سایر · عطار
حکایت
1
به نزد خانه دستور کشور
وثاقی مختصر بگرفت بی در
2
همی مالید سالی بیشتر عور
تن خود را بدان دیوار دستور
3
ز نزدیکان یکی می دید از دور
به عالم فاش گشت این راز مستور
4
وزیر شهر شروان مرد را گفت
چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت
5
جوابش داد و گفت ای چشمه نور
زرخسار تو بادا چشم بد دور
6
یکی دل خسته ام ای صدر عالم
نمی داند کسی اسرار حالم
7
چو فر دولت اندر خانه تست
دل من مرغ دام و دانه تست
8
همی مالم تن خود را به دیوار
مگر روزی دهی در خانه ام بار
9
خوش آمد این سخن در گوش جانش
ز زر پر کرد دامان ودهانش
10
مقرب گشت حضرت راچنان شد
که حکمش بر همه شروان روان شد
11
اگر خواهد کسی تا میر گردد
به گرد پادشاه و میر گردد