سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
اسیری را بصد درد و ندامت
بدوزخ می برند اندر قیامت
2
زند انگشت و دیده بر کند زود
بخواری دیده بر خاک افکند زود
3
چنین گوید که از دیده چه مقصود
نخواهم دیده بی دیدار معبود
4
اگر دیدار معبودم نباشد
ز دیده هیچ مقصودم نباشد
5
چو مقصودم نخواهد گشت حاصل
نه دیده خواهم و نه جان و نه دل
6
حجابت گر از آن حضرت بهشت است
ندارم زهره تا گویم که زشتست
7
بهشتی را بخود گر باز خوانی
نیندیشی که ازحق بازمانی
8
چه می گویم کسی کز ماه رویی
شود از ناتوانی همچو مویی
9
بیک جو زر کند صد گونه کردار
بهشتی چون بنستاند زهی کار
10
ولیکن این سخن با مرد راهست
نه با دیوانه و دیوان سیاه است