کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مویه کردن شهرو پیش موبد

1

چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان

نبد همراه با او ماه ماهان

2

به پیش شاه شد شهرو خروشان

به فندق ماه تابان را خراشان

3

همی گفت ای نیازی جان مادر

به هر دردی رخت در مان مادر

4

چرا موبد نیاوردت بدین بار

چه بد دیدی ازین دیو ستمگار

5

چه پیش امد ترا از بخت بد ساز

چه تیمار و چه سختی دیده ای باز

6

پس آنگه گفت موبد را به زاری

چه عذر آری که ویسم را نیاری

7

چه کردی آفتاب دلبران را

چرا بی ماه کردی اختران را

8

شبستانت بدو بودی شبستان

کنون چه این شبستان چه بیابان

9

سرایت را همی بی نور بینم

بهشتت را همی بی حور بینم

10

اگر دخت مرا با من سپاری

وگر نه خون کنم دریا به زاری

11

بنالم تا بنالد کوه با من

خورد تا جاودان اندوه با من

12

بگیریم تا بگیرد دهر با من

جهان گردد ترا همواره دشمن

13

اگر ویس مرا با من نمایی

وگرنه زین شهنشاهی بر آیی

14

بگیرد خون ویس دلربایت

شود انگشت پایت بند پایت

15

چو شهرو پیش موبد زار بگریست

شهنشه نیز هم بسیار بگریست

16

بدو گفت ار بنالی ور ننالی

مرا زشتی و یا خوبی سگالی

17

بکردم آنچه پیش و پس نکردم

شکوه خویش و آب تو ببردم

18

اگر تو روی آن بت روی بینی

میان خاک بینی نقش چینی

19

یکی سرو سهی بینی بریده

میان خاک و خون در خوابنیده

20

جوانی بر تن سیمینش نالان

چه خوبی بر رخ گلگونش گریان

21

نهفته ابر گل خورشید رویش

بخورده زنگ خون زنجیر مویش

22

چو بشنید این سخن شهرو ز موبد

چو کوهی خویشتن را بر زمین زد

23

زمین ز اندام او شد خر من گل

سرای از اشک او شد ساغر مل

24

ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار

به خاک اندر همی پیچید چون مار

25

همی گفت ای فرو مایه زمانه

بدزدیدی ز من در یگانه

26

مگر گفتست با تو هوشیاری

که گر دزدی کنی در دزد باری

27

مگر چون من بدان در سخت شادی

که چون گنجش به خاکاندر نهادی

28

مگر چون دیدی آن سرو بهشتی

به باغ جاودانی در بکشتی

29

چرا بر کندی آن سرو بار

چو بر کندی چرا کردی نگونسار

30

نگون گشته صنوبر چون بروید

به زیر خاک عنبر چون ببوید

31

الا ای خاک مردم خوار تا کی

خوری ماه و نگار و خرو و کی

32

نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز

کنون خوردی چنان ماه دل افروز

33

بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک

کجا بی شک بریزد سیم در خاک

34

چرا تیره نباشد اختر من

که در خاک است ریزان گوهر من

35

به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو

که سرو من بریده گشت در مرو

36

به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه

که ماه من نهفته گشت در چاه

37

مگر پروین به دردو شد نظاره

که گرد آمد بهم چندین ستاره

38

نگارا شرو قدا ماه رویا

بتا زنجیر مویا مشک بویا

39

تو بودی غمگسار روزگارم

کنون اندوه تو با که گسارم

40

من این مست گران را با که گویم

من این بیداد را داد از که جویم

41

جهانی را بکشت آنکه ترا کشت

ولیکن زان همه بدتر مرا کشت

42

پزشک آرمز روم و هند و ایران

مگر درد مرا دانند درمان

43

نگارا در جهان بودی تو تنها

ندیدی هیچ کس را با تو همتا

44

دلت بگرفت از گیتی برفتی

به مینو در سزا جفتی گرفتی

45

بتا تا مرگ جان تو ببردست

بزرگ امید من با تو بمردست

46

کرا شاید کنون پیرایهء تو

کرا یابم به سنگ و سایهء تو

47

به که شاید پرند پر نگارت

قبا و عقد و تاج و گوشوارت

48

که یارد بردن آگاهی به ویرو

که گریان شد به مرگ ویسه شهرو

49

بشد ویس آفتاب ماهرویان

بماندم ویس گویان ویس جویان

50

بشد ویس و ببرد آب خور و ماه

که تابان بود چون ماه و خور از گاه

51

مه کوه غور بادا مه دز غور

که آنجا گشت چشم من کور

52

به کوه غور ماهم را بکشتند

چنان کشته در اشکفتی بهشتند

53

به کوه غور در اشکفت دیوان

همی شادی کنند امروز دیوان

54

همه دانند زین خون خود چه خیزی

چه مایه خون آزادان بریزد

55

به خون ویسه گر جیحون برانم

ز خون دشمان وز دیدگانم

56

نباشد قیمت یک قطره خونش

که آمد زان رخان لاله گونش

57

الا ای مرو پیرایهء خراسان

مدار این خون و این پتیاره آسان

58

ز کوه غور گر آب تو زاید

بجای آب زین پس خون نماید

59

شود امسال خونین جویبارت

بلا روید ز کوه و مرغزارت

60

فزون از برگها بر شاخساران

سنان بینی و تیغ نامداران

61

نیارامد شه تو تا به شاهی

ببارد زی تو طوفان تباهی

62

کمر بندد به خون ویس دلبر

ز بوم با ختر تا بوم خاور

63

چو آیند از همه گیتی سواران

بسایندت به سم راهواران

64

جهان بر دست موبد گشت ویران

نیازی دخترم چون شد ز گیهان

65

شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین

که منده نیست آن یاقوت رنگین

66

به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد

که منده نیست آن شمشاد آزاد

67

کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر

که مانده نیست آن دو زلف دلبر

68

کنون لاله دمد بر کوه و هامون

که منده نیست آن رخسار گلگون

69

حسود ویس بودی روز نوروز

که نه چون روی او بودی دل افروز

70

کنون امسال گل زیبا بر آید

نبیند چون رخش رعناتر آید

71

بهار امسال نیکوتر بخندد

که شرم ویس بر وی ره نبندد

72

دریغا ویس من بانوی ایران

دریغا ویس من خاتون توران

73

دریغا ویس من مهر خراسان

دریغا ویس من ماه کهستان

74

دریغا ویس من ماه سخن گوی

دریغا ویس من سرو سمن بوی

75

دریغا ویس من خورشید کشور

دریغا ویس من امید مادر

76

کجایی ای نگار من کجایی

چرا جویی همی از من جدایی

77

کجا جویم ترا ای ماه تابان

به طارم یا به گلشن یا به ایوان

78

هر آن روزی بنشستی به طارم

به طارم در تو بودی باغ خرم

79

هر آن روزی که بنشستی به گلشن

به گلشن در نگشتی ماه روشن

80

هر آن روزی که بنشستی به ایوان

به ایوان در نبودی تاج کیوان

81

اگر بی تو ببینم لاله در باغ

نهد لاله برین خسته دلم داغ

82

اگر بی تو ببینم در چمن گل

شود آن گل همه در گردنم غل

83

اگر بی تو ببینم بر فلک ماه

به چشمم ماه مار است و فلک جاه

84

ندانم چون توانم زیست بی تو

که چشمم رودخون بگریست بی تو

85

ببایستم همی مرگ تو دیدن

به پیری زهر هجرانت چشیدن

86

اگر بر کوه خارا باشد این درد

به یک ساعت کند مر کوه را گرد

87

وگر بر ژرف دریا باشد این غم

به یک ساعت کند چون سنگ بی نم

88

چرا زادم چنین بدنخت فرزند

چرا کردم چنین وارونه پیوند

89

نبایستم به پیری ماه زادن

بپروردن به دست دیو دادن

90

روم تا مرگ بنشینم غریوان

بنالم بر دز اشکفت دیوان

91

بر آرم زین دل سوزان یکی دم

بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم

92

دزی کان جای دیوان بود و گر بز

چرا بردند حورم را در آن دز

93

روم خود را بیندازم از آن کوه

که چون جشنی بود مرگی به انبوه

94

نبینم کام دل تا زو جدا ام

به ناکامی چنین زنده چرا ام

95

روم آنجا سپارم جان پاکم

بر آمیزم به خاک ویس خاکم

96

ولیکن جان خویش آنگه سپارم

که دود از جان شاهنشه بر آرم

97

نشاید ویس من در خاک خفته

شهنشه دیگری در بر گرفته

98

نشاید ویس من در خاک ریزان

شهنشه می خورد در برگ ریزان

99

شوم فتنه برانگیزم ز گیهان

بگویم با همه کس راز پنهان

100

شوم با باد گویم تو همانی

که بوی از ویس من بردی نهانی

101

به حق آنکه بو از وی گرفتی

هر آن گاهی که بر زلفش برفتی

102

مرا در خون آن بت باشد یاور

هلاک از دشمان او بر آور

103

شوم با ماه گویم تو همانی

که بر ویسم حسد بردی نهانی

104

به حق آنکه بودی آن دلارم

ترا اندر جهان هم چهر و هم نام

105

مرا یاری ده اندر خون آن ماه

که من خونش همی خواهم ز بدخواه

106

شوم با مهر گویم کامگارا

به نام خویش یاور باش مارا

107

کجا خود ویس را افسر تو بودی

و یا بر افسرش گوهر تو بودی

108

به حق آنکه تو مانند اویی

چو او خوبی چو او رخشنده رویی

109

به شهر دوستانش نور بفزای

به شهر دشمانش روی منمای

110

روم با ابر گویم تو همانی

که چون گفتار ویسم در فشانی

111

دو دست ویس با تو یار بودی

همیشه چون تو گوهر بار بودی

112

به حق آنکه او بود ابر رادی

بجای برق خنده ش بود و شادی

113

به شهر دشمنش بر بار طوفان

به سیل اندر جهنده برق رخشان

114

شوم لابه کنم در پیش دادار

به خاک اندر بمالم هر دو رخسار

115

خدایا تو حکیم و بردباری

که بر موبد همی آتش نباری

116

جهان دادی به دست این ستمگر

که هست اندر بدی هر روز بدتر

117

نبخشاید همی بر بندگانت

به بیدادی همی سوزد جهانت

118

چو تیغ آمد همه کارش بریدن

چو گرگ آمد همه رایش دریدن

119

خدایا داد من بستان ز جانش

تهی کن زو سرای و خان و مانش

120

چو دود از من بر آورد این ستمگر

تو دود از شادی و جانش برآور

121

چو موبد دید زریهای شهرو

هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو

122

بدو گفت ای گرامی تر ز دیده

ز من بسیار گونه رنج دیده

123

مرا تو خواهری ویرو برادر

سمنبر ویسه ام بانو و دلبر

124

مرا ویس است چشم و روشنایی

فزون از جان و چوز و پادشایی

125

بر آن بی مهر چو نان مهربانم

که او را دوستر دارم ز جانم

126

گر او نا راستی با من نکردی

به کام دل ز مهرم بر بخوردی

127

کنون حالش همی از تو نهفتم

ازیرا با تو این بیهوده گفتم

128

من آن کس را بکشتن چون توانم

که جانش دوستر دارم ز جانم

129

اگر چه من به دست او اسیرم

همی خواهم که در پیشش بمیرم

130

اگر چه من به داغ او چنینم

همی خواهم که او را شاد بینم

131

تو بر دردش مخوان فریاد چندین

مزن بر روی زرین دست سیمین

132

کجا من نیز همچون تو نژندم

نژندی خویشتن را کی پسندم

133

فرستم ویس را از دز بیارم

که با دردش همی طاقم ندارم

134

ندانم زو چه خواهد دید جانم

خطا گفتم ندانم نیک دانم

135

بسا تلخی که من خواهم چشیدن

بسا سختی که من خواهم کشیدن

136

مرا تا ویس باشد در شبستان

نبینم زو مگر نیرنگ و دستان

137

مرا تا ویس جفت و یار باشد

همین اندوه خوردن کار باشد

138

هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش

همی بینم سراسر زین دل ریش

139

دلی دارم که در فرمان من نیست

تو پنداری که این دل زان من نیست

140

به تخت پادشاهی بر نشسته

چنان گورم به چنگ شیر خسته

141

در کامم شده بسته به صد بند

به بخت من مزایاد ایچ فرزند

142

مرا کزدست دل روزی طرب نیست

گر از ویسم نباشد بس عجب نیست

143

پس آنگه زرد را فرمود خسرو

که چون باد شتابان سوی دز رو

144

ببر با خویشتن دو صد دلاور

دگر ره ویس را از دز بیاور

145

بشد زرد سپهبد با دو صد مرد

به یک مه ویس را پیش شه آورد

146

هنوز از زخم شه آزرده اندام

چنانچون خسته گوری جسته از دام

147

بد آن یک ماه رامین دل شکسته

به خان زرد متواری نشسته

148

پس آنگه زرد پیش شاه شاهن

سخن گفت از پی رامین فراوان

149

دگر ره شاه رامین را عفو کرد

دریده بخت رامین را رفو کرد

150

دگر ره دیو کینه روی بنهفت

گل شادی به باغ مهر بشکفت

151

دگر ره در سرای شاه شاهان

فروزان گشت روی ماه ماهان

152

به رامش گشت عیش شاه شیرین

به باده بود دست ماه رنگین

153

گشاده دست شادی بند رادی

گرفته باز رادی کبگ شادی

154

دگر باره بر آمد روزگاری

که جز رامش نکردند ایچ کاری

155

زمین را در گل و نسرین گرفتند

روان را در می نوشین گرفتند

156

جهنده شد به نیکی باد ایشان

برفت آن رنجها از یاد ایشان

157

نه غم ماند نه شادی این جهان را

فنا فرجام باشد هردوان را

158

به شادی دار را تا توانی

که بفزاید ز شادی زندگانی

159

چو روز ما همی بر ما نپاید

درو بیهوده غم خوردن چه باید

متن شعر کپی شد.