کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس

1

چو رامین آمد از گرگان سوی مرو

تهی بد باغ شادی از گل و سرو

2

ندید آن قد ویس اندر شبستان

بهشتی سرو و بار او گلستان

3

نه هلگون دید طارم را ز رویش

نه مشکین یافت ایوان را ز مویش

4

بدان خوشی و خوبی جایگاهی

ابی دلبر به چشمش بود چاهی

5

تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان

ز بهر آن صنم بودند گریان

6

چو رامین دید جای دوست بی دوست

چو ناری بشکفید اندر تنش پوست

7

فرو بارید چشمش ناردانه

چو قطر باده ریزان از چمانه

8

بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید

نگارین رو بر آن بومش بمالید

9

صچنان بلبل که نالد زار بر جفت

همی نالید و در ناله همی گفتص

10

سرایا تو همان خرم سرایی

که بودم آن صنم کبگ سرایی

11

تو گردون بودی و خوبان ستاره

ولیکن مشرق ایشان را نظاره

12

صروان بد در میان شان آفتابی

خرد را فتنه ای دل را عذابیص

13

صزمین از روی او بت روی گشته

هوا از بوی او خوشبوی گشتهص

14

بهر کنجی همی نالیدرودی

سرایان لعبتی با او سرودی

15

به در گاه تو بر شیران رزمی

بر ایوان تو بر گوران بزمی

16

کنون در تو نبینم آن حصاره

کزو آمد همی ماه و ستاره

17

نه شیرانند بر جا و نه گوران

نه چندانی سپاه و خنگ و بوران

18

نه آنی آنگه من دیدم نه آنی

کزین گیتی به رامین خود تومانی

19

جهان جادو و خودسازست و خودکام

ستم کردست بر تو همچو بر رام

20

ز تو بردست روز شادمانی

ز رامین برده روز کامرانی

21

دریغا آن گذشته روزگارا

که چندان کام و شادی بود مارا

22

نپندارم که روزی باز بینم

ترا شادان و بر تختت نشینم

23

صکه روز کامرانی گر بدان حال

از آن بهتر که بی کامی به صد سالص

24

چو بسیاری بگفت و گشت نومید

ز روی آن جهان آرای خورشید

25

برون آمد ز دروازه غریوان

نهاده روی زی اشکفت دیوان

26

بیابان کوه بود و راه دشوار

به چشمش بود گلزار و سمنزاد

27

صبه راه اندر شب و روشن یکی بود

که جانش را صبوری اند کی بودص

28

به نزد دز چنان آمد که شب بود

شبش دیدار دلبر را سبب بود

29

صندیدندی به روزش دیده بانام

ندیدندی به شب در پاسبانانص

30

همی دانست خود رامین گربز

که دلبندش کجا باشد در آن دز

31

بدان سو شد که جای دلبرش بود

به تاری شب نشان خویش بننود

32

نبود اندر جگان چون او کمان ور

نه نیز از جنگیان چون او دلاور

33

خدنگ چار پر بر زه بپیوست

چو برق تیز بگشادش ازو دست

34

بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان

رسول من توی نزدیک جانان

35

تو هر جایی بری پیغام فرقت

ببر اکنون ز من پیغام وصلت

36

چنان کاو خواست تیرش همچنان شد

به بام آفتاب نیکوان شد

37

فرود آمد ز بام اندر سرایش

نشست اندر سرین شیر پایش

38

سبک دایه برفت و تیر برداشت

ز شادی تیره شب را روز پنداشت

39

ببرد آن تیر پیش ویس دلبر

بدو این همایون تیر بنگر

40

رسول است این ز رامین خجسته

ازان رویین کمان او بجسته

41

کجا فرخ نشان رام دارد

همش فروخندگی زین نام دارد

42

سروش آمد سوی اشکفت دیوان

ازو روش شد این تاریک ایوان

43

بر آمد آفتاب نیکبختی

ببرد از ما شب اندوه و سختی

44

صازین پس با هوای دل نشینی

بجز شادی و کام دل نه بینیص

45

چو ویسه دید تیر دوستگان را

برو نامش نگاریده نشان را

46

هزاران بوسه زد بر نام دلبر

گهی بررخ نهاد و گه به دل بر

47

گهی گفت ای خجسته تیر رامین

گرامی تر مرا از دو جهان بین

48

صهمه کس را کند زخم تو خسته

مرا از خستگی کردی تو رستهص

49

رسولی تو از آن دست و کف راد

که تا جاوید طوق گردنم باد

50

کنم پیکانت از یاقوت سوده

چو سوفارت ز در نابسوده

51

صکنم از سینه ام سیمینه تر کش

خداوندت بدان تر کش بود گشص

52

دل از هجران رامین ریش دارم

درو صد تیر چون تو بیش دارم

53

ولیکن تا تو نزد من رسیدی

همه پیکانم از دل بر کشیدی

54

جز از تو تیر پیکان کش ندیدم

پیامی چون پیامت خوش ندیدم

55

چو رامین تیر پرتابش بینداخت

سپاه دیو اندیشه برو تاخت

56

که تیر من کنون یارب کجا شد

روا شد کام من یا ناروا شد

57

اگر ویسه شدی از حالم آگاه

بصد جاره بجستی مرمرا راه

58

پس آنگه گفت با دل کای دل من

بده جان و مررس از هیچ دشمن

59

به یزدان جهان و ماه و خورشید

بدان مینو کجا داریم امثد

60

کزین دز برنگردم تا بدان گاه

که یابم سوی کام خویشتن راه

61

اگر دیوار او باشد از آهن

به آتش تافته همچون دل من

62

صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر

سوی کنده جهانی مرد چون شیرص

63

سر دیوار او پر مار شیبا

جهان از زخم او شد ناشکیبا

64

صبدو در مردمش هنواره جادو

یکایک برق چنگ و کوه بازوص

65

صدمان باد سنوم از زهر ایشان

میان باد زهر آلوده پیکانص

66

دل از مردی درو هم راه لستی

در و دیوار او در هم شکستی

67

نترسیدی دلم زان مار جادو

به فر کرد گار و زور بازو

68

برون آوردمی زو دلبرم را

زمانه سجده کردی خنجرم را

69

ببوسیدی دلیری هر دو دستم

ز بس که گردن گردان شکستم

70

مرا تا جان شیرین یار باشد

وفای ویس جستن کار باشد

71

نترسم گر چه بینم یک جهان مرد

همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد

72

منم کیوان گر ایشانند سرکش

منم دریا گر گر ایشانند آتش

73

ز یک تخمیم در هنگام گوهر

بداند هر کسی به را ز بدتر

74

از این سو مانده در اندیشه در رام

وازان سو ویس بانو مانده در دام

75

زبان از دوستداری رام گویان

روان از مهربانی رام جویان

76

صبر آتش روی اندیشه همی شست

و صال دوست را در چاره میجستص

77

فسون گر دایه گفت ای جان مادر

ترا بخت است جفت و چرخ یاور

78

صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست

جهان هنواره چون بفسرده دریاستص

79

کنون از دست سرمای زمستان

نشیند دیدبان در خانه لرزان

80

نباشد پاسبان بر بام اکنون

دو بار آید به شب از خانه بیرون

81

چو مرد پاسبانت نیست بر بام

نکو گردد همه کارت سرانجام

82

کجا رامین درین نزدیکی ماست

اگر چه او ز تاریکی نه پیداست

83

همی داند که ما در دز کجاییم

نشسته در سرای پادشاییم

84

بسی بود او درین دز با شهنشاه

به هر سنگی بر او داند دو صد راه

85

فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست

سوی دیوار دز در بر نهاده ست

86

درش بگشا و پس آتش برافروز

به شب بنمای رامین را یکی روز

87

کجا چون او ببیند روشنایی

دلش یابد از اندیشه رهایی

88

دوان آید ز هامون سوی دیوار

بر آوردنش را آنگه کنم چار

89

بگفت این دایه آنگه همچنین کرد

به تنبل دیو را زیر نگین کرد

90

چو رامین روشنایی دید و آتش

به پیش روشنایی ماه دلکش

91

بدانست او که آن خانه کجایست

وز آتش مهربانش را چه رایست

92

چو زرین دید از آتش افسر کوه

دوان آمد ز هامون بر سر کوه

93

نرفتی غرم پیونده در آن جای

تو گفتی گشت پران مرغ را پای

94

چنین باشد دل اندر مهربانی

نه از سختی بنالد نه زیانی

95

ز آن وصل دیگر کیش گیرد

غم عالم به جان خویش گیرد

96

درازی راه را کوته شمارد

چو شیر تند را روبه شمارد

97

بیابانش چو کاخ و گلشن آید

سرابش همچو دشت سوسن آید

98

چه پر از شیر نر بیند نیستان

چه پر طاووس نر بیند گلستان

99

چه دریا پیش او آید چه جویی

چه کهسارش به پیش آید چه موی

100

هوا او را دهم چندان دلیری

که گویی از جهان آمدش سیری

101

هوا را بهتر از دل مشتری نیست

ازیرا بر دل کس داوری نیست

102

هوا خرد به آرام دل و جان

چنان داند که چثسی یافت ارزان

103

هوا زشتی و نیکی را نداند

خرد زیرا هوا را کور خواند

104

اگر بودی هوا را نور دیدار

نبودی هیچ زشتی را خریدار

105

چو رامین تنگ شد در پای دیوار

بدیدش ویسه از بالای دیوار

106

چهل دیبای چینی بسته در هم

دو تو بر هم فگنده سخت محکم

107

فرو هشتند بر دل خسته رامین

برو بر رفت رامین همچو شاهین

108

چو بر دز رفت بام دز چنان بود

که ماه و زهره را با هم قرار بود

109

به یک جام اندر آمد شیر با مل

به یک باغ اندر آمد سوسن و گل

110

بهم آمیخته شد زر و گوهر

چو اندر هم سرشته مشک و غنبر

111

جهان نوش و گلابی در هم آمیخت

تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت

112

شب تیره درخشان گشت و روشن

مه دی گشت چون هنگام گلشن

113

دو عاشق را دل از ناله بیاسود

دو بیجاده لب از بوسه بفرسود

114

دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد

بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد

115

بشادی هر دو در کاشانه رفتند

به سیمین دست جام زر گرفتند

116

بیفگندند بار فرقنت از دوش

ز می دادند کشت عشق را نوش

117

گهی مرجان به بوسه شاد کردند

گاهی حال گذشته یار کردند

118

گهی رامین بگفتی زاری خویش

ز درد عشق و هم بیماری خویش

119

گهی ویسه بگفتی آن همه بد

که با او کرد شاهنشاه موبد

120

شبدی ماه و گیتی در سیاهی

چو دیوی گشته از مه تا به ماهی

121

سه گونه آتش از سه جای رخشان

به حانه در گل افشان بود ازیشان

122

یکی آتش از آتشگاه خانه

چو سرو بسدین او را زبانه

123

دگر آتش ز جام می فروزان

نشاط او چو بخت نیک روزان

124

سیم آتش ز روی ویس و رامین

نشان دود آتش زلف مشکین

125

سه یار پاک دل با هم نشسته

در کاشانها چون سنگ بسته

126

نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه

نشاط و عیش را بسته شود راه

127

نه بیم آنکه روزی دور گردند

ز روی یکدگر مهجور گردند

128

شبی چونان، به از عمری نه چونان

چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان

129

چو رامین روی ویس دلستان دید

به کام خویش هنگام چنان دید

130

سرودی گفت خوش بر رود طنبور

به آوازی که بر کندی دل حور

131

چه باشد عاشقا گر رنج دیدی

بلا بردی و ناکامی کشیدی

132

به آسانی نیابی شادکامی

به بی رنجی نیابی نیکنامی

133

به هجر دوست گر دریا بریدی

ز وصل دوست بر گوهر رسیدی

134

دلا گر در جدایی رنج بردی

ز رنج خویش اکنون بر بخوردی

135

ترا گفتم بجا آور صبوری

که نزدیکی بود فرجام دوری

136

زمستان را بود فرجام نوروز

چنانچون تیره شب را عاقبت روز

137

چو در دست جدایی بیش مانی

ز وصلت بیش باشد شادمانی

138

هر آن کاری که چارش بیش سازی

چو کام دل بیابی بیش نازی

139

منم از آتش دوزخ برسته

بهشتی گشته با حوران نشسته

140

مرا خانه ز رویت بوستانست

به دی مه از رخسانت گلفشانست

141

وفا کشتم مرا شادی بر آورد

مه تابان به مهرم سر در آورد

142

وفاداری پسندیدم به هر کار

ازیرا شد جهان با من وفادار

143

چو بشنید این سخنها ویس دلبر

به یاد دوست پر می کرد ساغر

144

چو نرگس داشت زرین جام بردست

چو شمشاد روان از جای برجست

145

بگفت این باده فردم یاد رامین

وفادار و وفاجوی و وفا بین

146

امیدم را فزون از پادشایی

دو چشمم را فزون از روشنایی

147

برو دارد دلم حان بیش امید

که دارد مردم گیتی به خورشید

148

بود تا مرگ در مهرش گرفتار

وفاداریش را باشم پرستار

149

به یادش گر خورم زهر هلاهل

شود نوش روان و داروی دل

150

پس آنگه نوش کرد آن جام پر می

ز رامین جام را صد بوسه در پی

151

هر آن گاهی که جام می کشیدی

به نقل از بوسگان شکر چشیدی

152

چه خوش باشد به خلوت باده خوردن

به مشکین زلف جانان لب ستردن

153

چو می خوردی لبش زی خود کشیدی

پس می شکر میگون چشیدی

154

گهی مستان غنودی در بر یار

میان مشک و سیم و نارو گلنار

155

بدین سان بود نه مه پیش رامین

عقیق تلخ با یاقوت شیرین

156

عقیقش آوردی گنج مستی

چو یاقوتش بریدی رنج و سستی

157

عقیق از جام زرین گشته رخشان

چو یاقوتش ز پروین گشته خندان

158

به شادی بود هر شب تا سحن گاه

کنارش پر گل و بالینش پر ماه

159

سحر گاهان بجستندی از آرام

به رامش دست بردندی سوی جام

160

چو ویسه جام باده بر گرفتی

دلارامش سرودی خوش بگفتی

161

می خون رنگ بزداید ز دل رنگ

می رنگین به رخ باز آورد رنگ

162

هوا دردست و می درمان دردست

غمان گردست و می باران گردست

163

گراندوهست می انده ربایست

و گر شادیست می شادی فزایست

164

کجا انده بود اندوه سوزست

کجا شادی بود شادی فروزست

165

مرا امروز دولت پایدارست

نگارم پیش و کارم چون نگارست

166

گهی هستم میان سوسن و گل

گهی هستم میان مشک و سنبل

167

لبم را شکر میگون شکارست

چو باغم را گل میگون به بارست

168

ز دولت هست بورم سخت شاطر

به راه کام رفتن سخت قادر

169

من آن بازم که پروازم بلندست

شکارم آفتاب دل پسندست

170

تذور و کبگ نپسندم که گیرم

نباشد صید جز بدر منیرم

171

نشاط من چو شیر چنگ رویین

به کام دل گرفته گور سیمین

172

فرو کردم ز سر افسار دانش

نهادم پای در بازار رامش

173

نباشد ساعتی بی کام جامام

نباشد ساعتی آسوده کامم

174

همه سال از رخ و زلف و لب یار

گل و مشک و شکر بینم به خروار

175

نخواهم باغ با رخشنده رویش

نخواهم مشک با خوش بوی مویش

176

مرا این جای فردوس برینست

که در وی حور با من همنشینست

177

ندیدم خور گشت و ساقیم ماه

چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه

178

پس آنگه گفت با ویس سمنبر

به گفتاری بسی خوشتر ز شکر

179

بیار ای ماه جام نوش گلگون

چو رویت لعل و چون وصلت همایون

180

نه خویشتر زین بودمان روزگاری

نه نیکوتر ز رویت نوبهاری

181

بهانه چیست گر بی غم نباشیم

به روز خرمی خرم نباشیم

182

بیا تا ما کنون خرم نشینیم

که فردا هر چه باشد خود ببینیم

183

بیا تا بهره برداریم ازین روز

که هر گز باز ناید روز امروز

184

نه تو خواهی ز روی من جدایی

نه من خواهم ز عشق تو رهایی

185

چنین باید وفا و مهربانی

چنین باید نشاط و زندگانی

186

اگر بخشش چنین راندست دادار

ببینیم آنچه او راندست ناچار

187

ترا در بند و در زندان نشاندند

مرا یبیمار در گرگان بماندند

188

چو یزدان بخشش من راند با تو

مرا بر آسمان بنشاند با تو

189

که داند کرد این جز کردگاری

که یاور نیستش در هیچ کاری

190

وزان پس همچنین مانند نه ماه

به شادی و به رامش گاه و بیگاه

191

گهی مست و گهی مخنور بودند

در آسایش همان رنجور بودند

192

نهاده خوردنی صد ساله افزون

نبایست هیچ چیزی شان بیرون

193

بدیدند از همه کامی روایی

بکندند از جگر خار جدایی

194

نه دل بگرفت رامین را ز رامش

نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش

195

دو تم در مهربانی همچو یک تن

بجز خوردن ندانستند و خفتن

196

گهی می در کف و گه دوست در بر

نشاط مهر در دل باده در سر

197

به رامش برده گوی مهربانی

به می پرورده شاخ زندگانی

198

در دز با در اندوه بسته

سر خم با سر تو به شکسته

199

سه کس در خرمی انباز گشته

ز گیتی کار ایشان راز گشته

200

ندانست هیچ دشمن راز ایشان

مگر در مرو زرین گیس خاقان

201

به گوهر دختر خاقان مهتر

به پیکر مهتر خوبان کضور

202

رخش خورشید گشته نیکوی را

دلش استاد گشته جادوی را

203

چنان در جادوی او بود استاد

که لاله بشکفانیدی ز فولاد

204

چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه

برفت اندر سرای و گلشن شاه

205

غریوان از همه سو ویس را جست

به رود دجله روی خویش را شست

206

نه چشمش دید جان افزای رویش

نه مغزش یافت مهر انگیز بویش

207

به یاد ویس گریان و نوان بود

چو دیوانه به هر گنجی دوان بود

208

پس آنگه سود رفت از مرو بیرون

چو راه خستگان راهش پر از خون

209

عنان بر تافت از راه بیابان

به راه کوه بیرون شد شتابان

210

پلنگی بود گفتی جفت جویان

به ویرانی در آن کهسار پویان

211

نشیبش را کشیده بن به قارون

فرازش را کشیده سر به گردون

212

چنان دشتی که با وی بادیه باغ

چنان کوهی که با وی طور چون راغ

213

گهی رامین چو یوسف بود در چاه

گهی مننده عیسی بود بر ماه

214

همی دانست زرین گیس جادو

که درد رام را ویس است دارو

215

به یاد ویس گریان و نوانست

چو دیوانه به کوه اندر دوانست

216

گرفته راه صعب و دور در پیش

نیاید تا نیاید داروی خویش

متن شعر کپی شد.