سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
چنین گفتست شیخ مهنه یک روز
که یک تن بین جهان و دیده بر دوز
2
زمین پر بایزیدست و آسمان هم
ولی او گم شده اندر میان هم
3
چه می گویم کجاافتادم اینجا
که جان در موج آتش دادم اینجا
4
قدم تا کی زنم در ره بهر سوی
چو از خود می نیابم یک سر موی
5
بسی رفتم درین راه خطرناک
ندیدم آدمی را جز کفی خاک
6
کفی خاکست و بادی در میانش
تن او چون طلسم و گنج جانش