سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
سبویی می ستد رندی زخمار
که این ساعت گرو بستان و بردار
2
چو خورد آن باده گفتندش گرو کو
گرو گفتا منم گفتند نیکو
3
زهی نیکو گرو برخیز و رو تو
نیرزی نیم جو وقت گرو تو
4
اگر ارزنده داری تو با خویش
نیرزی تو بنزد کس از آن بیش
5
ترا قیمت بعلمست و بکردار
تو همچون من در افزودی بگفتار
6
بقدر آن که علم و کار داری
بدان ارزی بدان مقدار داری
7
فشاندم در معنی بر تو بسیار
ولی کی کور بیند در شهوار
8
تو چون نرگس همه چشمی نه بینا
چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا
9
تو این ساعت که عقل و هوش داری
نه بنیوشی سخن نه گوش داری
10
در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک
مگر خواهی شنودن مرده در خاک