سایر · عطار
فغان کردن گل در هجر بلبل و شکایت از روزگار
1
نسیم صبحدم آمد به گلشن
به چشمش گلش آمد همچو گلخن
2
گل از بلبل بکلی دست شسته
دریده پیرهن در خون نشسته
3
هزاران خار در پا دست در گل
فراق بلبلش بنشسته در دل
4
چو سرو اندر چمن افتان و خیزان
به زاری زار می گفت ای عزیزان
5
به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
6
حسودان را به جز کوری مبادا
میان همدمان دوری مبادا
7
همینش کار باشد چرخ گردان
که دوری افکند با دوستداران