کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

رفتن راهین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وی

1

اگر چه یافت رامین مرزبانی

به درگاه برادر پهلوانی

2

دلش بی ویس با فرمان و شاهی

به سختی بود چود بی آب ماهی

3

بگشت او گرد مرز پادشایی

گرفته رای فرمانش روایی

4

به هر شهری و هر جایی گذر کرد

بدان را از جهان زیر و زبر کرد

5

چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان

که میشان را شبان بودند گرگان

6

عقاب و باز بد در حد ساری

رفیق و جفت کبگ کوهساری

7

ز بس بی خوردن و خوشی در آمل

تو گفتی بودش آب رودها مل

8

ز داد او همه مردم به کامش

نشسته روز و شب با عیش و رامش

9

ز بیم تیغ او در مرز گوراب

همی با شیر بیشه خورد گور آب

10

نشسته با سپاهی در سپاهان

که بود از مرزها بهتر سپاهان

11

ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد

بگسترده بساط رامش و داد

12

جهان چون خفته آسوده ز سختی

همه کس شادمان از نیکبختی

13

زمانه از نیاز آزاد گشته

ولایت چون نهشت آباد گشته

14

حسودان از جهان دل بر گرفته

درختان از سعادت بر گرفته

15

گرفته روز و شب دست سران جام

به چنگ آورده دولت را سرانجام

16

چو رامین گرد مرز خویش بر گشت

چنان مآمد که بر گوراب بگذشت

17

سر افرازان چو شاپور و رفیدا

در آن کشور به نام نیک پیدا

18

یکایک ساختندش میهمانی

ستوده بزمهای خسروانی

19

سحر گاهانهمه به شکار رفتند

به گاه نیم روزان می گرفتند

20

گهی در صید گه با تیر و خنجر

گهی در بزمگه با رود و ساغر

21

گهی شیران گرفتند از نیستان

کهی جام نبید اندر گلستان

22

بدین خوبی که گفتم روزگاری

بسر بردند در عیش و شکاری

23

دل رامین به هشیاری و مستی

چو ناز آگنده بود از درد و سستی

24

گر او تیری به نخچیری فگندی

هوای دل برو تیری فگندی

25

به شب کز دوستان تنها بماندی

ز خون دیدگان دریا براندی

26

بدین سان بود حالش تا یکی روز

به ره بر دید خورشید دل افروز

27

نگاری نوبهاری غمگساری

ستمگاری به دل بردن سواری

28

به خوبی پادشایی دل ربایی

به بوسه جان فزایی دلگشایی

29

به دو رخ بوستانی گلستانی

میان گلستان شکر ستانی

30

دو زلفش خوانده نقش هر گسونی

گرفته تاب هر جیمی و نونی

31

لبش گشته شفای هر گزندی

ببرده آب هر شهدی و قندی

32

دهان تنگ چون میمی عقیقین

درو دندان بسان وین سیمین

33

به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز

به زلف آورده جراره ز اهواز

34

رخانش تخت دیباهای ششتر

لبانش تنگ شکرهای عسکر

35

یکی چون گل که بر وی مشک بیزد

یکی چون در که در وی باده ریزد

36

زره را در میان پروین فگنده

کمان را توزهء مشکین فگنده

37

یکی بر سنبلش گشته زره گر

یکی بر نرگسش گشته کمان ور

38

رهی گشته دلش را سنگ و فولاد

چنان چون قداو را سرو و شمشاد

39

رخش را نام شد گلنار بربر

دو زلفش را لقب زنجیر دلبر

40

یکی را چشمهء نوش آب داده

یکی را دست فتنه تاب داده

41

ز برف و شیر و خون و می راخانی

ز قند و نوش و شهد و در دهانی

42

یکی را بر کران مشکین جراره

یکی را بر میان رخشان ستاره

43

نهفته در قصب اندام چون سیم

چو اندر آب روشن ماهی شیم

44

به سر بر افسری از مشک و عنبر

فرازش افسری از زر و گوهر

45

فرو هشته ز سر تا پای گیسوی

به بوی مشک و رنگ جان جادوی

46

چنان آویخته شب از شباهنگ

و یا از مشک بر مه بسته اورنگ

47

بنا گوشش چو دیبای پر از گل

طرازی کرده بر دیبا ز سنبل

48

برین سان تن گدازی دل نوازی

خوش آوازی سرافرازی بنازی

49

چو باغی از مه و پروین بهارش

بهاری از گل و سوسن نگارش

50

نگاری بود بنگاریده دادار

بت ارایش نگاریده دگر بار

51

تنش دیبا و در پوشیده دیبا

رخش زیبا و بنگاریده زیبا

52

ز پس زیور جو گنجی پر ز زیور

ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر

53

همی باریدش از مر غول عنبر

چنان کز نقش جامه در و گوهر

54

به یک فرسنگ او را روشنایی

همی شد با نسیم آشنایی

55

مهش از تاج و مهر از روی تابان

سهیل از گردن و پروین ز دندان

56

ز خوشی همچو شاهی و جوانی

ز شیرینی چو کام و زندگانی

57

ز خوبی همچو باغ نوبهاری

ز گشی چون گوزن مرغزاری

58

ز خوبان گرد او هشتاد دلبر

بتان چین و روم و هند و بربر

59

همه گردش چو گرد سرو نسرین

همه پیشش چو پیش ماه پروین

60

چو رامین دید آن سرو روان را

بت با جان و ماه با روان را

61

تو گفتی دید خورشید جهان تاب

که از دیدار او چشمش گرفت آب

62

دو پایش سست شد خیره فرومند

ز سستی تیرها از دست بفشاند

63

نبودش دیده را دیدار باور

که بت بیند همی یا ماه یا خور

64

بهشتست این که دیدم یا بهارست

بهشتی حور یا چینی نگارست

65

به باغ دلبری آزاده سروست

به دشت خرمی نازان تذروست

66

بتان چون لشکرند او شاه ایشان

ویا چون اخترند او ماه ایشان

67

درین آندیشه بود آزاده رامین

که آمد نزد او آن سرو سیمین

68

تو گفتی بود دیرین دوستدارش

فراز آمد گرفت اندر کنارش

69

بدو گفت ای جهان را نامور شاه

ز تو چون ماه روشن کشور ماه

70

شب آمد تو به نزد ما فرود آی

غمین گشتی یکی ساعت بیاسای

71

ز ما بپذیر یک شب میهمانی

که داریمت به ناز و شادمانی

72

می گلگونت ارم روشن و خوش

که دارد بوی مشک و رنگ آتش

73

ز بیشه شنبلید آرمت خود روی

بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی

74

ز بیشه مرغ و دراخ بهاری

ز کوه آرمت کبگ کوهساری

75

ز باغ آرم گل و آزاده سوسن

کنم مجلس چو دیبای ملون

76

گرامی دارمت چون جان شیرین

که خود میهمان داریم چونین

77

جهان افروز رامین گفت ای ماه

مرا از نام و از گوهر کن آگاه

78

به گوراب از کدامین تخم زادی

تن سیمین بداری یا ندادی

79

چه نامی وز کدامین جایگاهی

مرا خواهی به جفتی یا نخواهی

80

اگر با تو کسی پیوند جوید

ازو مادرت کاوین چند جوید

81

لب شیرین تو پر شهد و قندست

نگویی تا ازان قندی به چندست

82

اگر قند ترا باشد بها جان

به چان تو که باشد سخت ارزان

83

جوابش داد خورشید سخن گوی

سروش دلکش آن حور پری روی

84

نه آنم من که پوشیدست نامم

کسی را گفت باید من کدامم

85

که مهر از هیچ کس پنهان نماند

همه کس مهر تابان را بداند

86

مرا مامک گهر بابا رفیدا

درین کشور به نام نیک پیدا

87

مرا فرخ برادر مرزبانست

که آذربایگان را پهلوانست

88

مرا مادر به زیر گل بزادست

گل خوشبوی نام من نهادست

89

ستوده گوهرم از مام و از باب

که این از همدانست آن ز گوراب

90

منم گل برگ گل بوی گل اندام

گلم چهره گلم گونه گلم نام

91

به من شد هر که در گوراب حستو

که من هستم کنون گوراب بانو

92

مرا هست این نکویی مادر آورد

مرا داید به مهر و ناز پرورد

93

مرا گردن بلورین سینه سیمین

به نر می قاقم و بر بوی نسرین

94

چه پرسی از من و از خاندانم

که من نام و نژادت نیک دانم

95

تو رامین شهنشه را برادر

که مهر ویس با جانت برابر

96

تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب

اگر هر گز شکیبد ماهی از آب

97

جدا مانی تو زان شمشاد آزاد

اگر دجله جدا ماند ز بغداد

98

شود شسته ز جانت این تباگی

گر از زنگی شود شسته سیاهی

99

دلت بستست بر وی دایهء پیر

به افسون ساخته مسمار و زنجیر

100

تو نتوانی که از وی باز گردی

و با یار دگر آنباز گردی

101

چو زو نشکیبی او را باش تنها

تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا

102

شهنشه از تو ننگ آلود گشته

خدا از هر دو ناخشنود گشته

103

چو بشنید این سخن آزاده رامین

به دل مر بیدلی را کرد نفرین

104

کجا از بیدلی گشت او علامت

شنید از هر که در گیتی ملامت

105

دگر باره به نرمی گفت با ماه

سخنهایی که برد او را دل از راه

106

بدو گفت ای نگار سرو بالا

بت خورشید چهر ماه سیما

107

مکن مرد بلا دیده ملامت

ز یزدان خواه تا یابد سلامت

108

همه کار خدای از خلق رازست

قصا را دست بر مردم درازست

109

مرا بر سر مزن کم کار زشتست

قصا بر من مگر چونین نبشتست

110

مکن یاد گذشته کار گیهان

که کار رفته را در یافت نتوان

111

اگر فرمان بری ماه دو هفته

نباشی یاد گیر از کار رفته

112

ز دی نندیشی و امروز بینی

مرا از هر که بینی بر گژینی

113

به نیکی مر مرا انباز گردی

به انبای مرا دمساز گردی

114

تو باشی آفتاب اندر حصارم

رخت باشد بهار اندر کنارم

115

اگر من یابم از تو کامگاری

بیابی تو ز من کامی که داری

116

ترا نگزیرد از بخشنده شاهی

مرا نگزیرد از رخشنده ماهی

117

تو باش اکنون به کام دل مرا ماه

که من باشم به کام دل ترا شاه

118

ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم

و گر جانم بخوانی پیشت آرم

119

سراین را نباشد جز تو بانو

روانم را نباشد جز تو دارو

120

هر آن گاهی که یابم از تو پیوند

خورم بر راستی پیش تو سوگند

121

که تا باشد به گیتی کوه و صحرا

رود جیحون و دجله سوی دریا

122

ز چشمه آب خیزد زاب ماهی

نماید خور فروغ و شب سیاهی

123

بتابد مهر و ماه آسمانی

ببالد زاد سرو بوستانی

124

جهد باد صبا بر کوهساران

چرد گور ژیان در مرغزاران

125

تو با من باشی و من با تو جاوید

به مهر یکدگر داریم اومید

126

نگیرم جز تو یاری را در آغوش

کنم آن را که دیدستم فراموش

127

نبود از ویس نیکوتر مرا یار

به دو گیتی شدم زو نیز بیزار

128

جوابش داد خورشید گل اندام

منه راما مرا از جادوی دام

129

نه آنم من که در دام تو آیم

چنین بی رنج در کام تو آیم

130

مرا از تو نیاید پادشایی

نه خودکامی و نه فرمان روایی

131

نه میدانی پر از آشوب لشکر

نه ایوانی پر از دینار و گوهر

132

مرا کامیست از تو گر بیابم

سر از فرمان و رایت بر نتابم

133

تو باشی پیش من شاه جهاندار

چو من باشم به پیش تو پرستار

134

اگر مهرم بپروردن توانی

وفای من بسر بردن توانی

135

نیابی در جهان چون من یکی یار

وفا ورز و وفا جوی و وفادار

136

نباید مر ترا مرز خراسان

هم ایدر باش دل شاد و تن آسان

137

مشو دیگر به نزد ویس جادو

زن موبد کجا باشدت بانو

138

مکن زو یاد گرچه مهربانست

کجا چیز کسان زان کسانست

139

بکن پیمان که نه مهرش پرستی

نه پیغامش دهی نه کس فرستی

140

اگر با من کنی زین گونه پیمان

تن ما را سر باشد یکی جان

141

چو بشنید این سحن رامین از آن ماه

زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه

142

پذیره کرد از گل این بهانه

گرفتش دست و بردش سوی خانه

143

چو رامین شد در ایوان رفیدا

گرفته دست ماه سرو بالا

144

گهی صد جام در پایش فشاندند

به گاه زر نگارش بر نشاندند

145

در و دیوار در دیبا گرفتند

زمین در عنبر سارا گرفتند

متن شعر کپی شد.