سایر · عطار
فرستادن سلیمان(ع) باز را باحضار بلبل ومراعات او ازتشویش
1
ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید
بتندید و ببالید و بجوشید
2
یکی از خشم آتش را برافروخت
گهی بر آب و آتش را فرو سوخت
3
همان دم باز را فرمود هان زود
برو چون آتش و باز آی چون دود
4
به بین خود تا چه مرغ است آنکه مرغان
ز دست او همی دارند افغان
5
ز دانش بهره دارد یا ندارد
چو شیران زهره دارد یا ندارد
6
چرا آرد به بین نفرت ز کثرت
که داد او را بگو منشور وحدت
7
نمی گردد دمی خالی ز غوغا
نمی بندد کمر در خدمت ما
8
چرا از خدمت ما مستمند است
وزین دوری گزیدن دردمند است
9
مگر دیوانه و مستست و بی خود
که دائم غافلست از نیک و از بد
10
به تن زار و نزارش می نمایند
به هر گلزار زارش می نمایند
11
ز استغناء او بسیار گفتند
همه مرغان ز عشقش درشگفتند
12
چو نزدیکش رسی میکن تبسم
مبادا کو بمیرد از توهم
13
مگو سختش بنه انگشت بر لب
نگه می دارش از منقار و مخلب