کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آگاهی یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ

1

چو شاهنشاه آگه شد ز رامین

دگر ره تازه گشت اندر دلش کین

2

همه شب با دل او را بود پیگار

که تا کی زین فرو مایه کشم بار

3

همی تا در جهان یک تن بماند

به نام زشت یاد من بماند

4

سپردم نام نیکو اهرمن را

علم کردم به زشتی خویشتن را

5

اگر ویسه نه ویسست آفتابست

چو مینو نیک بختان را ثوابست

6

نیرزد جور او چندین کشیدن

ز مهرش این همه تیمار دیدن

7

چسود ار تنش خوشبو چون گلابست

که چون آتش روانم را عذابست

8

چه سودست ار لبش نوش جهانست

که جانم را شرنگ جاودانست

9

چه سودست ار بخوبی حور عینست

که با من مثل دیو بد به کینست

10

مرا بی بر بود زو مهر جستن

چنان کز بهر پاکی خشت شستن

11

چه دل بردن به مهر او سپردن

چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن

12

چرا من آزموده آزمایم

چرا من رنج بیحوده فزایم

13

چرا از دیو جستم مهربانی

چرا از کور جستم دیدباری

14

چرا از خعس چستم دلگشئی

چرا از غول جستم رهنمایی

15

چرا از ویس جستم مهر کاری

چرا از دایه جستم استواری

16

هزاران در به بند و مهر کردم

پس آنگه بند و مهر او را سپردم

17

چه آشفته دلم چه سست رایم

که چندین آزموده آزمایم

18

سپردم مشک خود باد بزان را

همیدون میش خود گرگ ژیان را

19

گزیدم آنکه نادانان گزینند

نشستم همچنان کایشان نشینند

20

گزیند کارها را مردنادان

نشیند زان سپس کور و پشیمان

21

سزایمگر نشینم هر چه بدتر

که هم کورم به کار خویش هم کر

22

ببینم دیده را باور ندارم

که جان را از خرد یاور ندارم

23

دلم را گر خرد استاد بودی

همیشه نه چنین نا شاد بودی

24

گر اکنون باز پس گردم ازین راه

همه لشکر شوند از رازم آگاه

25

ندانم تا چه خوانندم ازین پس

که تا اکنون همی خوانند نا کس

26

سپاهم گر کهان و گر مهانند

همه یکسر مرا نامرد خوانند

27

اگر نامرد خوانندم سزایم

چه مردم من که با زن بر نیایم

28

همه شب شاه شاهان تا سحرگاه

از اندیشه همی پیمود صد راه

29

گهی گفتی که این زشتی بپوشم

به بدنامی و رسوایی نکوشم

30

گهی گفتی هم اکنون باز گردم

بهل تا در جهان آواز گردم

31

گهی او را خرد خشنود کردی

گه او را دیو خشم آلود کردی

32

گهی چون آب گشتی روشن و خوش

گهی چون دود گشتی تند و سرکش

33

چو اندیشه به کار اندر فزون شد

خرد دردست خشم و کین زبون شد

34

چو از خاور بر آمد ماه تابان

شهنشه سوی مرو آمد شتابان

35

نبودش در سرای خویشتن راه

کجا با بند و مهرش بود در گاه

36

بیامد دایه بند و مهر بنمود

بدان چاره دلش را کرد خشنود

37

سراسر بندها چونانکه او بست

یکایک دید نابرده بدو دست

38

قفس را دید در چون سنگ بسته

سرایی کبگ او از بند جسته

39

سر رشته به مهر و ناگشاده

ولیکن گوهر از عقد او فتاده

40

به دایه گفت ویسم را چه کردی

بدین درهای بسته چون ببردی

41

چو آهرمن شما را ره نماید

در بسته شما را کی بپاید

42

درم با بند و ویس از بند رفتست

مگر امشب به دنباوند رفتست

43

چرا رفتست کاو خود نامدارست

چو صحاکش هزاران پیشکارست

44

پس آنگه تازیانه زدش چندان

که بیهش گشت دایه همچو بیجان

45

سرای و گلشن و ایوان سراسر

نهفت و نا نهفتش زیر و از بر

46

بگشت و ویس را جست از همه جای

ندید آن روی دلبند و دلارای

47

قبایش دید جایی او فتاده

چو جایی کفش زرینش نهاده

48

کرا هر گز گمان بودی که آن ماه

از اطناب سراپرده کند راه

49

چو اندر باگ شد شاه جهاندار

به پیش اندر چراغ و شمع بسیار

50

خجسته ویس چون آن شمعها دید

کبوتروار دلش از تن بپرید

51

به رامین گفت خیز اییار و بگریز

کجا از دشمنان نیکوست پوهیز

52

نگر تا پیش من دیگر نپایی

که تاریکیست با این روشنایی

53

به جنگ ما همی آید شهنشاه

چو شیر تند جسته از کمینگاه

54

ترا باید که باشد رستگاری

مرا شاید که باشد زخم خواری

55

هر آن دردی که تو خواهی کشیدن

هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن

56

چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد

همه شادی و پیروزی ترا باد

57

کنون رو در پنداه پاک یزدان

مرا بگذار با این سیل و طوفان

58

که من گشتم ز بخش بد فسانه

ز تو بوسی وزو صد تازیانه

59

نخواهم خورد یک خرمای بی خار

نه دیدن خرمی بی درد و تیمار

60

دل رامین بیچاره چنان گشت

که گفتی همچو مرده بی روان گشت

61

به سان صورتی بد مانده بر جای

شده زورش هم از دست و هم از پای

62

ز بهر ویس بودش درد بر دل

تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل

63

پس آنگاه از برش بر خاست ناکام

به چاه افتاد جانش جسته از دام

64

کجا چون دام بود او را شهنشاه

هم از درد جدایی پیش او چاه

65

گر از دام گزند آور برون جست

به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست

66

کجا پیوند گیرد آشنایی

نباشد هیچ دشمن چون جدایی

67

همه محنت بود بر عاشق آسان

چو باشد جان او از هجر ترسان

68

دلش را هر بلایی خوار باشد

هر آن گه کان بلا با یار باشد

69

مبادا هیچ کس را عشق چونان

و گر باشد مبادا هجر ایشان

70

چو رامین از کنار ویس بر جست

چو تیری از کمان خانه بدر جست

71

چنان بر شد بروی ساده دیوار

که غرم تیز تگ بر شخ کهسار

72

چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست

نکو آمد به دام و بس نکو جست

73

سمنبر ویس هم بر جای بغنود

به یک زاری که از کشتن بتر بود

74

به یاد رفته رامین کرده بالین

به زیر زلف مشکین دست سیمین

75

به زیر زلف تاب شست بر شست

ده انگشتش چو ماهی بود در شست

76

دلش ساقی و دو دیده پیاله

رخش می خوار بر خیری و لاله

77

نگار دست آن روی نگارین

چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین

78

نگارین روی آن ماه حصارین

چو باغ شاه شاهان بد بآیین

79

به بالینش فراز آمد شهنشاه

به باغ افتاده از آسمان ماه

80

بپا او را بجنبانید بسیار

نگشت از خواب ماه خفته بیدار

81

چنان بیهوش بود از درد هجران

که با جانانش گفتی زو بشد جان

82

شه شاهان فرستاد استواران

به هر سو هم پیاده هم سواران

83

به هر راهی و بی راهی برفتند

سراسر باغ را جستن گرفتند

84

به باغ اندر ندیدند ایچ جانور

مگر بر شاخ مرغان نواگر

85

دگر باره درختان را بجستند

میان هر درختی بنگرستند

86

همی جستند رامین را به صد دست

ندانستند کز دیوار چون جست

87

شهنشه گفت با ویس سمنبر

نگویی تا چه کارت بود ایدر

88

ببستم بر تو پنجه در به مسمار

گرفتم روزن صد بام و دیوار

89

چو من رفتم یکی شب نارمیدی

چو مرغی از سرایم بر پریدی

90

چو دیوی کت نبندد هیچ استاد

به افسون و به نیرنگ و به فولاد

91

خرد دور ز تو مثل آسمانت

هوا نزدیک تو همچون روانست

92

ز بهر آنکه بخت شور داری

دو گوش و چشم کر و کور داری

93

بود بی سود با تو پند چون در

چو دیگ سفله و چون کفش گازر

94

اگر من بر زبان پند تو رانم

حرد بیزار گردد از روانم

95

چو گویم با تو چندین پند بی مر

زبانم بر سخن باشد ستمگر

96

زبس کز تو پدید آمد مرا بد

نه یک یک بینمت آهو که صدصد

97

همانا یادگار بیمشی تو

که از نیکی همیشه سر کشی تو

98

اگر در پیش تو صورت شود داد

بخواند جانت از دیدنش فریاد

99

سر نیکی اگر بینی ببری

دل پاکی اگر یابی بدری

100

همیشه راستی را دشمنی تو

دو چشمی گر ببینی بر کنی تو

101

تو یک دیوی و لیکن آشکاری

تو یک غولی و لیکن چون نگاری

102

سرای پارسایی را تو سوزی

دو چشم نیکنامی را تو دوزی

103

ز تو بی شرم تر کس را ندانم

و یا خود من که بر تو مهربانم

104

مگر گفتست با تو دیو زشتی

که گر زشتی کنی باشی بهشتی

105

نه تو بادی نه آن کت دوستدارست

نه آنکت دایه و نه آنکه یارست

106

به جان من که تو حلالست

که جانت بر بسی جانها و بالست

107

ترا درمان بجز تیغم ندانم

که مرگ بخش و چانت ستانم

108

هم اکنون جان تو بستانم از تو

به خنجر من ترا برهانم از تو

109

گرفت آنگه کمندین گیسووانش

کشید آن اژدهای جان ستانش

110

به یک دستش پرند آب داده

به دیگر دست مشکین تاب داده

111

که دید از آب و از آهن پرندی

که دید از مشک و از عنبرکمندی

112

مهش را خواست از سروش بریدن

گلش را باز با گل گستریدن

113

سمنبر ویس را شمشیر بر سر

ز درد هجر دلبر بود کمتر

114

سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان

بزی خرم به کام نیک خواهان

115

مکش گر خون این بانو بریزی

تو درد خویش را دارو بریزی

116

بریده سر دگر باره نروید

ازیرا هیچ دانا خون نجوید

117

بسا روزا که در گیتی بر آید

چنین زیبا رخی دیگر نزاید

118

چو یاد آید ترا زین ماه رویش

بپیچی بیشتر زین مار مویش

119

به مینو در چنین حورا نیابی

به گیتی در ازین زیبا نیابی

120

پشیمان گردی و سودی ندارد

بسی خون مر ترا از دیده بارد

121

یکی بار آزمودی زو جدایی

نپندارم که دیگر آزمایی

122

اگر خوب آمدت آن رنگ منکر

فرو زن هم بدو این دست دیگر

123

چو او از تو ببرد این خوب چهرش

ترا دیدم که چون بودی ز مهرش

124

گهی با آهوان بودی به صحرا

گهی با ماهیان بودی به دریا

125

گهی با گور بودی در بیابان

گهی با شیر بودی در نیستان

126

فرامش کردی آن درد و بلا را

که از مهرش ترا بودست و مارا

127

ترا زو بود و ما را از تو آزار

چه مایه ما و تو خوردیم تیمار

128

از آن پیمان وزان سوگند یاد آر

کجا کردی و خوردی پیش دادار

129

مخور زنهار شاها کت نباید

یکی روز این خورش جان را گزاید

130

به یاد آور ز حرمتهای شهرو

به یاد آور ز خدمتهای ویرو

131

اگر دیدی گناهی زو یکی روز

تو دانی کش گناهی نیست امروز

132

اگر تنها به باغی در بخفتست

ز مردم این نه کاری بس شکفتست

133

چرا بر وی همی بندی گناهی

که در وی آن گنه را نیست راهی

134

چنین باغی به پروین برده دیوار

درش را بر زده پولاد مسمار

135

اگر با وی بدی در باغ جفتی

بدین هنگام ازیدر چون برفتی

136

نه زین در مرغ بتواند پریدن

نه دیو این بند بتواند دریدن

137

مگر دلتنگ بود آمد درین باغ

تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ

138

بپرس از وی که چون بودست حالش

پس آنگه هم به گفتاری بمالش

139

گر این خنجر زنی بر ویس دلبر

شود زان زخم درد تو فزونتر

140

ز بس گفتار زرد و لابهء زرد

شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد

141

برید از گیسوانش حلقه ای چند

بدان گیسو بریدن گشت خرسند

142

گرفتش دست و برد اندر شبستان

شبستان گشت از رویش گلستان

143

به یزدان جهانش داد سوگند

که امشب چون بجستی زین همه بند

144

نه مرغی و نه تیری و نه بادی

درین باغ از شبستان چون فتادی

145

مرا در دل چنان آمد گمانی

که تو نیرنگ و جادو نیک دانی

146

کسی باید که افسون نیک دانی

و گر کار چونین کی توانی

147

سمنبر ویس گفتش کردگارم

همی نیکو کند همواره کارم

148

چه باشد گر توم زشتی نمایی

چو یزدانم نماید نیک رایی

149

گهی جان من از تیغت رهاند

گهی داد من از جانت ستاند

150

توم کاهی و یزدانم فزاید

توم بندی و دادارم گشاید

151

چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن

تو با یزدان همی کوشی نه با من

152

کجا او هرچه تو دوزی بدرد

همیدون هر چه تو کاری ببرد

153

گهم در دز کنی گه در شبستان

گهم تندی نمایی گاه دستان

154

خدایم در بلای تو نماند

ز چندین بند و زندانت رهاند

155

اگر تو دشمنی او جان من بس

و گر تو خسروی او خان من بس

156

بس است او چارهء بیچارهگان را

همو یاور بود بی یاوران را

157

چو من دلتنگ بودم در سرایت

بدو نالیدم از جور و جفایت

158

ستمهای تو با یزدان بگفتم

در آن زاری و دل تنگی بخفتم

159

به خواب اندر فراز آمد سروشی

جوانی خوب رویی سبزپوشی

160

مرا برداشت از کاخ شبستان

بخوابانید در باغ و گلستان

161

مرا امشب ز بند تو رها کرد

چنان کاندر تنم مویی نیازرد

162

ز نسرین بود و سوسن بستر من

جهان افروز رامین در بر من

163

همی بودیم هر دو شاد و خرم

همی گفتیم راز خواش با هم

164

بدان خوشی بکام خویش خفته

بگرد ما گل و نسرین شکفته

165

چو چشم از خواب نوشین بر گشادم

از آن خوشی به ناخوشی فتادم

166

ترا دیدم بسان شیر غران

چو آتش بر کشیده تیغ بران

167

اگر باور کنی ورنه چنین بود

به خواب اندر سروشم همنشین بود

168

اگر کردار تو بر من نیست

تو خود دانی که بر خفته قلم نیست

169

شهنشه این سخن زو کرد باور

کجا گفتش دروغی ماه پیکر

170

گناه خویش را پوزش بسی کرد

بر آن حال گذشته غم همی خورد

171

به ویس و دایه چیزی بیکران داد

گزیده جامها و گوهران داد

172

گذشتی رنج نابوده گرفتند

می لعلین آسوده گرفتند

173

چنین باشد دل فرزند آدم

نیارد یاد رفته شادی و غم

174

بدان روزی که از تو شد چه نالی

وزآن روزی که نامد چه سگالی

175

چه باید رفته را اندوه خوردن

همان نابوده را تیمار بردن

176

نه زاندوه تو دی با تو بیاید

نه از تیمار تو فردا بپاید

177

اگر صد سال باشی شاد و پیروز

همیشه عمر تو باشد یکی روز

178

اگر سختی بری گر کام جویی

ترا آن روز باشد کاندر اویی

179

بس آن بهتر که با رامش نشینی

ز عمر خویش روز خوش گزینی

متن شعر کپی شد.