهان

نبود اندر کنارش ماه ماهان

206

به دست اندام هم بسترش بپسود

به جای سرو سیمین خشک نی بود

207

چه مانستی به ویسه دایهء پیر

کجا باشد کمان مانندهء تیر

208

به دستی دایه بود از ویس دیدار

بلی دیدار باشد ملحم از خار

209

بجست از خواب شاهنشاه چون ببر

ز خشم دل خوشان گشته چون ابر

210

گرفته دست آن چادو همی گفت

چه دیوی تو که هستی در برم جفت

211

ترا اندر کنار من که افگند

مرا با دیو چون افتد پیوند

212

بسی از پیشکاران سرایی

چراغ و شمع جست و روشایی

213

بسی پرسید وی را تو کدامی

بگو نا تو چه چیزی و چه نامی

214

نه دایه هیچ گونه پسخش داد

نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد

215

مفر رامین که بود اندر بر یاد

بخفته یار او او مانده بیدار

216

همی بوسید بیجاده به شکر

همی بارید بر گلنار گوهر

217

ز بام و روز اندیشه همی کرد

که چون بام آید انده بایدش خورد

218

سرودی سخت خوش با دل همی گفت

به درد آنکه تنها ماند از جفت

219

شبا بس خرمی، بس دلفروزی

همه کسی را شابی مارا چو روزی

220

چو هر کس را بر آید روز روشن

تاریکی پدید آمد شب من

221

به نزدیک آمد اینک بام شبگیر

دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر

222

خوشا کارا که بودی آشنایی

اگر با وی نبودستی جدایی

223

جهانا جز بدی کردن ندانی

دهی شادی و بازش می ستانی

224

گر از نوشم دهی یک بار کامی

به پایانش دهی از ز هر جامی

225

بدا روزا که بود آن روز پیشین

که عشق اندر دل من گشت شیرین

226

من آنگه کشتی اندر موج بردم

که دل بر هر بدی خرسند کردم

227

قصای بد مرا در مهری افگند

فزون از مهر مار و مهر فرزند

228

چه در دست اینکه نتوان گفت با کس

کرا گویم که تو فریاد من رس

229

چو نزدیکم همی ترسم ز دوری

چو دورم نیست بر دردم صبوری

230

نه همچون خیشتن دانم اسیری

نه جز دادار دانم دسگیری

231

حدایا هم تو فریاد دلم رس

که جز تو نیست در گیتی مرا کس

232

همی نالید رامین بر دل ریش

به اندیشه فزایان انده خویش

233

ربوده دلبرش را خواب نوشین

پر از گلناع و سنبل کرده بالین

234

خروش شاه بشنید از شبستان

شده آگه از آن نیرنگ و دستان

235

تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت

ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت

236

بدو گفت ای نگارین زود بر خیز

ببود آن بد کزو کردیم پرهیز

237

تو از مستی شدی در خواب نوشین

زهی بیدار و دلخسته به بالین

238

در آن غم مانده کز تو دور مانم

دلم امید بگسسته ز جانم

239

من از یک بد چنین ترسان و لرزان

بدی دیگر پدید آمد بتر زان

240

خروش و بانگ شه آمد به گوشم

جدا کرد از دلم یکباره هوشم

241

همی گوید درین ساعت مرا دل

که بر کش پای خود یکباره از گل

242

فرو رو سرش را از تن بینداز

جهان را زین فرو مایه بپرداز

243

به جان من که خون این بردار

ز خون گربه ای بر من سبکتر

244

جوابش داد ویس و گفت مشتاب

بر آتش ریز لختی از خرد آب

245

چو رنجت را سر آید روز هنگام

ابی خون خود بر آید مر ترا کام

246

پس آنگه همچو گوری جسته از شیر

ز بام گوشک تازان آمد او زیر

247

نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان

ز ناگه رفت پنهان در شبستان

248

شهنشه بد هنوز از باده سر مست

سمن بر رفت و بر بالینش بنشست

249

مرو را گفت دستم ریش کردی

ز بس کاو را کشیدی و فشردی

250

یکی ساعت بگیر این دست دیگر

پس آنگه هر کجا خواهی همی بر

251

شهنشه چون شنید آواز بت روی

نبود آنگه ز محکم چارهء اوی

252

رها کرد از دو دستش دست دایه

بجست از دام رسوایی بلایه

253

سمن بر ویس را گفت ای نگارین

چرا بودی همی حاموش چندین

254

چرا چون خواندمت پاسخ ندادی

دلم بیهوده بر آتش نهادی

255

چو دایه رسته گشت از دام تیمار

دلیری یافت ویس ماه رخسار

256

فغان در بست و گفت ای وای بر من

که هستم سال و مه در دست دشمن

257

چو مار کج روم گر چه روم راست

نشان رفتنم ناراست پیداست

258

مبادا هیچ زن را رشک بر شوی

که شوی رشک بر باشد بلا جوی

259

به بستر خفته ام با شوی خود کام

به رسوایی همی از من برد نام

260

به پوزش گفت وی را شاه موبد

مکن با من گمان دوستی بد

261

که تو جانی مرا وز جان فزونی

که جانم را به شادی رهننونی

262

ز مستی کردم این کاری که کردم

چرا می خوردم و ژوپین نخوردم

263

مرا در بزمگه می بیش دادی

از آن بیشی بلای خویش دادی

264

به نیکی در مبادم زندگانی

اگر من بر تو بد دارم گمانی

265

بخواهم عذر اگر کردم گناهی

نکو کن عذر چون من عذر خواهی

266

گناه آید به نادانی ز مستان

چو عذر آرند ازیشان داد مستان

267

خرد را می ببندر چشم را خواب

گنه را عذر شوید جامه را آب

268

چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار

ازو خشنود شد ویس گنهکار

269

به عشق اندر چنین بسیار باشد

همیشه مرد عاشق حوار باشد

270

گناه دوست را پوزش نماید

چو نپذیرد به پوزش در فزاید

271

بسا آهو که دیدم مرغزاری

خوشان پیش وی شیر شکاری

272

بسا دل سوخته دیدم خداوند

فگنده مهر بنده بر دلش بند

273

اگر عاشق شود شیر دژ آگاه

به عشق اندر شود هم طبع روباه

274

ز مهر دل شود تیزیش کندی

نیارد کرد با معضوق تندی

275

هر آن کاو عشق را نیکو نداند

اسیر عشق را دیوانه خواند

276

مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش

که زود آن کشتهبار آرد و بالش

متن شعر کپی شد.