کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سیر شدن رامین از گل و یاد کردن عهد ویس

1

چو رامین چند گه با گل بپیوست

شد از پیوند او هم سیر و هم مست

2

بهار خرمی شد پژمریده

چو باد دوستی شد آرمیده

3

کمان مهربانی شد گسسته

چو تیر دوستداری شد شکسته

4

طراز جامهء شادی بفرسود

چو آب چشمهء خوشی بیالود

5

چنان بد رام را پیوند گوراب

که خوش دارد سبو تا نوبود آب

6

چو می بد مهر گل رامین چو میخوار

به شادی خورد ازو تا بود هشیار

7

دل می خواره را باشد به می آز

بسی رطل و بسی ساغر خورد باز

8

به فرجامش ز خوردن دل بگیرد

ز مستی آزش اندر تن بمیرد

9

نخواهد می و گر چه نوش باشد

کجا در نوش وی را هوش باشد

10

دل رامینه لختی سیر گشته

همان دیدار ویسه دیر گشته

11

به صحرا رفت روزی با سواران

جهان چون نقش چین و نوبهاران

12

میان کشت لاله دید بالان

میان شاخ بلبل دید نالان

13

زمین همرنگ دیبای ستبرق

بنفش و سبز و زرد و سرخ و ازرق

14

ز یارانش یکی حور پری زاد

بنفشه داشت یک دسته بدو داد

15

دل رامین به یاد آورد آن روز

که پیمان بست با ویس دل افروز

16

نشسته ویس بر تخت شهنشاه

ز رویش مهر تابان وز برش ماه

17

به رامین داد یک دسته بنفشه

بیادم دار گفت این را همیشه

18

کجا بینی بنفشه تازه هر بار

ازین عهد و ازین سوگند یاد آر

19

پس آنگه کرد نفرین فراوان

بران کاو بشکند سوگند و پیمان

20

چنان دلخسته شد آزاده رامین

که تیره شد جهانش بر جهان بین

21

جهان تیره نبود و چشم او بود

که بر چشم آمد از سوزان دلش دود

22

ز چشم تیره خود چندان ببارید

که آن سال از هوا باران نبارید

23

سرشک از چشم آن کس بیش بارد

که انده جسم او را ریش دارد

24

نبینی ابر تیره در بهاران

که اورا بیش باشد سیل باران

25

چو نو شد یاد ویسه بر دل رام

فزون شد تاب مهر اندر دل رام

26

تو گفتی آفتاب مهربانی

برون آمد ز میغ بد گمانی

27

چو آید آفتاب از میغ بیرون

در آن ساعت بود گرماش افزون

28

چو بنمود از دلش مهر و وفا چهر

ز یاران دور شد رامین بد مهر

29

فرود آمد ز باره دل شکسته

قرار از جان و رنگ از رخ گسسته

30

زمانی بر زمانه کرد نفرین

که جانش را همیشه داشت غمگین

31

به دل هردم همی کردی خطابی

به سوز جان همی کردی عتابی

32

بدو گفتی که ای حیران بی خویش

چو مجنون فارغ از بیگانه و خویش

33

گهی در شهر و جای خویش رنجور

گهی از خان ومان و دوستان دور

34

گهی با دوست کردن بردباری

گهی بی دوست کردن زار واری

35

همی گفت ای دل رنجور تا کی

ترا بینم به سان مست بی می

36

همیشه تو به مرد مست مانی

که زشت از خوب و نیک از بد ندانی

37

به چشمت چه سراب و چه گلستان

به پیشت چه بهار و چه زمستان

38

چه بر خاک و چه بر دیبا نشینی

ز نادانی پسندی هر چه بینی

39

جفا را چون وفا شایسته خوانی

هوا را چون خرد بایسته دانی

40

ز سستی بر یکی پیمان نپایی

ز نادانی به هر رنگی بر آیی

41

همیشه جای آسیب جهانی

کمینگاه سپاه اندهانی

42

بلا در تو مجاور گشت و بشست

در امیدواری را فرو بست

43

به گوراب آمدی پیمان شکستی

مرا گفتی برستم هم نرستی

44

نه تو مستی که من نادان و مستم

که بر باد تو در دریا نشستم

45

مرا گفتی که شو یاری دگر گیر

دل از مهر و وفای ویس بر گیر

46

مترس از من که من هنگام دوری

کنم بر درد نادیدن صبوری

47

به امید تو از جانان بریدم

به جای او یکی دیگر گزیدم

48

کنونم غرقه در دریا بماندی

مرا بر آتش هجران نشاندی

49

نه تو گفتی مرا از دوست بر گرد

چو بر گشتم بر آوردی ز من گرد

50

نه تو گفتی که من باشم شکیبا

کنونت نا شکیبی کرد شیدا

51

پشیمانی چرا فرمانت بردم

مهار خود به دست تو سپردم

52

چرا بر دانش تو کار کردم

ترا و خویشتن را خوار کردم

53

گمان بردم که از غم رسته گشتی

چو می بینم خود اکنون بسته گشتی

54

توی در مانده همچون مرغ نادان

چنه دیده ندیده دام پنهان

55

دلا زنهار با جانم تو خوردی

مرا با کام بد خواهان سپردی

56

چرا کان چنین بیهوش کردم

چرا گفتار تو در گوش کردم

57

سرد گر من چنین باشم گرفتار

که خودنادان چنین باشد سزاوار

58

سزد گر خوار وانده خوار گشتم

که شمع دل به دست خود بکشتم

59

سزد گرانده و تیمار دیدم

که شاخ شادمانی خود بریدم

60

منم چون آهوی کش پای در دام

منم چون ماهیی کش شست در کام

61

به دست خویش چاه خویش کندم

امید دل به چاه اندر فگندم

62

چو عذر آرم کهون با دل ربایم

دل پر داغ وی را چون نمایم

63

چه شو خم من چه بی آب وچه بی شرم

اگر بفسرده مهری را کنم گرم

64

بدا روزا که در وی مهر کشتم

به تیغ هجر شادی را بکشتم

65

همی تا عشق بر من گشت فیروز

ندیدم خویشتن را شاد یک روز

66

گهی در غربت از بیگانگانم

گهی در فرقت از دیوانگانم

67

نجوید بخت با من هیچ پیوند

به بخت من مزایاد ایچ گرزند

68

چو رامین دور شد لختی ز انبوه

نشسته بر رخانش گرد اندوه

69

همی شد در پسش پنهای رفیدا

نگهبان گشته بر داماد پیدا

70

نبود آگه ازو رامین بیدل

چنین باشد به عشق آیین بیدل

71

رفیدا هر چه رامین گفت بشنید

پس آنگه پیش او رفت و بپرسید

72

بدو گفت ای چراغ نامداران

چرا داری نشان سو کواران

73

چه ماند از کامها کایزد ندادت

چرا دیو آورد انده به یادت

74

چرا کردار بیهوده سگالی

ز بخت نیک و روز نیک نالی

75

نه تو رامینه ای تاج سواران

برادرت آفتاب شهریاری

76

اگر چه در زمانه پهلوانی

به نام نیک بیش از خسروانی

77

جوانی داری و اورنگ شاهی

ازین بهتر که تو داری چه خواهی

78

مکن بر بخت چندین نا پسندی

که آرد ناپسندی مستمندی

79

چو از بالین خزت سر گراید

ترا جز خاک بالینی نشاید

80

جوابش داد رامین دلازار

که نشناسد درست آزار بیمار

81

تو معذوری که درد من ندانی

چو من نالم مرا بیهوده خوانی

82

نباشد خوشیی چون آشنایی

نه دردی تلخ چون درد جدایی

83

بنالد جامه چون از هم بدری

بگرید رز چو شاخ او ببری

84

نه من آزار کم دارم ازیشان

چو بینم فرقت یاران و خویشان

85

ترا گوراب شهر و جای خویشست

ترا هر کس درو فرزند و خویشست

86

همیشه در میان دوستانی

نه چون من خوار در شهر کسانی

87

غریب ارچند باشد پادشایی

بنالد چون نبیند آشنایی

88

مرا گیتی برای خویش باید

همه دارو برای ریش باید

89

اگر چه ناز و شادی سخت نیکوست

گرامی تر زصد شادی یکی دوست

90

چنین کز بهر خود خواهم همه نام

ز نهر دوستان خواهم همه کام

91

مرار شکست بر تو گاه گاهی

چو از دشتی در آیی یا ز راهی

92

به هم باشند با تو خویش و پیوند

پس آنگه پیشت آید جفت و فرزند

93

تو با ایشان و ایشان با تو خرم

همه چون سلسله پیوسته درهم

94

همه باشند پیرامنت تازان

به بختت گشته هریک چون تو نازان

95

مرا ایدر نه خویششت و نه پیوند

نه یار و نه دلارام و نه فرزند

96

بدم من نیز روزی چون تو خودکام

میان خویس و پیوند و دلارام

97

چه خوش بود آن گذشته روزگاران

میان آن همه شایسته یاران

98

چه خوش بود آنگه از عشقم بلا بود

مرا از دوست گوناگون جفا بود

99

گهی بودم ز دو نرگس دلازار

گهی بودم ز دو لاله به تیمار

100

مرا آزار با تیمار خوش بود

که نرگس مست بود و لاله گش بود

101

چه خوش بود آن جفای دوست چندان

فرو بردن به لب از خشم دندان

102

چه خوش بود آن به دل اندر عتابش

چه خوش بود آن به ناز اندر حخابش

103

اگر در هفته روزی پرده کردی

مرا مثل اسیران برده کردی

104

چه خوش بود آن شمار بوسه کردن

به هر عذری دو صد سوگند خوردی

105

چه خوش بود آنکه هر روزی دو دس بار

ازو فریاد خواندم پیش دادار

106

چه خوش بود آن نماندن بر یکی سان

گهی فریاد خوان گه آفرین خوان

107

پس آنگه گشتن از کرده پشیمان

دو صد بار آفرین خواندنش بر جان

108

گهی زلفش دست خود شکستن

گهی از دست او زنار بستن

109

مرا آن روز روز حرمی بود

گمان بردم که روز در همی بود

110

مرا گه گه ز گل تیمار بودی

چنان کز نرگسان آزار بودی

111

ز نرگس خود چرا آزار باشد

و یا از گل کرا تیمار باشد

112

گر از نرگس یکی بیداد دیدم

ز بیجاده هزاران داد دیدم

113

چو سنبل کرد بر من راه گیری

مرا برهاند نوش آلود خیری

114

بجز عشقم نبودی در جهان کان

بجز یارم نبودی بر روان بار

115

چرا نالد تنی کاین کار دارد

چرا پیچد دلی کاین بار دارد

116

چنین بودم گفتم روزگاری

ببرده گوی کام از هر سواری

117

ز روی دوست پیشم گل به خروار

ز روی دوست پیشم مشک انبار

118

گهی شادی گهی نخچیر کردن

گهی باده گهی بوسه شمردن

119

تنم آنگه درستی بود و نازان

که من گفتی که بیمارست و نالان

120

گهی گفتی که من در عشق زارم

گهی گفتی که من در مهر خوارم

121

کنون زارم که آن زاری نماندست

کنون خوارم که ان خواری نماندست

متن شعر کپی شد.