کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در انجام کتاب گوید

1

بر آمد آفتاب شاد کامی

ز دوده شد هوای نیکنامی

2

نسیم باد پیروزی بر آمد

بهار خرمی با او در آمد

3

بپیوست ابر دولت بر حوالی

همی بارد سعادت بر موالی

4

خجسته جشن و خرم روزگارست

زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست

5

زمین از خز زرین حله دارد

هوا از ابر سیمین کله دارد

6

جهان بینم همه پر نور گشته

از آفتای گردون دور گشته

7

شکفته نوبهار ملک و فرمان

به پیروزی چو ماه و مهر تابان

8

زیادت گشته شد روز سعادت

به هنگامی که شب گردد زیادت

9

گل دولت به وقتی گشتخندان

که در گیتی شده پژمرده ریحان

10

جهان دیگر شدست و حال دیگر

مگر نو کرد یزدان گیتی از سر

11

همی باره ز ابرش قطر رادی

همه روید ز خاکش تخم شادی

12

فلک را نیست تاثیری بجز داد

مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد

13

چنین تاثیر کی بود آسمان را

چنین نو دولتی کی بد جهان را

14

مگر سایهء شب از فر همایست

چو نور روز از فر خدایست

15

زبان هر که بینی شکر گویست

روان هر که بینی مهر جویست

16

مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست

همه کس یافت آن کامی که می خواست

17

چو داد و راستی گیتی فروزست

شب مردم تو پنداری که روزست

18

هواداران همه شادند و خرم

سخندانان عزیزند و مکرم

19

همان دهر را باغ این زمانست

بدو در مملکت سرو روانست

20

چنان سروی که رنگ آبدارش

بماند در خزان و در بهارش

21

کنون نیکان چو گلها در بهارند

بداندیشان چو گلبن پر ز خارند

22

شهنشاهی که اورنگش خداییست

سپاهان را طراز پادشاییست

23

بهشت خلد را ماند سپاهان

کف خواجه عمیدش گشته رصوان

24

خداوندی به داد و دین موید

ابو الفتح مظفر بن محمد

25

خراسان را به نام نیک مفخر

سپاهان را به حکم داد داور

26

زمانه قبله کرده دولتش را

سعادت سجده برده طلعنش را

27

گذشته نامهء نامش ز جیحون

رسیده رایت رایش به گردون

28

ازین سفله جهان آمد چنان خر

که لعل از سنگ آید وز صدف در

29

به گاه روشنایی ماه و انجم

بدو مانند همچون بت به مردم

30

ایا چون مال بر هر دل گرامی

چو جان پاکیزه و چون عقل نامی

31

قمر هر گز چو رای تو نتابد

خرد هر گز صمیر تو نیابد

32

به چیزی تو فزونی از پیمبر

که بر فصل تو منکر نیست کافر

33

همیشه جود تو دل را نوازد

سموم قهر تو جان را گدازد

34

تو دریایی و دریا چون بجو شد

کرا زهره که با دریا بکو شد

35

چو تو گویی بگیرید آن فلان را

بلرزد هفت اندام آسمان را

36

اگر ترسی تو از آتش به محشر

ز بی باکی شوی در آتش اندر

37

به گاه نام جستن تیر باران

چنان رانی که برگ گل بهاران

38

خفرز آید ترا ریگ رونده

شمر آید ترا بحر دمنده

39

تنی با عز و با مقدار داری

چرا روز نبردش خوار داری

40

نترسی از بلا وز ننگ ترسی

همی از دانش و فرهنگ ترسی

41

همت آزادگی بینم طباعی

همت فرهنگها بینم سماعی

42

ز بس آزادگی و خوب کاری

قصا خواهی ز عالم باز داری

43

خنک آن کش توی شایسته فرزند

خنک آن کش توی زیبا خداوند

44

چه کرداری که از فصل تو آید

چه فرزندی که از نسل تو زاید

45

همه پر مایه باشند و ستوده

چو زر پالوده چون یاقوت سوده

46

به مشتق ماندت اصل خیاره

کزو ناید بجز ماه و ستاره

47

ادب کبر آرد از چون تو هنرجوی

سخن فخر آرد از چون تو سخنگوی

48

مهان کوهند و او چرخ بلندست

میان این و آنها بین که چندست

49

رسوم مهتران در دست بر جای

رسوم خواجه تریاکست و درمان

50

نه زو گاه کرم تاخیر یابی

نه زو گاه هنر تقصیر یابی

51

چنان گردد به گردش فر دادار

که گردد گرد مرکز خط پرگان

52

به گرد ملک تدبیرش حصارست

به باغ فخر پیمانش بهارست

53

از آن کش بخت فرخ هست بیدار

جهان چون خفته پندارست هموار

54

صمیر و دلش ماه و آفتابند

چو امر و هیبتش برق و سحابند

55

نیاز اندر جهان ماند به شیطان

سخای دست او ماند به قرآن

56

بکشت آز و نیاز مردان را

زر جودش دیت شد هر دوان را

57

یکی شمشیر دارد دست ایام

کزو دشمنش را گیرد حسد نام

58

حسودش را ملامت بیش از من

که دولت را بود همواره دشمن

59

بخاصه دولتی قاهر بدین سان

که سیصد بنده دارد چون نریمان

60

نگویم کش میادا هیچ بدخواه

یکی بادش و لیکن دست کوتاه

61

بقا بادا کریم بافرین را

بقای جود و علم و داد و دین را

62

بماند داد و دین تا وی بماند

بخواند دولت آن را کاو بخواند

63

نه گیتی را چنو بودست فرزند

نه دولت را چنو بوده خداوند

64

به باغ ملک رسته چون صنوبر

سه گوهر چون فروزنده سه اختر

65

مهی بر صورت ایشان نبشته

بهی بر عادت ایشان سرشته

66

اگر باشند همچون تو جب نیست

کجا خود بار خر ما جز رطب نیست

67

ازیشان مهترین دریای علمست

جهان مردمی و کوه حلمست

68

مقر آمد خرد کش هست مهتر

ابو القاسم علی بن المظفر

69

پدر را از ادیبی قره العین

گهی را از تمامی مفخر و زین

70

هنوزش بوی شیر اندر دهانست

ندانم دانشی کز وی نهانست

71

درخت علم را قولش بهارست

سرای جود را فعلش نگارست

72

بدان باشرم روی او پدیدست

که یزدانش ز پاکی آفریدست

73

بدو دادست برهان کفایت

برو باریده باران عنایت

74

جهان در فصل او بستست اومید

فزونتر زانکه اندر نور خورشید

75

چو از خورشید آید روشنایی

ازو آید نظام پادشایی

76

چو از قوت به غعل آید کمالش

جلیلان عاجز آیند از جلالش

77

به سجده تاجداران پیشش آیند

دو رخ بر خاک ایوانش بسایند

78

همیشه تا جهانست این پسر باد

به پیروزی دل افروز پدر باد

79

ازو کهتی همایون خواجه بونصر

جمال روزگار و زینت عصر

80

فلک تا دید دیدار سلف را

همی گوید غلامم این خلف را

81

به اختر ماند آن فرخنده اختر

بزرگ از مخبر و کوچک به منظر

82

به منظر همچو تیغ ذوالفقارست

کجا هم کوچک و هم نامدارست

83

همش با کودکی فرهنگ پیران

همش با کوچکی طبع امیران

84

ز بس کاو شکرین گفتار دارد

ز بهروزی نشان بسیار دارد

85

بسا فخرا که او خواهد نمودن

بسا مدحا که او خواهد شنودن

86

فلک هر روز تاج آراید او را

که ماه و مهر افسر شاید او را

87

نبشتش عهد و منشور ولایت

ز پیروزی همی زیبدش رایت

88

همی سازی به تخت و کامگاری

همی جویدش ساز بختیاری

89

چنین بادا که من گفتی چنین باد

هم او را هم پدر را آفرین باد

90

و زو کهتر یکی شیرست دیگر

ابو طاهر محمد بن مظفر

91

چو عیسی همچوض؟ض طفل روزافزون

چو موسی کید کفر و دشمن دون

92

چو عیسی هم ز گهواره سخنگوی

چو موسی هم به خردی داوری جوی

93

اگر در چشم خردست او به منظر

به عقل اندر بزرگست و به مخبر

94

بسان آتشست اندک به دیدار

و لیکن قوت و هیبتش بسیار

95

ز عمر خویش در فصل بهارست

ازیرا همچو اشکوفه به بارست

96

چو زین اشکوفه آید میوهء جاه

رهی گردد مرو را مهر با ماه

97

اگر هم باز باشد بچهء باز

پسر همچون پدر باشد سر افراز

98

دو چشم بد ز هر سه باد بسته

درخت عمرشان جاوید رسته

99

پسر خرم به اورنگ پدر باد

پدر نازان به فرهنگ پسر باد

100

ایا بر ماه برده مظر نام

بیاورده ز گردون اخترکام

101

به صدر اندر به پیروزی نشسته

به هیبت صدر بد خواهان شکسته

102

نثارت آوریدم مهرگانی

روان چون آب چشمهء زندگانی

103

بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر

نثاری از نثار بنده مهتر

104

به فرمانت بگفتم داستانی

ز خوبی چون شکفته بوستانی

105

درو چون میوه از حکمت مثلها

چو ریحان بهاری خوش غزلها

106

توی بهتر بزرگان زمانه

به نامت مهر کردم این فانه

107

سر نامه به نام تو گشادم

به پایان مهر نامت بر نهادم

108

نگر کاین داستان چه نیکبختست

بهار نامت او را تاج و تختست

109

از آن کش نام تو بر هر کرانیست

تو پنداری که این دفتر جهانیست

110

مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام

چو خورشید آندر و گردنده این نام

111

تو خود دانی کزین سان گفته شعری

بماند تا بماند نظم شعری

112

به فر نام تو گفتار چاکر

رود بر هر زبانی تا به محشر

113

بماند جاودان او را جوانی

که خورد از جودت آب زندگانی

114

هر آن گاهی که تو باشی سخن جوی

چو من باید به پیش تو سخنگوی

115

اگر یابی ز هر کس نظم گفتار

ز من یابی تو نظم در شهوار

116

چو بر اسپ سخن آیم به جولان

مرا باشد مجره جای و کیوان

117

بیان من بود روشن چو شعری

به نکته چون ز گوهر تاج کسری

118

چو دریایست طبع من ز گفتار

شود از علم در وی رود بسیار

119

بسی دانش بباید تا سخن گوی

تواند زد به میدان سخن گوی

120

به خاسه چون بود میدان چونین

به نام تو به یاد ویس و رامین

121

اگرچه رنج بردستم فراوان

نکردم شکر بر یکروزه احسان

122

خداوندا شب رنجم سر آمد

کنون صبح رصای تو بر آمد

123

بریدم راه بد روزی بریدم

به منزلگاه پیروزی رسیدم

124

کریما تا ترا دیدم چنانم

که کاری جز طرب کردن ندانم

125

ز جود تو همیشه شاد و مستم

تو گویی کیمیا آمد به دستم

126

به فرخنده لقایت چون ننازم

که با او از همه کس بی نیازم

127

تو خورشیدی و چون با تو نشینم

چراغ و شمع شاید گر نبینم

128

تو دریایی و من مرد گهر جوی

ز تو جویم گهر نز چشمه و جوی

129

ز شکرت شد دهان من شکر خوار

ز مدحت شد زبان من گهر بار

130

چنان چون من ز تو شادم همه سال

ز شادی باد عمرت را همه حال

131

همایون باد بر تو روزگارت

همیشه کام راندن باد کارت

132

تو خسرو گشته کام دلت شیرین

عدوی تو نشان ت

متن شعر کپی شد.